" /> Shibba: سپتامبر 2006 Archives

Main | اکتبر 2006 »

یکشنبه،25 سپتامبر 2006

اِهِم اِهِم

هی هی هی هی هی :)
من امروز صبح رفتم دانشگاه، کلی تیریپ افسرده و اینا بودم
اینقد دیشب گریه کرده بودم چشام پف کرده بود و هر کی از راه رسید یه تیکه ای بهم انداخت
بعدش تا ظهر همینطوری گذشت تا اینکه ظهر بچه ها گفتن که بریم تو یکی از کلاسها بچه ها جمع شدن ناهار بخوریم
منم گفتم حالا که بیکارم برم پیش بچه ها
تو دلم داشتم می گفتم اه لابد دوباره همه ی پسرا جمع شدن تو کلاس و هیچ کدوم از دخترا نیستن
بعد یهو در رو که باز کردم دیدم اااااااااا ! ای ول همه ی دخترا هم هستن
بعد دیدم همه ی بچه های اکیپ خودمونن و غریبه توشون نیست
هم کلی تعجب کردم هم کلی خوشحال شدم که هورا الان می شینیم یه کم حرف میزنیم میگیم می خندیم
بعد یهو همه شروع کردن به دست زدن و تولدت مبارک و از این چیزا
منم که تا تولدم یه دوماهی مونده فکر کردم دیوونه شدن و دارن منو می ذارن سر کار
بعد هی منو نگاه کردن دست زدن آخرم یه کادو گذاشتن تو دستم به این گندگی
من هی نگاشون کردم گفتم مسخره می کنین منو ؟ سر کارم ؟
وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
بعد کادو رو باز کردم بگو توش چی بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووود
همون کیف لپ تاپِ که خیلی دوست داشتتتتتتتتتتتتتتمممممممممممممممممممممممممممممم :*
تازه توشم نارنجیههههههههههههههههههههههههههههه
اصلا باورم نشده هنوز
خیلی مرسییییییییییییییییی
خیلی دوستتون دارمممممممممممممممممممممممم :*

پنجشنبه،22 سپتامبر 2006

کابوس در راهروهای دادگاه خانواده

این لینک رو می ذارم اینجا
چون چند روزه که حسابی منو به هم ریخته
نه به خاطر حقیقتش
نه به خاطر تلخیش
نه به خاطر اینکه زنم و حس می کنم حقم داره پایمال میشه
نه به خاطر اینکه جو گیر شده باشم و بخوام فمینیست بازی در بیارم
نه به خاطر اینکه حساسم و دلم سوخته برای امثال خودم

به خاطر اینکه حالا من هم این صحنه ها رو دیدم ... این حس ها رو درک کردم ... با همین قاضی ها رو به رو شدم و به خاطر همین چیزها بغض کرده ام
مگر کار دیگری هم از دستم بر می آمد ؟

به خاطر اینکه حالا من هم با اینکه هیچ کدام از مشکلات زندگی را هنوز ندیده ام و درک نکرده ام، اما این چیزها رو دیده ام و صدای آدمهای اونجا هنوز از گوشم بیرون نرفته
به خاطر اینکه اینا حقیقته
به خاطر اینکه تلخه
به خاطر اینکه من یه زنم و حس می کنم حق زن ها داره پایمال میشه
شاید به خاطر اینکه جو گیر شده ام و دارم فمنیست بازی در میاورم
به خاطر اینکه دلم برای خودم و امثال خودم می سوزد
دلم برای آینده ای که در انتظارم هست می سوزد
.....

صدا کن مرا

نشسته ام اینجا
اشک تو چشام جمع شده و
مدام دنبال یه جمله می گردم
دنبال یه جمله که سر صحبت رو بشه باهاش باز کرد
یه سوال که جوابش بیشتر از یه کلمه باشه
یا اصلا یه جمله ای که سوال نباشه
یه جمله ای که بگم و هیچ وقت تموم نشه
که اونقدر حرف بیاد پشتش که نره
که بتونم با اون جمله تا فردا صبح، یا شاید هفته ی دیگه، یا ماه دیگه نگهش دارم
چرا دلم گرفته ؟
فردا اول مهره، باورت میشه ؟
چند هزار تا مهر رو پشت سر گذاشتم ؟
احساس پیری می کنم، احساس می کنم خیلی زیاد زندگی کردم ... اونقدر زیاد که حتی دیگه نمی تونم از این زندگی دل بکنم
هنوز دارم تو ذهنم دنبال جمله می گردم ... دنبال یه حرف ... یه کلمه
دنبال چیزی که ما رو به هم پیوند بده ... و نذاره که دور بمونیم
نمی دونم، شاید هم دنبال چیزی هستم که اونقدر ما رو از هم دور کنه که دیگه به هم فکر نکنیم
کاشکی می دونستم چی درسته، یا چی بهتره
چقدر زندگی سخته
من 20 سال زندگی کردم ..و هنوز نمی دونم که چی هستم
هنوز نمی دونم باید برای چی تلاش کنم
برای رسیدن به چی ؟
چقدر پراکنده ام، می بینی ؟
دارم عکس نگاه می کنم .... تو فاصله ی بین عکس ها، یه لحظه صفحه ی مانیتور سیاه میشه و من تو اون سیاهی تصویر دختری رو می بینم که سرش رو گذاشته روی زانوش و به من خیره شده و چشماش خیسه
خیسِ خیس
بازهم کژال یا شاید این بار کس دیگه ای داره مدام باهام حرف میزنه
من حرف میزنم، و اون مدام تو سرم بهم تذکر میده که دارم دروغ میگم
دارم دروغ میگم
به خودم، به اون... به همه دنیا
دارم خودم رو گول میزنم ... که از همه چیز راضیم
که همه چیز اونجوریه که می خوام
دارم همه رو گول می زنم که من خوشبخت ترین آدم دنیام
که همه رو دوست دارم
که پر از انرژی ام
برای اینکه راضی باشم از همه چی، خواسته هام رو فراموش میکنم
سعی می کنم به خودم بقبولونم که چیزهایی که دارم چیزهایی بوده که همیشه آرزوشون رو داشتم ... و چیزهایی که آرزوشون رو داشتم رو پنهان می کنم تا دست هیچ کس بهشون نرسه
اگه 5 دقیقه ی دیگه صبر کنم، و فکر کنم، این نوشته رو پاک می کنم... و نمیذارم که حتی خودم هم یه روزی بفهمم که اینقدر ضعیف و شکست خورده بودم
اما دلم میخواد رو راست باشم
دلم میخواد اول از همه با خودم رو راست باشم
درست مثل اون روزها

دوشنبه،19 سپتامبر 2006

wow!

WooOOOOOooooooooooooooooOooooooooooooooOOOOooooOOooOOOOOOOooW :D