اِهِم اِهِم
هی هی هی هی هی :)
من امروز صبح رفتم دانشگاه، کلی تیریپ افسرده و اینا بودم
اینقد دیشب گریه کرده بودم چشام پف کرده بود و هر کی از راه رسید یه تیکه ای بهم انداخت
بعدش تا ظهر همینطوری گذشت تا اینکه ظهر بچه ها گفتن که بریم تو یکی از کلاسها بچه ها جمع شدن ناهار بخوریم
منم گفتم حالا که بیکارم برم پیش بچه ها
تو دلم داشتم می گفتم اه لابد دوباره همه ی پسرا جمع شدن تو کلاس و هیچ کدوم از دخترا نیستن
بعد یهو در رو که باز کردم دیدم اااااااااا ! ای ول همه ی دخترا هم هستن
بعد دیدم همه ی بچه های اکیپ خودمونن و غریبه توشون نیست
هم کلی تعجب کردم هم کلی خوشحال شدم که هورا الان می شینیم یه کم حرف میزنیم میگیم می خندیم
بعد یهو همه شروع کردن به دست زدن و تولدت مبارک و از این چیزا
منم که تا تولدم یه دوماهی مونده فکر کردم دیوونه شدن و دارن منو می ذارن سر کار
بعد هی منو نگاه کردن دست زدن آخرم یه کادو گذاشتن تو دستم به این گندگی
من هی نگاشون کردم گفتم مسخره می کنین منو ؟ سر کارم ؟
وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
بعد کادو رو باز کردم بگو توش چی بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووود
همون کیف لپ تاپِ که خیلی دوست داشتتتتتتتتتتتتتتمممممممممممممممممممممممممممممم :*
تازه توشم نارنجیههههههههههههههههههههههههههههه
اصلا باورم نشده هنوز
خیلی مرسییییییییییییییییی
خیلی دوستتون دارمممممممممممممممممممممممم :*

Comments
Mobarak bashe... !!!! ;)
Posted by: Hamid | پنجشنبه، 6 اکتبر 2006