سه‌شنبه،27 اوت 2008

Unbreak my heart

Don't leave me in all this pain
Don't leave me out in the rain
Come back and bring back my smile
Come and take these tears away
I need your arms to hold me now
The nights are so unkind
Bring back those nights when I held you beside me

Un-break my heart
Say you'll love me again
Undo this hurt you caused
When you walked out the door
And walked out of my life
Un-cry these tears
I cried so many nights
Un-break my heart
My heart


Take back that sad word good-bye
Bring back the joy to my life
Don't leave me here with these tears
Come and kiss this pain away
I can't forget the day you left
Time is so unkind
And life is so cruel without you here beside me
 

دو روز تمام، در یک دنیای دیگر زندگی کردم
در دنیای کودکی هایم، وقتی که زمان و مکان هیچ معنایی نداشت
وقتی که با هم بودیم و برایمان مهم نبود چه اتفاقی خارج از دنیای ما می افتد
وقتی که موبایلی نبود، وقتی که فقط ما بودیم و با هم بودنهایمان و خنده های بی دلیلمان
دو روز تمام در دنیای کودکیهایمان زندگی کردم، با این تفاوت که این بار بزرگ بودیم و همه چیز هشیارانه تر بود

چقدر راحت است در کنارتان بودن
چقدر راحت است وقتی که این همه راحتیم
و هیچ دغدغه ای نیست
و هیچ نگرانی ای
و من چقدر راحت بودم از بودنتان
با این همه وقت هایی که فکر می کنم نمی توانم آدمها را طولانی مدت تحمل کنم
جقدر این دو روز همه چیز راحت بود
و من حس می کردم می توانم تا چندین ماه و چندین سال دیگر هم میزبانتان باشم
حس ِ عجیب ِ زنده بودن دارم

پنجشنبه،22 اوت 2008

اگه یکی از روزای مهم زندگی
که باید با انرژی بلند شی و خودت رو نشون بدی
یکی از روزایی که سرنوشت سازه
و مهمه
و تو کلی برای اون روز تلاش کردی
اگه یه روزی مثل اون روز، اینقدر افسرده باشم که نتونم از رختخواب بلند شم
کی منو با لگد بلند می کنه و مجبورم میکنه که پا شم ؟

من خسته شدم از بسکه این یه هفته مجبور شدم
خودم، خودم رو سر حال کنم و مثل مامان ها بالای سر خودم وایسم
و خودم رو مجبور به انجام کارهایی بکنم که دوست ندارم

از در و دیوار این خونه غم می باره
دلم می خواد یک شنبه که گذشت برای یه مدت طولانی اینجا رو ترک کنم
دیگه دلم اتاقم رو نمی خواد
حداقل این شکلی نمی خوامش

دلم کوه می خواد
و مسافرت
و هوا
که تنفس کنم

و هوا
و هوا
و هوا

شنبه، 3 اوت 2008

Internet!!!! it's so much fun

you can even track your airplane :D:D:D:D:D

مسخره نکنین منو بگین این دهاتیه، تازه اینترنت دیده :))))ا ولی من خوب هیچ وقت از این استفاده ها نکردم از اینترنت
امروز که نشستم از این بازی می کنم خیلی حال می دههههههههههههههههههههههه :))))ا احساس میکنی اون بالا تو آسمون نشستی و همه چی رو می بینی، اینکه اون سر دنیا داره چه اتفاقی می افته و کدوم هواپیما کجای آسمونه :)
wooooooooooooooooooow
به جون خودم خیلی هیجان انگیزه :)))))ا

اُه اُه الان می خوره به اون یکی هواپیمائه !!!!! :(ا



نخورد !:) این خلبانه خیلی خفنه، لایی کشید انگاری :)))ا

پ.ن: من دیوونه نیستم !!!!! :)))))))))))))))))ا خوب هواپیما بازی کیف می ده

پنجشنبه،25 ژوئیه 2008

خان صفرم

از رفتن حرف می زدم
بهمن اصرار داشت که بگوید رفتن سخت است
اصرار داشت که همه ی رویاهای من را خراب کند
یا شاید من را به واقعیت بر گرداند
می گفت: از کجا مطمئنی که ویزا میگیری؟ اینقدر ها هم آسان نیست
من می دانستم اسان نیست
اما حالا دیگر کار از کار گذشته و من مدت هاست که برنامه ریخته ام بروم
آنقدر ته دلم مطمئنم و آنقدر همه ی برنامه های زندگی ام بر اساس این است که دیگر اینجا نیستم
و پیش شیرینم که گاهی وقت ها دلم بدجوری می لرزد
دلم می لرزد از اینکه اگر نشود چه ؟
اگر همه ی رویاهای من خیلی راحت خراب شوند، آن وقت من می مانم و یک زندگی
که هیچ برنامه ای برایش ندارم و نمی دانم می خواهم چکارش کنم
بزرگ شدن سخت است
دیگر تابستان ها بی خیال نمی چرخی و خیالت راحت نیست که مامان برای سال جدید در یک مدرسه ی خوب
اسمت را نوشته
حالا باید تابستان ها تلاش کنی
برای اینکه در یک مدرسه ی خوب بتوانی خودت را ثبت نام کنی
حالا فقط خودت هستی و خودت
و همه چیز به تو بستگی دارد
و آن خانم و یا آقایی که پشت میز سفارت می نشیند و تشخیص می دهد که تو صلاحیت داری وارد یک کشور دیگر شوی یا نه

حالا فقط خودم هستم و خودم
و هنوز راه درازی دارم تا رسیدن به آن خانم و یا آقایی که پشت میز سفارت می نشیند

دوشنبه،15 ژوئیه 2008

مامان صداش غم داشت
و من نتونستم غمش رو تحمل کنم
شاید تا همین یکی دو روز پیش هم هنوز امیدوار بود
اما امشب
یه جوری سرد و بی روح بود که دلم لرزید
می دونم براش مهمه
می دونم بعد از کلی وقت برنامه ریخته عزیزترینش رو ببینه
خدایا
فقط کمکش کن که دلش شاد باشه
کمکش کن شاد باشه

شادی که اصرار کرد برم باهاشون مسافرت
اولش مثل همیشه هیچ ذوق و شوقی نداشتم
کم کم به خودم گفتم، این بار شاید آخرین تابستونی باشه که
بتونم با شادی اینا برم مسافرت
به خودم گفتم پروژه هام هم که تا اون موقع تموم شه و موقعیت خوبیه
به خودم گفتم می رم خوش گذرونی فقط
دلم نمیخواد یه شب مونده به مسافرت
اینجوری افسرده و دمغ نشسته باشم اینجا و همه ی کشتی هام غرق شده باشن
دلم نمی خواست یه روز مونده به رفتنم، اینجوری حالم گرفته باشه و همه ی پروژه هام مونده باشه
دارم زور می زنم
مثل همیشه
شب ِ آخر
دارم زور می زنم که تموم شه
و صدای ابراهیم پور تو سرم کوبیده میشه که
به هر کسی به اندازه ی کاری که کرده نمره می دم
صداش که می گفت از کجا بفهمم کی خودش اینا رو نوشته و کی نه ؟
راستش رو بگم
دارم به این فکر می کنم که اون آخرش همه چی رو میپیچونه و یه چرتی سر هم می کنه و تخویل میده
و من که همیشه فکر می کنم یا باید چیزی که می دم کامل باشه و بهترین باشه یا نباید تحویل بدم، آخرش نمره ام
از اون کمتر میشه
راستش رو بگم
از اینکه نمره ام از اون کمتر بشه ناراحت نیستم
از اینکه نمره ای که حقمه رو نگیرم ناراحتم
از اینکه نمی تونم کامل باشم تو این درس ناراحتم
از اینکه انتظار داشتم بهترین و لذت بخش ترین پروژه رو بنویسم واسه این درس
و حالا نمی تونم
نمی تونم
و حالا حتی نمی تونم از مسافرت رفتنم لذت ببرم
نمیخوام پروژه ام رو بکشونم به اونجا
می خوام اونجا فکرم آزاد باشه
حتی به قیمت اینکه نمره ی پروژه رو نگیرم

خسته ام
فکر میکنم توانایی خوش گذرونی و لذت بردن رو ندارم دیگه
فکر میکنم خدا این توانایی رو ازم گرفته و دیگه نمی تونم از چیزی راضی باشم

خدایا
بهم یاد بده که دوباره خوشحال باشم و لذت ببرم
از تک تک چیزای دور و برم

خدایا
کمکش کن خوشحال باشه
کمک کن مامانم از ته ته دلش خوشحال باشه
من هیچ وقت طاقت دیدن ناراحتیش رو ندارم

خدایا
کمک کن شیرینم لبخند بزنه

سه‌شنبه، 9 ژوئیه 2008

هه :) وبلاگ من 6 ساله شد

در کنار 6 ساله شدن وبلاگم خیلی چیزای دیگه هم 6 ساله میشن

همه ی خاطراتم رو تو این سالها دووست دارم
و خوشحالم

پنجشنبه،27 ژوئن 2008

بعضی لذت ها هست که آدم از یاد می برتشان
مخصوصا اینجا
بعضی لذت ها، مثل لذت دامن پوشیدن
مثل لذت کفش پاشنه بلند پوشیدن و درد گرفتن پاها
بعضی لذت ها
مثل لذت زن بودن

حالا من
دور از چشم همه
دامن پوشیده ام و کفش های مامانم را به پا کرده ام
دور خانه راه می روم و لذت می برم
از درد پاهایم
و از این فکر که روزی می رسد که عادت کنم به این کفش ها ؟
به این فکر می کنم که چه لذتی است
مثل دختر بچه ها شده ام که دوست دارند لباس های بزرگونه تنشان کنند
مثل دختر بچه ها دور خانه راه می روم و لذت می برم
غش می کنم از دیدن این کفش ها و به پا کردنشان

منتظرم
بی صبرانه منتظرم که از این مملکت بروم و هر روز دامن بپوشم با کفش های تق تقی

یک تا شش

یک- دیشب خواب بهاره دیدم، شفاف بود و واضح ، و من بغلش کردم، با همه ی وجودم

دو- امروز دیدم 8 ماه از روزی که تو وبلاگم نوشته بودم تخته وایت بورد می خواهم می گذرد! من بعد از 8 ماه به جای اینکه به تخته وایت بوردم برسم، به یک مقوای وایت بوردی رسیدم :) به هر حال بهتر از هیچی است ،نه ؟ تازه یک ماژیک بنفش وایت بورد هم هدیه گرفتم :)))))ا

سه- من گوشهایم را سوراخ کردم ، 4شنبه بالاخره طلسم را شکستم و تصمیمم را گرفتم و گوشهایم را سوراخ کردم و حالا دلم پر می زند برای اینکه دو هفته بگذرد و بتوانم گوشواره های قشنگ گوشم کنم ، این دو جمله قرار بود خودشان یک پست جداگانه باشند، اما نشد

چهار-امتحان ها تمام شد و دیدی که چقدر زود گذشت همه چیز ؟ حالا مانده پروژه ها و زبان خواندن، حتی اهرابیان هم دیگر تمام شد و من دیگر از هیچ درسی نخواهم ترسید :)ا

پنج- من سیب هدیه گرفته ام، سیب ِ سبز ِ ترش ِ خوش مزه ، سیب هایم را اگر بچه های خوبی بودید بعدا نشانتان می دهم :))ا

شش- من مانده ام و یک دنیا کار و یک خانه ی کثیف و یک عالمه زرد آلو و آلبالو و گوجه سبز و آلو که باید لواشک شوند

سه‌شنبه،25 ژوئن 2008

چشمانم را به هم فشار می دهم

روزی هزار بار دلم برایت تنگ می شود و
پیش خودم یواشکی فکر می کنم اگر بودی چه خوب بود

روزی هزار بار
یادت می افتم

روزی
دقیقا
هزار بار