چهارشنبه،20 نوامبر 2008

google talk

windows am ra avaz karde am
na yahoo msnger daram na google talk
do rooz ast daram zoor mizanam betavanm dl konameshan
ba inke modat hast chat nemikonam
engar yek chizi kam ast hanuz

in ham az google talk : This product is not available in your country
Thanks for your interest, but the product that you're trying to download is not available in your country.

taze hanuz fonte farsi ham nadaram
cd windows am ra dadam be mahya diruz, yadam rafte bud farsi nasb konam

hosele nadaram
kolli matne khoobe naneveshte daram barayetaan
ama hosele nadaram

یکشنبه، 3 نوامبر 2008

خوابم نمی برد
نشسته ام روی تخت و بغض دارم
این روزها مثل آدمهای دیوانه ای شده ام که هیچ حرکت و رفتاری را ارادی انجام نمی دهم
روزها رفتارهای عجیب و غریب از خودم نشان می دهم
و شب ها از پشیمانی کارهایم خوابم نمی برد
شب ها مدام حسرت می خورم

خدایا این روزها را زودتر تمام کن
آدم باورش نمی شود که بدنش چقدر عجیب و غریب کار می کند و چه عظمتی است
خوابم نمی برد
بغض دارم
نشسته ام اینجا
و هیچ چیز آرامم نمی کند

پنجشنبه،24 اکتبر 2008

امروز، فردا، دیروز

چقدر حس خوبی است
بعد از مدت ها، چند روزی است که دوباره صبح ها وبگردی می کنم
بعد از مدت ها که گوگل ریدرم داشت می ترکید
چند روزی است که صبح ها بعد از بیدار شدن، قبل از دست و صورت شستن و قهوه خوردن حتی، وبگردی می کنم و لذت می برم
از حس ِ اینکه بیکارم و می توانم برای خودم وقت بگذرانم لذت می برم
و احساس ِ 'زندگی' می کنم
حتی اگر بعد از آن دوباره مجبور باشم زندگی بی زنده بودنم را از سر گیرم
فردا همه چیز تمام می شود
فردا می روم پیش شادی اینها
دلم برای خودش و پسر کوچکش بینهایت تنگ شده

دیروز، پیش مادرجون بودم
تمام مدت بغض داشتم
حالشان خوب بود
اما
دلم نمی خواست در آن روز و حال ببینمشان
همیشه دلم می خواهد حس کنم که هنوز از پس همه چیز بر می آیند و قدرت اداره کردن همه ی مان را دارند
دلم نمی خواهد ناتوانی هایشان را ببینم
دلم گرفته بود دیروز
شاید حوصله شان سر می رفت آنجا
اما، شاید یواشکی از اینکه همه بهشان احترام می گذاشتند و مواظبشان بودند لذت می بردند. همه ی پرستارها و همه ی کارکنان هر وقت رد می شدند حالشان را می پرسیدند
و من افتخار می کردم به مادر بزرگم
به مهربانی شان
و سفیدی موهایشان که حالا دیگر خط های خاکستری اش خیلی خیلی کم شده
وقتی که همه ی دغدغه شان این بود که آستین بلوزی که بیمارستان تنشان کرده بود کوتاه است
پیش خودم فکر می کردم یک انسان چقدر می تواند پاک باشد و معصوم ؟
یا اینکه نسل گذشته چقدر ادمها را سخت بزرگ کرده که اینطور بهشان عذاب وجدان می دهد

پراکنده است ذهنم
می دانم
خوب می شوم
کارهایی که نوشته ام، اگر یکی یکی خط بخورند، ذهنم آرامتر می شود

دوشنبه،21 اکتبر 2008

.....ممممممم

این ترم آزمایشگاه فیزیک دارم
دانشکده فیزیک امیر آّباد
از در دانشکده که می رم تو
یادم میره که دانشجو ام و کلاس دارم
خودمون رو میبینم
من ، نوشین ، صبا، آزاده ، پژمان، سیامک ، تو
ما که دنبال هم می دویم
همتون از جلوم رد میشین
می دوین سمت دستشویی ته راهرو
می دونم می خواین کرم بریزین
اون وسط
وسط سالن
پره آدمه، اونقدر شلوغ که نمی تونی کسی رو پیدا کنی
هر گوشه اش یکیه
هر گوشه اش یه خاطره از زندگیم
یه خاطره از روزای زندگیم
و من لبخند می زنم
به تو
به روزای با تو بودنم
و دلتنگی هام
لبخند می زنم به همه ی دوستی هام و همه ی روزام
چقدر خوشبختم
چقدر خاطره های خوب دارم

من قدر روزای زندگیم و قدر دوستام رو می دونم
قدر خانواده ام
قدر سختی هایی که می کشم حتی
قدر محیایی که هر روز باهامه
قدر سروش و شهاب و حمیدی که کمتر هستن
اما هنوز هم هر وقت از دور می بینمشون ذوق می کنم
قدر روزایی که داشتیم و دور هم بودن هامون
قدر بهمنی که نیست و آدم تازه می فهمه که اون اومدن و رفتنای بی سر و صداش تو دانشکده چه غنیمتی بوده
قدر این اس ام اس هایی که هنوز می زنی

جمعه،11 اکتبر 2008

من خوبم

مگه زندگی به جز اینه ؟
به جز اینکه گاهی دیگه نتونی تحملش کنی و بشینی یه گوشه زار بزنی ؟
مگه زندگی به جز همین روزاییه که داریم ؟ همین روزایی که گاهی دیگه نمی تونی نگاشون کنی
روزایی که کم میاری
مگه زندگی به جز اینه که غر بزنی
و دوروبرت پر از آدمایی باشن که بهت نیرو بدن
مگه زندگی به جز اینه که دوباره جون بگیری و هر دفعه که خواستی گیج بشی یاد حرفای آدمای دور و برت بیفتی
یادت بیفته که چقدر خوبه که آدمایی که تجربشون از تو بیشتره می تونن آرومت کنن
مگه زندگی به جز اینه که بعد از غر زدن قدرش رو بیشتر می دونی همیشه ؟
مگه زندگی به جز این روزا و این هوای پاییزیه ؟
هوا خوبه
اونقدر خوب که دلت می خواد بغلش کنی
دلت می خواد راه بری
بی هدف
بدون دغدغه
بدون نگرانی
هوا خوبه
منم خوبم
من بلدم خوب باشم
بلدم لذت ببرم
و این بزرگترین نعمتیه که خدا بهم داده
در کنار بقیه ی نعمت هاش
در کنار دوستای خوبی که دارم
و لحظه های خوبی که دارم
و زندگی خوبی که دارم
امروز
خسته از این همه شلوغی
دوباره نیرو گرفتم که همه جا رو تمیز کنم
همه جا رو تمیز کردم
و توی ذهنم نوشتم : همه جا رو تمیز کردم تا با خیال راحت دوباره همه جا رو بریزی به هم
و خندیدم
به خودم
به خونه که تمیز شده
به حماقت من و این همه وسواس برای مرتب بودن

خوبم
اما گیجم و همه چیز تو ذهنم حسابی قاطی است
می خواستم امتحان شنبه رو کنسل کنم که فقط روی امتحان بعدی اش متمرکز شم
دیر شده بود برای کنسل کردن
حالا دوباره همون آشم و همان کاسه
نمی تونم بی خیالش شم و باز ذهنم درگیرشه. دلم نمی آد براش درس نخونم
همانطور که دلم نمی آد تمرین های آمار فردا رو حل نکنم
هر چقدر به خودم می گوم دو هفته بیخیال درسهای دانشگاه شو
فایده نداره که نداره
ذهن احمق من نمی تونه حرفهای من رو بفهمه

من خوبم
هوا خوب است
آنقدر که دلت می خواهد بغلش کنی

پنجشنبه، 3 اکتبر 2008

گردو و هویج و دارچین ... همه ی چیزهایی که دوست دارم

تازگی ها هر وقت افسرده میشم دلم می خواد شیرینی بپزم یا کیک یا حتی غذا
دلم اما چیزهای جدید می خواد
الان کیک هویج و گردو توی فر در حال پختنه
وقت هایی که انگیزه ای ندارم این تنها کاریه که می تونم انجام بدم
یعنی منی که امروز حتی دلم نمی خواست از تخت بلند شم، حاضر شدم به خاطرش برم از سرکوچه خرید کنم و بیام
یعنی اینکه این آشپزی کردن به من نیرو می ده
دیگه برام مهم نیست که مامان بیاد خونه و بگه اینا آدم رو چاق می کنه
دیگه عذاب وجدان نمی گیرم از اینکه یه لیوان روغن رو خالی کنم تو کیک
دیگه حتی ذوق این رو ندارم که آماده بشه و بخورمش
فقط می خواهم یه چیزایی درست کنم
و هنوز نفهمیدم که این حس چه جوری کمکم می کنه و خوبم می کنه
از اونجایی که هیچ مهمونی ندارم هیچ وقت
شاید کم کم برم خونه های مردم واسه مهمونی هاشون آشپزی کنم :))))))ا
اینجوری اقلا این چیزایی که درست می کنم حروم نمی شن

واقعا با همه ی وجودم دلم می خواد وقتی می بینمت اونقدر بزنمت که از حال برم
اما وقتی می بینمت
شیوای وحشی ِ وجودم رام میشه
بعدش من می مونم و یه دنیا عصبانیت از دست خودم که چرا نتونستم بزنمت
که چرا نمی تونم جواب بدی هات رو بدم بهت

من شیرینی می پزم
دسر
کیک
یا شاید حتی غذا

تا وقتی که خوب ِخوب شم
تا وقتی که دیگه خیال نکنم با تو دارم آشپزی می کنم
تا وقتی دیگه موقع آَشپزی کردن مدام باهات حرف نزنم و فکر نکنم که پیشمی
تا وقتی همه خاطره هام رو فراموش کنم
تا وقتی که بتونم بزتمت، یا دیگه دلم نخواد که اینکار رو بکنم

جمعه،27 سپتامبر 2008

زندگی

چرا ملافه هایت را شستم و دیشب با آن همه سر گیجه
روی تختت پهن کردمشان و بالشهایت را مرتب کردم ؟
وقتی می دانستم که هیچ وقت روی این تخت نمی خوابی ؟

چرا همه ی دیروز همه جا را تمیز کردم
وقتی می دانستم دوباره امروز همه چیز به هم میریزد ؟

شاید به خاطر همان یک لحظه ی ورودت که احساس ِ آرامش کنی
شاید دیروز وقتی با سرماخوردگی و سرگیجه ام سینک ظرف شویی را با وایتکس تمیز می کردم و جا ظرفی را می شستم به خاطر این بود که فقط اگر احیانا نگاهت به آنجا افتاد نگویی که تو هیچ وقت خانوم خانه نمی شوی
نه به خاطر اینکه بگویی آفرین چقدر همه چیز تمیز است
نه به خاطر اینکه خوبی ها را ببینی
به خاطر اینکه بدی ها را نبینی
چرا در برنامه ی دیروزم نوشته بودم که باید غذا بپزم برایت
وقتی می دانستم که هیچ وقت اینجا غذا نمی خوری؟
چرا این همه منتظرت بودم ؟
وقتی همه ی این چیزها را می دانستم ؟

لباس ها را یکی یکی در می آوردی و من سعی می کردم خودم را ذوق زده نشان دهم
و محو تو بودم و زندگی ای که دوباره در این خانه جریان پیدا می کرد
حالا که پشت میزم نشسته ام انگار که دوباره وارد زندگی شده باشم می دانستم که کارهایی برای انجام دارم
انگار فقط منتظر بودم بیایی تا زندگی را از سر بگیرم
این همه منتظر بودم
و همین یک ساعتی که همه اش به جمع کردن و حرفهای هول هولکی گذشت ارزشش را داشت
با این که باز هم هنوز نیامده مجبور شدی تند تند لباس بپوشی و دنبال وسایلت بگردی و بروی
اما همین یک ساعت هم غنیمت بود
غنیمت بود که زندگی را برگردانی به زندگی ام

پ.ن: قبل تر ها اذیت می شدم که چرا مرا نمی بینی ؟
برایم مهم بود که به من توجه کنی
و مرا هم ببینی
حالا پر پر می زنم برای اینکه فقط فرصت شود من ببینمت
پر پر می زنم برای اینکه فرصت شود آرام گوشه ای بنشینی و من بتوانم خیره نگاهت کنم


دوشنبه،23 سپتامبر 2008

کلاس دومی

تمام تابستون غر زد که مدرسه بده و حوصله اش رو ندارم
تمام تابستون دنبال یه راه فرار بود و هی می گفت نمیشه من جهشی بخونم ؟ا
تمام تابستون من ناراحت بودم که چرا این بچه حوصله ی درس نداره و اینقدر باید بشینی بالا سرش تا مشق بنویسه در حالیکه ما ها همیشه کارامون رو خودمون کردیم و درسامون رو خوندیم
حالا امروز
پسر من کلاس دومی شده
و وقتی صدای خوشحالش رو پای تلفن می شنیدم قند تو دلم آب میشد
وقتی بهش می گفتم چه پسر کلاس دومی ِ بزرگی و می خندید، ذوق می کردم
از این همه ذوق و شوقی که داشت و حس ِ خوبی که از مدرسه پیدا کرده بود و از کلاس دومی شدنش

گفتم منم فردا میرم مدرسه
گفت راست میگی؟ کلاس چندم ؟
با ناراحتی گفتم کلاس پتجم
گفت یعنی پنجم ِ دانشگاه ؟ کی تموم میشه ؟
گفتم امسال که برم دیگه تموم میشه
گفت یعنی بعدش می ری سر کار ؟
گفتم آره یا می رم سر کار ، یا می رم پیش خاله شیرین
گفت اگه خواستی بری پیش خاله شیرین بگو منم باهات بیام چون من هم می خوام برم پیش خاله شیرین
بعدش هم برم از کامران هومن امضا بگیرم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!اااااااااااااااا

آخرش این بچه جواد شد :)))))

با همه بزرگی اش و فکرای عجیب غریب و قلمبه سلمبه اش، این همه سادگی اش رو دوست دارم
اینکه هنوز درگیر این دنیا نشده و رفتن پیش خاله شیرینش تو ذهنش آسونه
کاشکی می شد
کاشکی به همین راحتی ِ خونه ی خاله و دایی رفتن ها
می شد رفت پیش خاله شیرین

بردیای کوچیک من کلاس دومی شده
و من خوشحالم از اینکه می تونم سالهای بزرگ شدنش رو بشمرم
صدای خنده هاش رو بشنوم
و تو روزای هیجان انگیز زندگی اش شریک بشم

خدای خوبم
به خاطر همه ی این خوشبختی های کوچک و بزرگم
شکرت

یکشنبه،22 سپتامبر 2008

خوب شد

عجیب نیست ؟ا
اینکه دیگر نمی نویسم ؟

پ.ن: دلم میخواست کلی نوشته های قشنگ بنویسم راجع به اول مهر
اما دست من نیست
اگر نوشتنم نیاید، یعنی نوشتنم نمی آید
و من روزها و مناسبت ها را از دست می دهم
شاید بهتر هم همین باشد
چه فرقی میکند اول مهر با آخرش ؟
چه فرقی می کند برای منی که دیگر نه مدرسه می روم، نه روز اول صف می بندم در حیاط
نه فارغ التحصیل هایمان می آیند برایمان مطلب می خوانند
چه فرقی می کند وقتی روز اول مهر ذوق این را نداشته باشی که ببینی چه کسانی امسال در کلاست افتاده اند؟
وقتی دیگر چیزی نداشته باشی که سرش غر بزنی یا خوشحال شوی یا بالا و پایین بپری ؟
چه فرقی می کند وقتی دیگر آنقدر بزرگ شده ای که دلت نمی خواهد کلاسهایت را بپیچانی ؟
وقتی دیگر حتی رسما دوران داشنجویی ات هم به سر آمده و هیچ چی نیستی ؟
وقتی بچه ها به شوخی خانم مهندس صدایم می کنند دلم هری می ریزد پایین
از اینکه 4 سال گذشته و من رسما هیچی نیستم ، حتی یک مهندس ِبه ظاهر مهندس
دلم هری می ریزد
از اینکه برای اینکه کسی شوم چه راه درازی هنوز مانده

پ.ن دو : چهار سال گذشته و من دلم به اندازه ی همه ی این چهار سال برای بچه های دانشگاه تنگ است

پ.ن سه : خوب شد نوشتنم نمی آمد

دوشنبه، 2 سپتامبر 2008

امروز

دلم نمی خواد مثل آدم های به درد نخور
بیفتم یک گوشه و هیچ کار مفیدی نکنم
دلم نمی خواهد ازصبح مدام غر بزنم
درست است که گشنه که می شوم کلافه می شوم و سردرد می گیرم و عصبی تر از همیشه ام
اما
روزه نگرفتم که ادای وظیفه کرده باشم و از صبح تا شب
لم بدهم اینجا
و موقع افطار
آنقدر بخورم که باز مجبور شوم لم بدهم جلوی تلویزیون تا صبح

خوب البته که موقع افطار مثل هر وعده ی غذایی دیگری، نمی توانم جلوی خودم را بگیرم و حسابی می خورم
اما امروز
دلم می خواهد زندگی کنم مثل هر روزدیگر
می خواهم بیشتر از روز های قبل به کارهایم برسم
می خواهم یاد بگیرم که
هر چیزی بهانه ای نباشد برای بداخلاق شدن و عصبی بودن هایم
می خواهم یاد بگیرم با هر سختی ای می شود ساخت
می خواهم خودم را بسازم
می خواهم با ادب باشم، مهربان و با توجه
می خواهم تندی نکنم
بداخلاقی نکنم
حرص نخورم

حتی اگر فقط همین یک امروز را این همه خوب باشم