« مدرسه ما، فرزانگان | Main | in pain »

امروز مدام سردم بود

می خواستم بنویسم، از اون نوشته های طولانی که توش به هر دری می زنم، اما دیگه نوشتنم نمیاد
وقتی کلی تو حس هستی و بعد از این همه روز که حس ِ نوشتن نداشتی یه دفعه فکر می کنی چقدر مغزت پر شده و می خوای بنویسی اما آدمهای اطرافت هر کدوم به یه شکل نمی ذارن که این اتفاق بیفته همه چی می پره و تو می مونی و یه مغز ِ پر که دیگه نمی تونی خالی اش کنی
حالا فقط چند تا جمله ی نا مربوط دارم که می تونم باهاشون قسمتی از مغزم رو خالی کنم
یه نکته ی جالب این که من تا امروز فکر می کردم خیلی آدم ِ دوست داشتنی ای هستم، اما امروز با اینکه هیچ اتفاق خاصی نیفتاد که من بخوام همچین حسی داشته باشم اما شدیدا حس کردم که اصلا دوست داشتنی نیستم و همه ی آدمهایی که می گن دوسم دارن و برام ارزش قائلن خیلی خیلی احمقن ( ببخشید اگه به کسی فحش دادم)ا
و دیگه اینکه تازه دارم حس می کنم دانشگاه خیلی دوست داشتنی شده، وقتایی که آدم برای دوستاش خیلی خیلی احساس داشته باشه و مدام براشون تب کنه تا یه مدت حتی حاضره در مقابل همه ی بی احساسی هاشون به رفتار خودش ادامه بده اما بعد از یه مدت این فکر میاد سراغ آدم که خوب آخه مگه خلم این همه انرژی از خودم ساطر کنم واسه کسایی که سر سوزن هم واسشون مهم نیست این انرژی ها! خوب حالا من تازه رسیدم به دوره ای که دیگه برای آدم های دانشگاه انرژی صرف نمی کنم ( البته هنوز تعداد کمی هستن که ارزش انرژی هام رو داشته باشن و من در حد توانم سعی می کنم باشم براشون ) و دیگه اون حس یاس و نا امیدی از آدم ها رو ندارم. اینجوری از آدمها انتظاری ندارم و چون انتظاری ندارم طبعا از رفتارهای احمقانشون دیگه ناراحت نمی شم. کاملا حس خوبی دارم از اینکه میرم دانشگاه، درس می خونم، و بعد بدون اینکه مسئله ی دیگه ای برام اهمیت داشته باشه برمی گردم خونه! مخصوصا که کم کم درس های دانشگاه داره خیلی لذت بخش می شه و من از اینکه می تونم ساعت های زیادی رو صرف درس خوندن بکنم لذت می برم.ا
صبا داره می نویسه، و این نوشتن به من حس خوبی می ده. حس ِ اینکه باز هم می تونم ازش خبر داشته باشم و بفهمم که داره تو چه دنیایی زندگی می کنه و دغدغه های زندگیش چیه! همونطوری که اون خیلی راحت می تونه بفهمه که من هنوز اونقدر ساده و کوچیکم که کوچیکترین مسائل زندگیم هم برام حل نشدن و هنوز دغدغه ی آدم ها و احساساتشون رو دارم و هنوز خیلی چیزای ساده برام عجیبه. خوب این چیزیه که همیشه راجع به صبا وجود داره و من بهش افتخار می کنم. به این که اون همیشه یکی دو تا دنیا از من جلوتره

سردمه
امروز از صبح مدام سردم بود
احساسم نسبت به آدمها مدام در نوسانه و این گاهی وقت ها من رو می ترسونه، گاهی وقت ها سعی می کنم براش راه حلی ساده ارائه بدم و گاهی وقت ها حتی راه حل های من هم کارساز نیستن
در کنار همه ی دغدغه های ساده ی روزانه چیزهای دیگه ای هم هست که فکرم رو مشغول می کنه و شاید تعدادشون زیاد باشه برای گفتن
ا"شیرین" یکی از چیزهاییه که هر روز ساعت ها فکر من رو به خودش مشغول می کنه و حالا دیگه فقط به زبون اوردن اسمش هم من رو به گریه می اندازه
تجربه ی زندگی بدون شیرین تجربه ی جالبی بود که بهای سنگینی هم داشت
به قیمت همه ی دلتنگ شدن ها و همه ی سختی ها و همه ی نبودن هاش
وقتی سپیده بغض می کرد و می گفت بدون خواهر بودن خیلی سخته من فقط یاد روزی می افتادم که شیرین رفته بود کرمان و من گریه می کردم و خانم جواهری سعی می کردن آرومم کنن، روزهایی که اونقدر کوچیک بودم که حتی معنی جدایی رو هم نمی فهمیدم
حالا هر یه روزی که به دوریمون اضافه میشه، چیزهایی بیشتری من رو نگران می کنه، احساس می کنم نمی دونم در برخورد دوباره باهاش چه جوری هستم... یا حتی اون چه جوری هست
حس می کنم تو این سالها همه چیز تغییر کرده
شرایطی که هر دو باید باهاش کنار می اومدیم میتونه خیلی راحت هر دومون رو تغییر داده باشه
و من از اینکه یه روزی حس کنم که نمی فهممش یا حتی نمی شناسمش یا حتی روزی که حس کنم حرفی برای هم نداریم میترسم
حتی گاهی از اینکه دیگه مثل قبل دوسم نداشته باشه و من دیگه شیوا کوچولوی اون نباشم هم می ترسم
احمقانه است ؟
و حالا "شادی"ا
این همه از هم پاشیدن من را حسابی می ترساند
و دلم میگیرد
شادی ای که تازه داشتیم فاصله ی ده ساله ی مان را فراموش می کردیم
اینها با همه ی سادگیشان همه ی شان دغدغه اند
من تازه داشتم بزرگ می شدم و وارد دنیایمان می شدم
درست مثل این می ماند که به محض اینکه من 18 سالم شد و اجازه ی ورود به دیسکو ها را پیدا کردم همه ی دیسکو ها را ببندند

پ.ن: قرار بود نوشتنم نیاید ! اما انگاری بیش از حد آمد :)))) ببخشید

TrackBack

TrackBack URL for this entry:
http://www.shibba.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/9

Comments

شیوا جون جونی میدونم که خیلی سخته همونطور که برا یمن هم جدا شدن از همه سخته ولی مطمئنا این یه دوره کوتاه توی زندگی برای رسیدن به یه دوره طولانی متعادل و خوبه تو هم به محض تموم شدن درست وارد این دنیا میشی. فقط بدیش این شده که به قول تو این دوریها مصادف شده با بهترین زمان سنی تو .
من و شیرین منتظر میشیم که تو هم بیای و بالاخره این دوری فیزیکی که مطمئنا صرفا فیزیکیه زود زود تموم میشه
تو الان لااقل برا یمن یه تکیه گاه برای بردیا هستی و من به امید وجود تو میتونم با این اطمینان پاره وجودم را بگذارم و برم.پس اونو تنها نگذار

Happy new blog >:D

مبارکه کلی:)

hanooz holygirl hasty?
holy girl bemoonia

mobarakeeeeeeeeee :*:*:*:*

va :(

Gahi khodamo nemibakhsham ke raftam, mesle Shadi ke behem migoft hame ye joori negash mikonan ke mikhad bere... vali midoonam va iman daram ke har chizi to zendegi baraye ma etefagh miofte baraye saktane ensani behtar va bartar az mast. Pas iman dashte bash ke khoobiha barayat pish amade va hanooz behtarinha dar rah ast :* Mage mishe man ye rooz to ro doost ndashte basham :D Divare otagahm dige ja nadare, hamash akse shivast :D

Che ghalata :D nazare manbayad aval az nazare sahebe weblog ghabool she???! Sahebe weblog khodesh bayad aval az nazar man ghabool she !!!!!

KHoob lebas bepoosh azizam age hamash sardet bood :*