صدا کن مرا
نشسته ام اینجا
اشک تو چشام جمع شده و
مدام دنبال یه جمله می گردم
دنبال یه جمله که سر صحبت رو بشه باهاش باز کرد
یه سوال که جوابش بیشتر از یه کلمه باشه
یا اصلا یه جمله ای که سوال نباشه
یه جمله ای که بگم و هیچ وقت تموم نشه
که اونقدر حرف بیاد پشتش که نره
که بتونم با اون جمله تا فردا صبح، یا شاید هفته ی دیگه، یا ماه دیگه نگهش دارم
چرا دلم گرفته ؟
فردا اول مهره، باورت میشه ؟
چند هزار تا مهر رو پشت سر گذاشتم ؟
احساس پیری می کنم، احساس می کنم خیلی زیاد زندگی کردم ... اونقدر زیاد که حتی دیگه نمی تونم از این زندگی دل بکنم
هنوز دارم تو ذهنم دنبال جمله می گردم ... دنبال یه حرف ... یه کلمه
دنبال چیزی که ما رو به هم پیوند بده ... و نذاره که دور بمونیم
نمی دونم، شاید هم دنبال چیزی هستم که اونقدر ما رو از هم دور کنه که دیگه به هم فکر نکنیم
کاشکی می دونستم چی درسته، یا چی بهتره
چقدر زندگی سخته
من 20 سال زندگی کردم ..و هنوز نمی دونم که چی هستم
هنوز نمی دونم باید برای چی تلاش کنم
برای رسیدن به چی ؟
چقدر پراکنده ام، می بینی ؟
دارم عکس نگاه می کنم .... تو فاصله ی بین عکس ها، یه لحظه صفحه ی مانیتور سیاه میشه و من تو اون سیاهی تصویر دختری رو می بینم که سرش رو گذاشته روی زانوش و به من خیره شده و چشماش خیسه
خیسِ خیس
بازهم کژال یا شاید این بار کس دیگه ای داره مدام باهام حرف میزنه
من حرف میزنم، و اون مدام تو سرم بهم تذکر میده که دارم دروغ میگم
دارم دروغ میگم
به خودم، به اون... به همه دنیا
دارم خودم رو گول میزنم ... که از همه چیز راضیم
که همه چیز اونجوریه که می خوام
دارم همه رو گول می زنم که من خوشبخت ترین آدم دنیام
که همه رو دوست دارم
که پر از انرژی ام
برای اینکه راضی باشم از همه چی، خواسته هام رو فراموش میکنم
سعی می کنم به خودم بقبولونم که چیزهایی که دارم چیزهایی بوده که همیشه آرزوشون رو داشتم ... و چیزهایی که آرزوشون رو داشتم رو پنهان می کنم تا دست هیچ کس بهشون نرسه
اگه 5 دقیقه ی دیگه صبر کنم، و فکر کنم، این نوشته رو پاک می کنم... و نمیذارم که حتی خودم هم یه روزی بفهمم که اینقدر ضعیف و شکست خورده بودم
اما دلم میخواد رو راست باشم
دلم میخواد اول از همه با خودم رو راست باشم
درست مثل اون روزها
