« ... | Main | تصورش عذابم میده »

امشب

گریه های شبانه رو هیچ وقت دوست نداشتم
همیشه اونقدر توی تختم هق هق گریه می کردم که دیگه نفسم بالا نمی اومد
و بعد خوابم می برد
و صبح ها همیشه چشم هام پف می کرد
اما امشب
آرومم
آروم ِ آروم
اشک می ریزم
اما آرومم
شادی هم رفت
حالا دیگه اسم اون هم اشک من رو در میاره
دلم نمی خواست جای اون بودم
می ترسم
از گرفتن تصمیم های بزرگ تو زندگیم می ترسم
می دونم که در این مورد کسی اجازه نمیده که خودم تصمیم بگیرم
هیچ کس بهم حق انتخاب نمی ده
و حالا دیگه حتی این هم برام مهم نیست
...
..
.
آروم دست می کشم روی صورتت
و نه گرماش رو حس می کنم و نه لطافتش رو
سطح صاف این شیشه بدجوری تو ذوق میزنه و آدم رو غمگین می کنه
حس اینکه دوری
و در لحظه نمی تونم بهت برسم
اما می دونم هستی
و این خوبه
امشب شب خوبی بود
من لبخند می زنم
به همه ی زندگیم لبخند میزنم
و با ارامش می خوابم
به نظرت تا کی می مونه این آرامشم ؟
تا وقتی که حس کنم هستی ؟
و اگه دوباره بری چی ؟
...
..
.
نمی خوام بهش فکر کنم
می خوام لبخند بزنم
و با آرامش بخوابم
..
..
..

TrackBack

TrackBack URL for this entry:
http://www.shibba.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/14