تو
تو تنها نور توی زندگی من هستی
نه به خاطر اینکه زندگی من خیلی تاریکه
به خاطر اینکه تو خیلی خیلی نورانی هستی
...
..
.
" />
« سپتامبر 2006 | Main | نوامبر 2006 »
تو تنها نور توی زندگی من هستی
نه به خاطر اینکه زندگی من خیلی تاریکه
به خاطر اینکه تو خیلی خیلی نورانی هستی
...
..
.
زندگی را بدرود خوام گفت
هیچ وقت به ذهنت رسیده که آدم ممکنه بمیره ؟
ببین
به من گوش کن
آدما ممکنه بمیرن
بعضی هاشون در اثر تصادف
بعضی هاشون در اثر مریضی
اما بعضی ها هم
از غصه میمیرن
هر یه روزی که می گذره
آدم بزرگ تر میشه
و چیزای بیشتر و قشنگ تری رو از زندگی درک می کنه
وقتی فکر می کنم که باز هم قراره بزرگ تر بشم
و چیزای قشنگ تری رو حس کنم
و چیزای بیشتری رو از زندگی درک کنم
و لحظه های قشنگ تری رو تجربه کنم
از شادی تو پوست خودم نمی گنجم
it's a new life for me
and i'm feeling goooooooooooooooooooooood
No promises

Hey baby, when we are together, doing things that we love
Everytime you're near I feel like I'm in heaven, feeling high
I don't want to let go
I just need you to know
I don't wanna run away, baby you're the one I need tonight
No promises
Baby, now I need to hold you tight, I just wanna die in your arms
Here tonight
I don't want to run away, I want to stay forever, thru Time and Time
No promises
I don't wanna run away, I don't wanna be alone
No Promises
Baby, now I need to hold you tight, now and forever my love
No promises
-Shayne Ward
Im the happiest girl in the world

یه صفحه نوشتم پاک کردم :)ا
خلاصه اش می کنم به جاش
یک : عیدتون مبارک و نماز روزه هاتون قبول
دو :اصلا با تعطیل کردن 4شنبه و 5شنبه حال نکردم، و کلی خوشحالم از اینکه خیلی های دیگه هم حال نکردن
سه : خیلی درس دارم، اما نمی دونم چرا نمی خونم :)ا
چهار: زندگی خیلی قشنگه، هوا هم محشره، وقتی که پنجره بازه و باد سرد میاد و زیر لحاف هستی حسابی کیف میده
پنج : دلم برات تنگ شده
می دونی ؟
درسته که شادی نیست و عادت کردن به نبودنش هم زمان می بره و هم سخته
درسته که من دلم خیلی خیلی برای شیرین تنگ شده و باورم نمیشه که دو ساله ندیدمش
درسته که اتفاق های بد زیادی تو زندگی آدم می افته
درسته که گاهی وقت ها همه چیز با هم حمله می کنن به آدم و یه دفعه حسابی افسرده می شی
درسته که گاهی اونقدر حرص می خورم که مجبور می شم سرم رو بکوبونم به دیوار
اما
در کنار همه ی اینها
وقتی که خوب چشمهام رو باز کنم
و اطرافم رو ببینم
می فهمم که
می تونم روز شماری کنم برای اینکه شیرینم رو بعد از دو سال ببینم
می تونم خوشحال باشم که شادی هم به زودی میاد و می تونیم بعد از مدت ها هممون دور هم جمع بشیم
می تونم خوشحال باشم که خواهر هایی دارم که هم اونا به من افتخار می کنن و هم من به اونا افتخار می کنم
می تونم بی نهایت بار ذوق زده بشم از اینکه دوستای خوبی دارم که همیشه کنارم هستن
امروز مرجان اومد دانشگاهمون، برام کتاب " مامان من بهترین مامان دنیاست " رو خریده بود، بهم گفت این رو برات گرفتم که دیگه سرت رو نکوبونی به دیوار
و من
مات و مبهوت
از اینکه هنوز آدم هایی هستن که دوسم دارن
و می تونن تو بدترین شرایط زندگی همراهت باشن
و بهت بفهمونن که هستن
دوستای خوبی که تک تکشون رو احساس می کنم و به داشتنشون افتخار می کنم
دوستای خوبی که هر کدوم یه جوری بهم می فهمونن که دوسم دارن
با نوار ستاره ها
با کتاب
با شکلات
با نگاه هاشون
با اومدنشون
با اس ام اس هاشون
با خنده هاشون
با خوب بودن هاشون
با مهربونی هاشون
و با هزار و یکی چیز دیگه
بهم می فهمونن که تنها نیستم
و من تنها نیستممممممممممممممممممممممممممممم
من می تونم خوشحال باشم
برای اینکه بهترین مامان دنیا رو دارم
برای اینکه بهترین آدم های دنیا اطرافم هستن
برای اینکه
دیگه
مجبور
نیستم
سرم
رو
بکوبونم
به
دیوار

این دنیای مجازی من رو می ترسونه
عزیز ترین موجودات زندگی من
روی این صفحه نقش می بندن
و من به حرکاتشون خیره میشم
به اینکه زنده ان
اما نمی شه زنده بودنشون رو حس کرد
نمی شه گرمای وجودشون رو حس کرد
نمی شه اشک چشم هاشون رو پاک کرد
به این فکر می کنم که عزیز ترین آدم های زندگیم
توی این قاب شیشه ای حبس شدن
اشک می ریزن
و من هر چی دست می کشم خیسی اشک هاشون رو حس نمی کنم
حتی نمی تونم برای یه لحظه دستم رو بذارم روی شونه هاشون
حتی نمی تونم برای یه لحظه بغلشون کنم
و بهشون آرامش بدم
چقدر احساس تنهایی می کنم
و می دونم که تنهایی من در برابر اون ها هیچی نیست
ولی بار سنگینی اینجا رو دوش من گذاشته شده
کاری نمی کنم
اما همون احساسی که مدام همراهمه خیلی سنگینه
حس ِاینکه نکنه کوتاهی ای کنم که بعدا هزار بار پشیمون بشم
و حس ِاینکه هنوز خیلی بچه ام و هیچ کاری از دستم بر نمیاد
تنها چیزی که می دونم اینه که باید همه ی تلاشم رو بکنم
این مدت همه به همه چیز منفی نگاه کردن
همه گفتن نمیشه
و من هر بار جلوی همشون وایسادم
به همشون خندیدم و گفتم که میشه
گفتم که همه چی درست می شه
و اونا بیشتر و بیشتر مطمئن شدن که من هنوز اونقدر بچه ام که درک نمی کنم چقدر همه چی سخته
برام مهم نیست
ته دلم می دونم که چقدر همه چی سخته
ته دلم می دونم که هیچ کس نمی تونه جای اون رو براش پر کنه
هیچ کس نمی تونه به مهربونی اون باشه
هیچ کس نمی تونه به خونسردی اون باشه
هیچ کس نمی تونه به اندازه ی اون مادر باشه
اما دلم می خواد به همه چی مثبت نگاه کنم
و حس کنم که میشه
چون باید بشه
چون اگه منم بخوام نا امید بشم
کی قراره جمعم کنه !؟
این تلویزیون حتی یه عزاداری درست و حسابی هم نداره
من واقعا متاسفم
یا علی
خیلی واقعیت ها تو زندگی ما وجود داره
خیلی چیزهایی که ازش بی اطلاعیم
اما وجود داره
و صِرف اینکه ما آدم هایی هستیم که از این مشکلات تو خونواده هامون نداریم نباید از کنارشون ساده بگذریم
خیلی ها فکر می کنن این چیزها تموم شده و چون فقط خودشون و اطرافیانشون رو می بینن حس می کنن دیگه این چیزا وجود نداره، خیلی ها بی اعتنا هستن، اما اگه فقط یه لحظه هم خودمون رو تو این شرایط تصور کنیم
می فهمیم که این ها چیزی نیست که بشه ساده از کنارشون گذشت
مسئله زندگی یه عده از آدم هاست، آدمهایی که حق ِ زندگی دارن. و یک سری از تفکرات قدیمی، دارن مانع از زندگی کردن اون ها می شن
من قبول دام که زن ها طوری آفریده شدن که توانایی های خاصی داشته باشن، می دونم که توانایی ساختن با همه چیز رو دارن و تحت هر شرایطی اگه بخوان می تونن زندگیشون رو پیش ببرن، اما چرا باید با همه چیز بسازن ؟
چرا آدم هایی باید وجود داشته باشن که از این توانایی ها سو استفاده کنن
زن ها موجودات لطیفی هستن، با همه توانایی هاشون و همه ی پشتکارشون به محبت احتیاج دارن و متاسفانه هیچ کدوم از چیزهایی رو که تو زندگی مشترک لایقش هستن رو بهش نمی رسن
دیدگاه ها باید تغییر کنه
حداقل اگه نسل قدیمی رو نمی تونیم تغییر بدیم
شاید بتونیم نسل جدید رو جوری تربیت کنیم که به خیلی چیزها احترام بذارن
گریه های شبانه رو هیچ وقت دوست نداشتم
همیشه اونقدر توی تختم هق هق گریه می کردم که دیگه نفسم بالا نمی اومد
و بعد خوابم می برد
و صبح ها همیشه چشم هام پف می کرد
اما امشب
آرومم
آروم ِ آروم
اشک می ریزم
اما آرومم
شادی هم رفت
حالا دیگه اسم اون هم اشک من رو در میاره
دلم نمی خواست جای اون بودم
می ترسم
از گرفتن تصمیم های بزرگ تو زندگیم می ترسم
می دونم که در این مورد کسی اجازه نمیده که خودم تصمیم بگیرم
هیچ کس بهم حق انتخاب نمی ده
و حالا دیگه حتی این هم برام مهم نیست
...
..
.
آروم دست می کشم روی صورتت
و نه گرماش رو حس می کنم و نه لطافتش رو
سطح صاف این شیشه بدجوری تو ذوق میزنه و آدم رو غمگین می کنه
حس اینکه دوری
و در لحظه نمی تونم بهت برسم
اما می دونم هستی
و این خوبه
امشب شب خوبی بود
من لبخند می زنم
به همه ی زندگیم لبخند میزنم
و با ارامش می خوابم
به نظرت تا کی می مونه این آرامشم ؟
تا وقتی که حس کنم هستی ؟
و اگه دوباره بری چی ؟
...
..
.
نمی خوام بهش فکر کنم
می خوام لبخند بزنم
و با آرامش بخوابم
..
..
..

با کدام بال می توان
از زوال روزها و سوزها گریخت
با کدام اشک می توان
پرده بر نگاه خیره زمان کشید؟
با کدام دست می توان
عشق را به بند جاودان کشید ؟
با کدام دست ؟
فروغ
می دونی وقتی یه نفر جلوت میمیره و تو هیچ کاری از دستت بر نمیاد چقدر حس بدیه ؟
می دونی وقتی اون یه نفر رو خیلی دوست داشته باشی و نتونی ناراحتی اش رو ببینی چقدر سخت تره ؟
می دونی اگه اون آدم رو خودت بکشی چقدر عذاب وجدان میگیری ؟
من چند وقتی هست که اون رو از بالای ساختمون پرت کردم پایین
و دیروز نتونستم در برابر نگاه های سرزنش آمیز اطرافیان طاقت بیارم
من دیروز
عذاب کشیدم
و نه تنها دیروز و نه تنها امروز
باید خیلی روزهای دیگه ای هم عذاب بکشم
باشد که روحش شاد گردد
می خواستم بنویسم، از اون نوشته های طولانی که توش به هر دری می زنم، اما دیگه نوشتنم نمیاد
وقتی کلی تو حس هستی و بعد از این همه روز که حس ِ نوشتن نداشتی یه دفعه فکر می کنی چقدر مغزت پر شده و می خوای بنویسی اما آدمهای اطرافت هر کدوم به یه شکل نمی ذارن که این اتفاق بیفته همه چی می پره و تو می مونی و یه مغز ِ پر که دیگه نمی تونی خالی اش کنی
حالا فقط چند تا جمله ی نا مربوط دارم که می تونم باهاشون قسمتی از مغزم رو خالی کنم
یه نکته ی جالب این که من تا امروز فکر می کردم خیلی آدم ِ دوست داشتنی ای هستم، اما امروز با اینکه هیچ اتفاق خاصی نیفتاد که من بخوام همچین حسی داشته باشم اما شدیدا حس کردم که اصلا دوست داشتنی نیستم و همه ی آدمهایی که می گن دوسم دارن و برام ارزش قائلن خیلی خیلی احمقن ( ببخشید اگه به کسی فحش دادم)ا
و دیگه اینکه تازه دارم حس می کنم دانشگاه خیلی دوست داشتنی شده، وقتایی که آدم برای دوستاش خیلی خیلی احساس داشته باشه و مدام براشون تب کنه تا یه مدت حتی حاضره در مقابل همه ی بی احساسی هاشون به رفتار خودش ادامه بده اما بعد از یه مدت این فکر میاد سراغ آدم که خوب آخه مگه خلم این همه انرژی از خودم ساطر کنم واسه کسایی که سر سوزن هم واسشون مهم نیست این انرژی ها! خوب حالا من تازه رسیدم به دوره ای که دیگه برای آدم های دانشگاه انرژی صرف نمی کنم ( البته هنوز تعداد کمی هستن که ارزش انرژی هام رو داشته باشن و من در حد توانم سعی می کنم باشم براشون ) و دیگه اون حس یاس و نا امیدی از آدم ها رو ندارم. اینجوری از آدمها انتظاری ندارم و چون انتظاری ندارم طبعا از رفتارهای احمقانشون دیگه ناراحت نمی شم. کاملا حس خوبی دارم از اینکه میرم دانشگاه، درس می خونم، و بعد بدون اینکه مسئله ی دیگه ای برام اهمیت داشته باشه برمی گردم خونه! مخصوصا که کم کم درس های دانشگاه داره خیلی لذت بخش می شه و من از اینکه می تونم ساعت های زیادی رو صرف درس خوندن بکنم لذت می برم.ا
صبا داره می نویسه، و این نوشتن به من حس خوبی می ده. حس ِ اینکه باز هم می تونم ازش خبر داشته باشم و بفهمم که داره تو چه دنیایی زندگی می کنه و دغدغه های زندگیش چیه! همونطوری که اون خیلی راحت می تونه بفهمه که من هنوز اونقدر ساده و کوچیکم که کوچیکترین مسائل زندگیم هم برام حل نشدن و هنوز دغدغه ی آدم ها و احساساتشون رو دارم و هنوز خیلی چیزای ساده برام عجیبه. خوب این چیزیه که همیشه راجع به صبا وجود داره و من بهش افتخار می کنم. به این که اون همیشه یکی دو تا دنیا از من جلوتره
سردمه
امروز از صبح مدام سردم بود
احساسم نسبت به آدمها مدام در نوسانه و این گاهی وقت ها من رو می ترسونه، گاهی وقت ها سعی می کنم براش راه حلی ساده ارائه بدم و گاهی وقت ها حتی راه حل های من هم کارساز نیستن
در کنار همه ی دغدغه های ساده ی روزانه چیزهای دیگه ای هم هست که فکرم رو مشغول می کنه و شاید تعدادشون زیاد باشه برای گفتن
ا"شیرین" یکی از چیزهاییه که هر روز ساعت ها فکر من رو به خودش مشغول می کنه و حالا دیگه فقط به زبون اوردن اسمش هم من رو به گریه می اندازه
تجربه ی زندگی بدون شیرین تجربه ی جالبی بود که بهای سنگینی هم داشت
به قیمت همه ی دلتنگ شدن ها و همه ی سختی ها و همه ی نبودن هاش
وقتی سپیده بغض می کرد و می گفت بدون خواهر بودن خیلی سخته من فقط یاد روزی می افتادم که شیرین رفته بود کرمان و من گریه می کردم و خانم جواهری سعی می کردن آرومم کنن، روزهایی که اونقدر کوچیک بودم که حتی معنی جدایی رو هم نمی فهمیدم
حالا هر یه روزی که به دوریمون اضافه میشه، چیزهایی بیشتری من رو نگران می کنه، احساس می کنم نمی دونم در برخورد دوباره باهاش چه جوری هستم... یا حتی اون چه جوری هست
حس می کنم تو این سالها همه چیز تغییر کرده
شرایطی که هر دو باید باهاش کنار می اومدیم میتونه خیلی راحت هر دومون رو تغییر داده باشه
و من از اینکه یه روزی حس کنم که نمی فهممش یا حتی نمی شناسمش یا حتی روزی که حس کنم حرفی برای هم نداریم میترسم
حتی گاهی از اینکه دیگه مثل قبل دوسم نداشته باشه و من دیگه شیوا کوچولوی اون نباشم هم می ترسم
احمقانه است ؟
و حالا "شادی"ا
این همه از هم پاشیدن من را حسابی می ترساند
و دلم میگیرد
شادی ای که تازه داشتیم فاصله ی ده ساله ی مان را فراموش می کردیم
اینها با همه ی سادگیشان همه ی شان دغدغه اند
من تازه داشتم بزرگ می شدم و وارد دنیایمان می شدم
درست مثل این می ماند که به محض اینکه من 18 سالم شد و اجازه ی ورود به دیسکو ها را پیدا کردم همه ی دیسکو ها را ببندند
پ.ن: قرار بود نوشتنم نیاید ! اما انگاری بیش از حد آمد :)))) ببخشید
مدرسه ما، فرزانگان
نويسنده: ستاره سجادي
حدود 120 نفر روی سن آمفی تئاتر بودیم. همه دست در دست هم سرودمان را می خواندیم و در حدود 300 تا 400 نفر تماشاچی در سالن داشتیم. یادم است آهنگ تمام شد و سکوتی در سالن حکم فرما شد. اشک در چشمانم حلقه زده بود و از خجالت گریه سرم را پایین انداخته بودم و حتی برای پاک کردن اشکهایم هم حاضر نبودم دست بغل دستی هایم را رها کنم ناگهان متوجه شدم تعداد زیادی از بچه ها برای پنهان کردن اشکهایشان سرهایشان پایین است.بعد از چند ثانیه سکوت،صدای تماشاچی ها را شنیدیم که یک صدا می گفتند: دوباره!دوباره
و آهنگ دوباره شروع شد
این صحنه پایانی برنامه سال سوم دبیرستان ما در دبیرستان فرزانگان بود.يكي از صحنه های عجیب و تاثیر گذار برای تمام زندگیم
در واقع ماجرا از این قرار بود که ما در بدو ورود به دبیرستان وظایف خاصی غیر از درس خواندن و کلاس های درسی پیدا می کردیم
سال اولی ها و سال دومی ها باید به صورت کلاسی در جشنواره های سرود و نقاشی و موسیقی(البته موسیقی به صورت کلاسی نبود) شرکت می کردند. یعنی در واقع از اول سال دست به کار می شدند تا برای این جشنواره ها آماده شوند که معمولا در اواخر سال تحصیلی برگزار می شدند
جشنواره نقاشی به این صورت بود که به هر کلاس یک پارچه سفید بزرگ داده می شد و با وسایل نقاشی که خودشان می آوردند باید در هر کلاس و گروهی روی آن نقاشی می کردند و در آخر به داوری سومی ها برنده هر پایه انتخاب می شد و جایزه می گرفت.(آنها حدود 4 ساعت برای تقاشی وقت داشتند)ا
جشنواره سرود هم این طور بود که هر کلاس باید یک سرود آماده می کرد که این سرود می توانست هرکدام از اجزایش(موسیقی ،شعر،لباس،حرکت و ...)ساخته خود بچه باشد و یا از شعر و آهنگ آماده استفاده کنند. نسبت به امتیازی که سومی های داور به هر کلاس می دادند،کلاس برنده جایزه می گرفت
و اما سومی ها!سومی ها در واقع سال آخری بودند زیرا در سال پیش دانشگاهی همه این فعالیت ها را باید کنار می گذاشتند و برای کنکور درس می خواندند
هر سال ،سومی های مدرسه باید یک برنامه چند ساعته برای سال اولی ها و دومی ها و پدر مادرهایشان آماده می کردند که شامل تئاتر و سرود و موسیقی و ... بود که ممکن بود ماه ها برایش کار کنند
به طور مثال سالی که ما برنامه داشتیم یکی از تئاترهایمان تئاتر "پرده خانه" به نوشته بهرام بیضایی بود که تمریناتش از یک سال قبل از برنامه شروع شده بود
مهم ترین قسمت برنامه، سرود سومی ها بود که که در مدرسه به سرود ملی معروف بود!!! مثلا سرود ملی 79 ای ها به سرود سال سومی های سال 79گفته می شد.شعر سرودهای ملی توسط خود دانش آموزان سراییده می شد و روی یک آهنگ اجرا می شد
اولین سرودهای ملی مدرسه معمولا دارای مفاهیم کلی آزادی و ایران و ... بودند ولی آخرین سرودهای ملی مفاهیم خاص تر اتحاد بین دانش آموزان و غیره پیدا کرده بودند
در ضمن سال سومی ها باید سرود ملی های سالهای قبل را حفظ می کردند و در لا به لای برنامه هایشان می خواندند و سرود خود را هم به عنوان اختتامیه برنامه
مدرسه ما موضوعات زیادی برای گفتن دارد.این برنامه ها فقط جزیی از کارهای فوق برنامه بودند
کارگاههای علمی که شامل پروژه های علمی دانش آموزان می شدند،گروه های محیط زیست،نشریات داخلی مدرسه و ... همه و همه کارهایی بودند که فقط در 3 سال انجام می دادیم
البته 3 سالی که خیلی روزها بیشتر از ساعت معمول در مدرسه می ماندیم و خیلی شب هاهم در مدرسه می خوابیدیم
می توانم صفحه ها راجع به مدرسه مان بنویسم. مدرسه ای که با وجود آنکه به دلیل امتحان ورودی اش نام تیزهوشان را به یدک می کشد ولی به اعتقاد من دانش آموزانش چندان باهوشتر از دیگر دانش آموزان مدارس دیگر نیستند ولی چیزی که بعد از فارغ تحصیل شدنشان آنها را نسبت به دیگر دختران فارغ التحصیل متفاوت می سازد سیستم آموزشی درون مدرسه است
دانش آموزان ،در این مدرسه به دلیل رفتار مسئولان و احترامی که مسئولان به آنها می گذارند با اعتماد به نفس بیشتری بزرگ می شوند.به طور مثال خودشان می توانند تصمیم بگیرند که با جه کسی همکلاس باشند و یا به راحتی حق اعتراض دارند و رابطه صمیمی با معلم ها و ناظم های خود دارند و یا اینکه بودجه ای که برای برنامه هایشان در نظر گرفته می شود به دست خودشان داده می شود
هر چند همان هنگام که دانش آموز بودیم انتقادات زیادی به مدرسه داشتیم ولی اکنون که از مدارس دیگر می شنوم و می بینم، می فهمم که مدرسه ما چنان متفاوت بود که شاید درکش برای بعضی ها سخت باشد
سوالات زیادی در مورد مدرسه ما است. مثلا این که چرا دانش آموزان این مدرسه اجتماعی نیستند و معمولا در دانشگاه دوست جدیدی غیر از دوستان هم مدرسه ای خود پیدا نمی کنند
البته من این طور فکر نمی کنم ولی شاید دلیلش این باشد که درون مدرسه چنان با هم یکی می شوند که دختران دیگر برایشان از جنس دیگری هستند و البته شاید واقعا این از ضعف های این مدرسه باشد
یا این که با وجود آنکه این مدرسه از نظر علمی و قبولی دانشگاه و المپیادهای علمی بهترین مدرسه دخترانه تهران و یا حتی ایران است ولی باز هم از نظر علمی قابل رقابت با همتای پسرانه خود(دبیرستان علامه حلی) نیست
جواب من برای این سوال این است که اگر مدرسه پسرانه تیزهوشان هم به سرود و تئاتر و ادبیات به اندازه مدرسه فرزانگان اهمیت دهد آنگاه شاید تنها مسئله مهم دانش آموزانش کنکور و المپیاد نشود
من تصمیم داشتم برای این نوشته با خانم حائری زاده که مدیریت دبیرستان فرزانگان را تا سال 78 به عهده داشتند و برنامه ریزی ها و اجرای این سیستم آموزشی تماما در زمان مدیریت ایشان بوده مصاحبه ای داشته باشم ولی ایشان موافقت نکردند
بنا به شنیده ها ایشان در سال 78 به دلیل اختلاف هایی که با سازمان استعدادهای درخشان پیدا کردند از کار کنار رفتند
از سال 78 تا کنون مدیریت این مدرسه چند بار تغییر کرده است ولی این سیستم آموزشی چنان قوی ریشه دوانده است که هم چنان پا برجاست
و هم چنان فارغ التحصیلانش دخترانی فعال،با پشتکار و اعتماد به نفس بسیارند