" /> Shibba: نوامبر 2006 Archives

« اکتبر 2006 | Main | دسامبر 2006 »

چهارشنبه،30 نوامبر 2006

7

نوشتم
و پاک کردم
حرفهایی رو که نمی تونم مستقیم بهت بگم
و حتی اجازه ندارم اینجا بنویسمشون
شاید چون ترجیح می دی اصلا گفته نشن
بهت احترام می ذارم
و تا وقتی که نخوای بشنوی
سکوت می کنم
* * *
دلم گرفته
نمی دونم از چی
دلم گرفته اما لبخند رو لبامه
به چهره ی خودم که نگاه می کنم
حس می کنم چقدر خسته است
چشمهایی که پره حرفن
و لبهایی که مدام لج می کنن و باز نمی شن
نمیذارن حرف بزنم
نمیذارن بگم که چقدر بیتابم
نمی ذارن بگم که چقدر خوبی
و خوبی هات تا بی نهایت ادامه داره
اونقدر که من نمی تونم بشمرمشون
به چهره ی خودم که نگاه می کنم
افتخار می کنم به خودم
به اینکه حس می کنم یه روزی می تونم اونی بشم که می خوام
یه روزی
به جای اینکه من حسرت بخورم
تو حسرت می خوری
حسرت روزایی که نخواستی مهربونیم قلبت رو لمس کنه
یه روزی می رسه
که کم پیدا می شن آدمایی که بی دریغ مهربونی ببخشن
روزی که کم پیدا می شن آدمایی که آغوششون رو با همه ی وجود بهت هدیه بدن
دستاتو گرم کنن به قیمت اینکه دستای خودشون سرد بشه
یه روزی می رسه
که تازه می فهمی
چقدر دیر شده
* * *
چشمام پره حرفن
و هیچ کی نیست تو آغوشش زار بزنم
کاشکی قبل از اینکه دیر بشه
منو بفهمیو
تو چشام خیره بشیو
اونقدر با محبت نگام کنی
که محبتت رو قلبم بشینه

دوشنبه،28 نوامبر 2006

همه چی تو مسیر درستشه، من، تو، و همه ی آدمای دنیا

من خیلی خوشحااااااااالممممممممممممممممم
اولا که امروز کلییییییی خل و چل بازی در آوردم و کلی شااااااااااااادم
ثانیا که شیرین داره میاااااااااااااااااااااااااااااااد هوووووووووورااااااااااااااا
ثالثا که بعد از کلی وقت کتاب نخوندن دوباره افتادم رو دنده ی کتاب خونی و دارم کلی حال
می کنم، الان سه تا کتاب رو دارم همزمان می خونم :)ا
رابعا فردا دارم می رم دانشگاه درس بخونم !!!!!!! :)))))))))))ا
بعدشم که الان نشستم کلی عکسها و فیلمهای این دوسال دانشگاه رو مرور کردم
کلی خندیدم و کلی یاد خاطره هامون کردم
چقدر حس خوبی داشتم از دیدنشون
چقدر همه چی خوب بود و چقدر همه بچه هامون باحالن
یووووووووووووووووهووووووووووووووووووووو
من بازم دَدَر می خواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

لاو یو آآآآآآآآآآل :)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))ا

جمعه،25 نوامبر 2006

....این روزها مدام با تو ام، در انتظار تو

یعنی شیرین من واقعنی داره میااااااااااااااااد ؟
نمی دونی این روزا چقدر سرشار از انرژی ام که
باورم نمیشه
باورم نمیشه که می تونیم هممون دور هم جمع باشیم و خونه چقدر می تونه گرم باشه
باورم نمیشه که سکوت این خونه بالاخره با صدای حرف زدنهای شیرین شکسته میشه
باورم نمیشه
باورم نمیشه که وقتی بیاد دوباره می تونیم سر همه ی چیزای کوچیک با هم دعوا کنیم
باورم نمیشه که دوباره می تونم از خیلی چیز ها حرص بخورم
باورم نمیشه که می تونم خنده هاش رو ببینم
می تونیم با هم بریم بیرون
می تونیم بریم هر جایی که اون دوست داره
حتی من هم می تونم باهاش نرم
همین که خودش بره همه ی جاهایی که دوست داره، با هر کسی که دوست داره
برام کافیه
اینکه اون بخنده
برام کافیه
اینکه چشماش دوباره برق بزنه
برام کافیه
خدایا
چقدر میشه یه نفر رو دوست داشت ؟

پ.ن: به بزرگی ات قسم، خوشحالی هایمان را از ما نگیر

چهارشنبه،23 نوامبر 2006

بیا لحظه ها را بشماریم، در خاطر سپاریم


گفتی: تو در بهانه یابی برای ناراحت شدن استعداد داری
به نوشته ات خیره شدم
بعد آرام لبخند زدم و سرم را کج کردم
پیش خودم فکر کردم حق داری شاید
گاهی وقتها همانقدر که خوشحال بودن لذت بخش است، غصه خوردن هم برایم لذت بخش می شود
اصلا گاهی به زور دلم می خواهد فیلمی ببینم که مرا ناراحت کند و به فکر فرو ببرد
گاهی دلم می خواهد به چیزهای غمگین فکر کنم
گاهی از عمد دلم می خواهد گریه کنم
اما یک چیزی را باور دارم
درست یادم هست
تابستان دو سال پیش
تو ماشین مونا، خیابان شریعتی
گفتم: ما آدمها همیشه خودمان باعث ناراحتی خودمان می شویم
گفتم : حداقل من خیلی وقت ها با فکرهای احمقانه ام خودم را ناراحت کرده ام
حالا هم باور دارم که خودم دارم خودم را ناراحت می کنم
خیلی وقتها انتظار هایم باعث می شوند غصه بخورم
در حالیکه مدام سعی می کنم از کسی انتظاری نداشته باشم
می دانم سخت است تغییر دادن و عادی بودن
اما دارم همه ی تلاشم را می کنم
دارم تلاش می کنم با همه چیز معقول رفتار کنم
حداقل تا جایی که می شود
دیگر نمی خواهم خودم باعث ناراحتی خودم بشوم
دیگر نمی خواهم مصداق جمله ات باشم
برایم سنگین بود راجع به منی که همیشه مظهر خنده بودم این حرف را بزنی
اما سنگینی این حرف شاید باعث بشود تلنگری بخورم و خنده های فراموش شده ام را به یاد بیاورم
شاید یادم بیاید چه روزهای خوبی پیش رو دارم
شاید یادم بیاید چقدر می توانم از همه چیز لذت ببرم

حالا شادم
به خاطر حس دوست داشتنی که دوباره همه ی وجودم را فراگرفته
به خاطر شیرینی که دارد می آید
به خاطر تویی که هستی
به خاطر بی نهایت خاطره ای که در پیش روست

به فکر که فرو می روم
لبخندی بر لبانم می نشیند
و آرامش همه ی وجودم را در بر می گیرد

سه‌شنبه،22 نوامبر 2006

suddenly alone

درست مثل آن زن گدایی هستی که آرام گوشه ی خیابان خوابیده است و صدای آرام ناله هایش را می توان شنید
و من هر بار که از کنارش رد می شوم به فکر فرو می روم که باید از او بترسم یا اینکه کمکش کنم
هر بار به خودم می گویم : نباید بگذارم بی اعتمادی هایی که جامعه ام به من آموخته محبت ها را از بین ببرد
جلو می آیم
دستم را روی صورتت می کشم و نوازشت می کنم
کمکت می کنم برخیزی
شاید چیزی می خرم تا بخوری
در آغوشت می گیرم تا گرم شوی
بعد بلند می شوم و خوشحال از کاری که کرده ام به راه خود ادامه می دهم
غرق لذت می شوم
هر بار همین اتفاق ها می افتد
و تو هربار جواب محبت هایم را به بدترین شکل می دهی
هر بار دستم که به جیبم می رود تازه می فهمم عجب بی چشم و رویی هستی
یا شاید هرگز کسی به تو نیاموخته که مهربانی کنی

و من باز هم فردا شب که از کنارت می گذرم
در آغوشت خواهم گرفت
و گرمت خواهم کرد
...می دانم که باز هم با تو خواهم بود

دوشنبه،21 نوامبر 2006

سه شنبه

روز پر مشغله ای بود برایم
از همان صبح که مات و مبهوت بیدار شدم
از همان صبح که بیدار شدم و کابوس دیشبم یادم آمد
انگار همه چیز با همیشه فرق داشت
بعد هم که تصمیم گرفتم بروم دانشگاه
با اینکه دیر شده بود و من فقط همان یک کلاس صبح را داشتم
با اینکه سه شنبه ها اصلا روز دانشگاه رفتن نیست برای من
اما رفتم
آخر می دانی ؟ سه شنبه ها برای من یک جور خاصی است
یک جوری نماد آرامش است
...یک جوری آرام و سرد است
سه شنبه ها نباید درس خواند
فقط باید از طبیعت لذت برد و آرام گرفت
اما امروز
کلاس طراحی که تمام شد
بدجوری هوس سینما کرده بودم
شاید برای اولین بار در زندگیم تنهایی رفتم سینما
تمام دو ساعت فیلم را زار زدم
تمام راه سینما تا دانشگاه را هم زار زدم
از فیلم هایی که اینقدر راحت آدم را تحت تاثیر قرار می دهند خوشم می آید
صدای هق هق همه ی آدمها را می شد راحت شنید
خوبی اش این بود که فقط قطره های اشک آرام و بی صدا نمی ریختند پایین
مجبور بودی هق هق گریه کنی و این بیشتر خالی ات می کرد
بعد از آن با یک آرامش خاصی آمدم خانه
تمام راه تجریش تا خانه را به همه ی آدمها لبخند زدم
در خانه را که باز کردم
حس کردم چقدر همه چیز می تواند لذت بخش باشد
حتی سه شنبه ای که قرار بود جور دیگری باشد
حتی نبودن تو
با اینکه امروز نباید می رفتم دانشگاه
با اینکه امروز درست همین ساعت ها به جای اینکه تازه بیایم خانه باید می رفتم بیرون

حالا هنوز هم با یک آرامش خاصی پشت میز اتاقم نشسته ام
با یک آرامش خاصی ناهار می خورم و می نویسم
امروز سه شنبه است
امروز می توانم با همین آرامش خاصی که دارم تا شب لذت ببرم
*:

بیست

خنده هایم را دیدی ؟
برق چشمانم را چطور ؟
دیدی چطور همه چیز برایم لذت بخش شد و دیگر به جز صدای خنده هایم هیچ صدایی را نشنیدم ؟
کاشکی بودی و میدیدی که کوچکت دارد آرام آرام بزرگ می شود
کاشکی بودی و می دیدی چه دوستهای خوبی دارم
کاشکی بودی و میدیدی که چقدر از بودن تک تکشان خوشحال بودم
و چقدر دوستشان دارم
کاشکی بودی و میدیدی که مامان چطور همه ی شب را در اتاقش به سر برد و می ترسید اگر بیرون بیاید بچه ها راحت نباشند
کاشکی بودی و میدیدی که چقدر مهربان است
امروز فکر کردم یک مادر حتی اگر بداخلاق ترین مادر دنیا هم باشد بودنش بهتر از نبودنش است
حالا فکر کن مادر من، که مهربانترین و دلسوزترین مادر دنیاست چطور می توانم اینهمه از دستش حرص بخورم ؟
اصلا اینها به کنار
گاهی آنقدر خوشبختم که حتی نمی توانم به خوشبختی ام فکر کنم
چطور می توانم با این همه خوشبختی این همه غر بزنم ؟
فکر کنم کم کم دارم آدم می شوم
خدا لعنت کند مرا اگر این بار هم غر زدم :)ا

چهارشنبه،16 نوامبر 2006

فردا

امروز روز خوبی بود
خیلی خیلی خوب

فردا حتما روز بهتری خواهد بود
فردا بیشتر خواهم خندید
بیشتر خسته خواهم شد
بیشتر داد خواهم زد
فردا
حتما
روز بهتری خواهد بود
:*

دوشنبه،14 نوامبر 2006

It isnt fair, I wanna live, I want to be the happiest girl again

وقتهایی که غصه دارم
موقع برگشتن به خونه
یه شکلات می خرم
برای اینکه شب
اگر خیلی دلم گرفت
چیزی داشته باشم که با آن خودم را خوشحال کنم
مثل وقتهایی که بچه ها گریه می کنند و بهشان شکلات می دهی و
گریه کردن از یادشان می رود
حالا من هم
مثل بچه های دوساله با خودم رفتار میکنم
دلم را به شکلاتی خوش می کنم
که می توانم شب
با لذت تمام
همراه با قهوه بخورم
و به آهنگهای مورد علاقه ام گوش دهم
هرچند مامان باز هم خِرَم را بگیرد که قهوه آب بدن را کم می کند
و من سر تکان دهم که می دانم
و دوباره تکرار کند که شب قهوه می خوری خوابت نمی برد برای همین صبح ها دیر بلند می شوی
و من سرم را تکان دهم که باشد، چه اهمیتی دارد که صبح کی از خواب بیدار شوم
چه می توانم بگویم وقتی هرگز طعم قهوه ی تلخ را همراه با شکلات نچشیده
و نمی داند چه لذتی دارد آن تلخی و شیرینی در کنار هم
خوب شد شکلاتم را ندید
وگرنه بحث چاق شدن ها و ورزش نکردن هایم هم به اینها اضافه می شد و آخر شبی
حتما یا من دوباره به فن فن می افتادم یا او از دستم شاکی می شد
تو می فهمی چه می گویم ؟
می دانی خوشحالی هایم چقدر ساده اند ؟
و من چقدر خوشحالم که اینقدر راحت می توانم خوشحال شوم
با یک لبخند
با یک شکلات
حتی گاهی با یک نگاه
فقط تنها بدی اش این است
که به همان اندازه که راحت خوشحال می شوم، راحت غصه می خورم
از چیزهای کوچکی که حتی فکرش را هم نمی توانی بکنی
آنقدر عمیق بر دلم می نشینند که خودم هم خسته می شوم
همینهاست که تو می گویی من حساسم، یا تو که می گویی زودرنجم
و خودم همیشه به خودم گفته ام که چقدر لوس هستم
می دانی این ناراحت شدن هایم گاهی خودم را هم خسته می کند
برای اینکه همیشه فکر می کنم مگر می شود کسی در دنیا باشد که تک تک لحظه های مرا
بفهمد و بداند که در هر لحظه چگونه باید رفتار کند تا من غصه نخورم
هنوز هم نمی دانم دلم چه می خواهد
همیشه اول دوستی هایم
همه چیز در بهترین حالتش قرار دارد
مدام سعی می کنم به چیزهای بد فکر نکنم
مدام سعی می کنم فکر کنم همه چیز خوب است
سعی می کنم خودم را تغییر دهم و با شرایط موجود کنار بیایم
سعی می کنم خواسته هایم را نبینم
اما گاهی نمی شود
یکهو همه ی شان با هم فشار می آورند و مغزم را تعطیل می کنند
همه ی شان تبدیل می شوند به بی نهایت سوالی که مدام در ذهنم تکرار می شوند
چند وقت است که احساس می کنم یک جوری هستم
شاید از همان شب کذایی که حالم بد بود
شاید کسی که از بیرون نگاهم می کند حس کند غمگینم، یا دلم گرفته
اما از درون خوشحالم
هنوز هم همه ی زیبایی ها را می بینم
اما خیلی چیزها برایم بی اهمیت شده است
ساعت ها به فکر فرو می روم و خودم هم نمی دانم به چه فکر می کنم
دیروز دلم می خواست همینطور ساعت ها دور حیاط دانشگاه راه می رفتم
سرم را می انداختم پایین
و بی توجه به آدمهای اطرافم راه می رفتم
و در خودم غوطه می خوردم
دیروز چشمانم پر از اشک بود
و تو هر بار که مرا دیدی فهمیدی
و من هر بار در دلم خندیدم که چه خوب است هنوز آدمهایی در کنارم هستند که خیلی چیزها را می فهمند
چقدر دیروز دلم یک آغوش می خواست
دلم می خواست بودی، می رفتیم بیرون
دستت را می گرفتم
و آرام می شدم
گاهی از این همه احساسات خودم هم خسته می شوم
دلم نمی خواهد بنویسمشان
دلم نمی خواهد بخوانیشان
دلم نمی خواهد از من خسته شوی
اما دلم آرام نمی گیرد اگر ننویسم
...دلم آرام نمی گیرد اگر نگویم که چقدر دیروز غصه خوردم وقتی با آن همه هیجان زنگ زدم و
...دلم آرام نمی گیرد اگر نگویم
اما
دلم نمی خواهد بگویمشان
دلم نمی خواهد بخوانیشان
امروز برای اولین بار از همه چیز ترسیدم
از خودم
از زندگیم
چند وقت است که ماتم
و مبهوت
چند وقت است که هنگ می کنم
ساکت می نشینم
و دیگر هیچ چیز برایم اهمیت ندارد
حالا فقط روزهایم را می گذرانم به امید جمعه
وقتی به جمعه فکر می کنم و اینکه شاید بعد از آن دوباره همه ی شادی هایم را بازیابم
کرمِ مغزم وول می خورد که : نکند جمعه هم خوش نگذرد ؟
بعد اس ام اس مرجان یادم می افتد که با هیجان نوشته بود : اگر تو هم نمی گفتی می آمدم
یا آزاده که آن شب چقدر خوشحال بود و خوشحالی هایم را چند برابر می کرد
یا حمید که مدام دارد سعی می کند به من انرژی بدهد
یاد نیوشا می افتم و خنده ام می گیرد که از اول که اسمش را نوشته بودم می دانستم که به جای یک نفر باید حداقل دونفر حسابش کنم و حداکثرش را نمی دانستم
یاد تو می افتم و اینکه اگر واقعا تو هم به جای یک نفر دو نفر می بودی چه احساسی پیدا می کردم ؟
یاد تو می افتم و آن همه بی روحی ات، چطور می توانی روزهای قشنگ زندگی ات را از خودت بگیری؟
یاد تو می افتم و آن همه سرمایت، اصلا می دانی آمدنت چقدر برایم مهم است ؟
...یاد تو می افتم و

یک مهمانی
چقدر می تواند روزهای آدم را روشن کند ؟
از چند هفته قبلش
تا چند هفته بعدش ؟
به جز دوستان نزدیکم
چه کسی احساسات مرا می فهمد ؟
بعد از آن همه جر و بحث
تصمیم گرفتم همه چیز را فراموش کنم
حالا امروز
حرفش نمی دانم تا چه اندازه مرا سوزاند
وقتی گفت که این آخرین مهمانی ای است که قبل از رفتنم می توانم بگیرم
نمی دانستم برای این یک مهمانی که شاید آخرین باشد خوشحالی کنم
یا برای از بین رفتن همه ی برنامه های این چند سال آخر اشک بریزم
چرا همیشه آخرش باید یک جوری دلم را بشکند ؟

پ.ن: شیرین عزیزم، این هم آپدیت، همین ها را می خواستی بخوانی ؟

چهارشنبه، 9 نوامبر 2006

در میان اشک هایم می خندم
می خندم ... پس هستم

بعضی وقت ها حس میکنم لحظه های زندگی ام را بی جهت می گذرانم تا بگذرند
بی جهت روز شماری می کنم
بیست و هفت روز دیگر تو می آیی
ومن پیش نگاهت شرمنده می شوم اگر بزرگ نشده باشم
اگر آنچه نباشم که تو انتظارش را داری
دلم می تپد برای دیدنت
برای خنده هایت
برای گرمی دست هایت
برای آغوشت
دلم می تپد برای مادر که خدا می داند چقدر خوشحال می شوند
دلم می تپد برای بردیایی که هنوز از همه ی مان بیشتر دوستت دارد
دلم می تپد برای مامان که عزیزترینش را می بیند و تنهایی را فراموش می کند
دلم می تپد برای شادی که حالا دیگر چقدر خوب درکت می کند
...دلم می تپد برای
برای هر کسی که ذره ای از محبتت را چشیده است

یادم هست که به شادی می گفتم
من اگر جای تو بودم می رفتم و پشت سرم را هم نگاه نمی کردم
می گفتم
اما می دانستم که چرند می گویم
مثل همه ی روزهایی که شیرین تازه رفته بود و من سعی می کردم جای خالی اش را برای همه پر کنم تا کسی نفهمد که او نیست ... اما نمی شد
مثل همه ی روزهایی که شادی نبود و همه می گفتند چه سخت است و من زور می زدم کسی نبودنش را نفهمد
مثل همه ی روزهایی که اگر بروم
زور می زنم تا خودم نفهمم که دیگر هیچ کس نیست

دیدی...
...باز رفتی و من افتاده ام به هذیانگویی

وقتی برگردی
دوباره می شوم خوشبخت ترین دختر روی زمین
وقتی برگردی
دوباره زنده می شوم و برایت می خندم
وقتی برگشتی
قول می دهی اگر قهر کردم و توی اتاقم نشستم و آرام و بی صدا گریه کردم
آرام بیایی کنارم و نازم کنی
حتی اگر سرت داد کشیدم که از اتاقم برو بیرون
نروی و آرام آنقدر کنارم بایستی تا من هم آرام شوم
می دانی چند وقت است که وقتی ناراحت بوده ام، هیچ کس سراغم نیامده و من هر بار با چشمهای خیس خوابم برده
اصلا می دانی چند وقت است که دعوایمان نشده
اصلا می دانی چند وقت است که صدای جیغ زدن هایت را نشنیده ام
...
..
.
وقتی می رفتی
نمی دانستم که چه اتفاقی دارد می افتد
ساکت بودم و مبهوت
به روبه رو خیره می شدم
و خوشحال بودم که شاید با رفتنت آرامش از دست رفته ات را بازیابی
بعدها کم کم
هر روزی که گذشت
درد نبودنت بند بند وجودم را از هم می درید
حالا این بار که بخواهی بروی
چه کنم با این همه دردی که اینبار می دانم از چه جنسی است ؟

...اگر آمدی


تو نیستی و من...
...دوباره افتاده ام به هذیانگویی
می دانم که فردا
وقتی به من خیره نگاه می کنی
از شرم سرم را پایین می اندازم
و از خجالت ذوب می شوم
و برای اینکه نفهمی چقدر شرمنده ام
همه چیز را می اندازم تقصیر تو
می گویم: طرز نگاه کردنت فرق کرده
و تو هرگز نخواهی فهمید
که این من بودم که توان خیره شدن در چشمهای پاکت را نداشتم
که این من بودم که تاب این همه عشق را نداشتم
و این همه عاشق بودن را
اگر آمدی
برایم گل بیاور
و شمع
برایم بگو که هنوز چقدر دوستم داری
بگو که هنوز انتخاب اولت هستم
بگو چقدر عاشقم هستی
بگو که می دانی چقدر عاشقت بودم
بگو که می دانی که سالهای زندگی ام چگونه با تو گره خورده بود

وقتی می رفتم
یادم رفت صدایت کنم
و تو بگویی : جانم ؟
و من با همه ی توانم
فریاد بزنم
...دوستت دارم

سه‌شنبه، 8 نوامبر 2006

Give me a HUG

دنیای ما دکتر مارک کتز می نویسد ا«در آغوش گرفتن» می تواند در محدوده ذهنی یک فرد تغییراتی را ایجاد نماید و به آنها از لحاظ پزشگی کمک کند. بالاتر از همه اینکه، «در آغوش گرفتن» هیچگونه «عوارض جانبی» ندارد و شما برای گرفتن چنین مداوایی، احتیاج به رفتن نزد دکتر ندارید

در آغوش گرفتن، داروی خوبی است. در این حرکت، انرژی منتقل می شود و فرد در آغوش گرفته شده تقویت روحی و عاطفی می شود. شما برای بقا در زندگیتان به یکبار در آغوش گرفته شدن ، برای حفظ و حراست از زندگیتان به 8 بار در آغوش گرفته شدن و برای رشد و نمو به 12 بار در آغوش گرفته شدن در روز نیاز دارید

پوست بزرگترین اندام بدن است و این اندام احتیاج به مراقبت های لازم و خوبی را دارد. یک هاگ (در آغوش گرفته شدن) می تواند قسمت های وسیعی از پوست را پوشش دهد و این پیام را به پوست برساند که "از تو مراقبت می شود"ا
ا(هاگ) همچنین یک وسیله ارتباطی است، که می تواند چیزهایی را بگوید که شما نمی توانید در غالب کلمات بیان کنید
نکته بسیار زیبا در موردش اینست که شما نمی توانید آنرا یک طرفه به کسی بدهید، معمولا شما آنرا پس می گیرید
بد نیست در اینجا ویدئو کلیپی را تحت عنوان در آغوش گرفتن مجانی مشاهده نمائیم


اگه کلیپ رو می بینید اسپیکرتون رو خاموش کنین چون با آهنگ اینجا قاطی می شه آهنگش

دوشنبه، 7 نوامبر 2006

کجای این دنیام ؟

امروز
تمام مدت که آروم از جلوی عکس ها رد می شدم
چشام پر از اشک می شد
بغض می کردم
و این سوال لعنتی تو سرم کوبیده می شد
که چرا من
...متعلق به هیچ جامعه ای نیستم ؟

هر از گاهی پیاده رفتن هم عالمی داره
وقتی که می تونی آدمها رو با دقت نگاه کنی و حس کنی که دلت براشون تنگ شده
آدمهایی که امشب همشون مهربون شده بودن
رد شدن از خیابون هایی که کلی وقته ازشون رد نشدی
لمس کردن هوا
گوش دادن به آهنگایی که دوست داری
...و حس امنیت از اینکه دیگه ماری وجود نداره

یکشنبه، 6 نوامبر 2006

مااااااااااااااااااار

حالا فهمیدی چرا شب ها خوابم نمی بره ؟
تو استخر خونمون یه مار پیدا شده
یک عدد مجروح هم به جا گذاشته :)))ا
حالا همه که راه می رن
مدام زیر پاشون رو نگاه می کنن
به جاش من همش در و دیوار و سقف رو نگاه می کنم که یه دفعه تلپی نیفته رو سرم !!ا
از ماشین که پیاده می شم تا آسانسور می دوم :))))))))ا
تو خونه هم که همش کله ام داره می جنبه که دور و برم چیزی نباشه :))))))))))))))ا
خودم هم از خودم خنده ام می گیره
همسایه ها که پایین جمع می شن دور هم از همه چی جالبتره
هر کی یه چیز وحشتناک می گه و همه میمیرن از ترس :))))))ا
خانوم های همسایه از احساساتشون حرف میزنن و اینکه اگه ببیننش غش میکنن :)ا
یکیشون که از همه شجاع تر بود داشت تعریف می کرد که ماره از ایناست که می پره و جهشی حرکت می کنه !ا
حالا من نمی دونم ماره که فقط یه بار تو استخر پسر همسایه رو نیش زده، این خانومه از کجا می دونه که ماره می جَهه !ا
حالا من صحنه ی همه ی مارهایی که تا حالا تو عمرم تو فیلم ها و عکس ها دیدم تو ذهنم مجسم میشه و از ترس خوابم نمی بره !!ا
کسی مارگیری بلد نیست ؟!ا

پ.ن: اگه حلال زاده باشه الان این دورو برا پیداش میشه :(((((((((((((((((((((((((((ا

شنبه، 5 نوامبر 2006

فکر می کنی امشب خوابم می بره؟

یادم رفت بهت بگم که دستم بوی دستت رو گرفته
و حالا مدام همراهمی
تاثیرش ازهزار تا قرص آرام بخش هم بیشتره
و من حالا آرومم
آروم ِ آروم ِ آروم

:*

جمعه، 4 نوامبر 2006

خوابم کو ؟

چی شد که آرامش خوابم از من گرفته شد ؟
یه زمانی
شب که می خوابیدم
تا صبح دیگه بیدار نمی شدم
اونقدر خوب می خوابیدم
که صبح همه ی خستگی هام از تنم در رفته بود
حالا چند شبه خوابم نمی بره
تا صبح یا فکر می کنم
یا خیال می بافم
مدام بیدارم با چشمهای بسته
دارم کم کم نگران میشم
نکنه دیگه هیچ وقت خوابم نبره ؟

من دوباره چشمانم را به این صفحه ی لعنتی دوخته ام
منظرم تا چراغش روشن شود
نکند تاریخ تکرار شود
نکند تو همان باشی و من همان باشم و ما مدام تکرار شویم
دلم پیچ می خورد
سرم گیج می رود
میان هیاهوی ذهنم
گم شده ام
دلم بی خیالی می خواهد
می خواهم بروم خرید
برای همه ی آدمهای زندگی ام هدیه بخرم
می خواهم
سردم نشود
دلم پیچ نخورد
سرم گیج نرود
می خواهم
بخوابم
خوابم کو ؟

خسته ام ولی خوشحال

به یه نتیجه ی جالب رسیدم
به هیچ وجه نمی شه که هم به تک تک اعضای خانواده ات برسی
هم بری سر کلاس های دانشگاه
هم درس بخونی
هم به عشق و حال خودت برسی
هم با دوستات بری بیرون
هم به زندگی ات برسی
...هم خونه رو جمع و جور کنی


شادی برگشت
بار مسئولیتم خیلی کم شد
اما احساساتم کلی بیشتر شد به جاش
حس اینکه دلم می خواد ساعت های بیشتری رو باهاشون بگذرونم
و نه فقط اونا
همه ی آدمهای اطرافم که حس می کنم ممکنه نبودنشون آزارم بده
اما خیلی سخته
خسته و مونده رسیدم خونه
دیشب تا صبح نخوابیدم
این عشق و عاشقی هم برام مکافاتی شده در نوع خودش
خونه رو گند برداشته
از در که اومدم تو، روی کابینت آشپزخونه همه چی کپک زده بود و من حتی وقت ندارم که بریزمشون دور
فردا سمینار دارم و طبق معمول حتی نمی دونم چی باید بخونم
دوشنبه باز امتحان آنالیز دارم
تمرین های شاهین رو هم باید بنویسم و تحویل بدم
باید فرانسه بخونم
دوشنبه می خوام برم امتحان تعیین سطح بالاخره
می دونی ؟ وقتایی که فرانسه می خونم خیلی حس خوبی دارم
احساس مفید بودن می کنم تو زندگیم


چقدر دلم برات تنگ شده بود امروز
...
دلم می خواد اینقدر بهت بگم دوستت دارم که خسته بشی از دستم :)ا


می دونی ؟ گاهی دلم می خواست چند تا بودم
مثلا یه شیوا بود که درس می خوند
یه شیوا بود که خوش می گذروند
یه شیوا هم بود که خیلی خانوم بود و تقریبا همون دختری بود که مامان آرزوش رو داشت
البته اون شیوا اولی هم می شد مکمل اش و دو تایی با هم آرزوهای مامان رو برآورده می کردن :)ا
بعد من دوست داشتم نقش اون شیوا دومی رو بازی کنم
چه کیفی میداد نه ؟
کلی درس دارم
دارم اراجیف می بافم به جاش اینجا
چقدر وقته نرفتم سینما
چقدر وقته نرفتم تئاتر
چقدر دلم می خواست فیلم میدیدم الان
می دونی ؟
خیلی حالم خوبه
فقط یه کمی فکرم مشغوله
مشغول همه ی کارایی که دارم و وقت نمی کنم انجام بدمشون
اما جدی جدی وحشتناکه رسیدن به همه چی با هم
در حالیکه از هیچ کدومش نمی شه زد
توی راه برگشت
توی ترافیک
دلم می خواست همینجوری که دستم رو زده بودم زیر چونه ام
میشستم و به چیزایی که تو فکرم بود فکر می کردم تافکرم خالی شه
دلم نمی خواست بزنم تو دنده و دوباره 2 سانت برم جلو
دلم نمی خواااااااااااااااااستتتتتت
اما نمی شد
قیافه ی اخموی پشت سری رو که از توی آیینه می دیدم جرات نمی کردم وایسم


زندگی باحالی دارم اما
می دونی ؟ هیچ وقت فکر نمی کردم اینقدر احمق باشی
تو خیلی خیلی احمقی عزیزم
داری دقیقا همون کاری رو می کنی که دوست نداشتی انجام بدی
همونی که ازش می ترسیدی
و بدبختی هم اونجاست که من خیلی باهوش تر از این حرفام و همه چی رو خیلی خیلی زیادی می فهمم
و این دیگه مشکل من نیست
باور کن
خودت حس کردی جدیدا چقدر چیزای بی ربط تحویلم می دی ؟
تو حرف میزنی و من مدام تو ذهنم از خودم می پرسم که چه ربطی دارن حرفات به هم
نمی دونم
شاید تو هم قاطی کردی حسابی


دیدنتون امروز خیلی حال داد بهم
یه جورایی سورپریز شدم
اما من 8 و نیم می خوام و همه ی دور هم بودن ها و حرف زدن ها و دِپ شدن ها و ... ( خواستم بنویسم خندیدن یادم نیومد خندیده باشیم اون روزها )ا


می دونی ؟
دلم میخواست چند تا بودم
یکی ام هم اونقدر کوچولو بود که تو جیب تو جا می شد !!!!!ا

پنجشنبه، 3 نوامبر 2006

امشب بازم پیکا بالاست، وقت رقصه و بازم من تو رو می خوام

بعد از یه روز خیلی خوب
وقتی که شب
توی ماشین صدای آهنگ رو بلند می کنی
شیشه ها رو می کشی پایین و هوای سرد شب فضای ماشین رو پر می کنه
و تا آخرین حدی که می تونی همراه آهنگ ها داد میزنی

وقتی که حس می کنی انرژی داری
و این بهت نیرو می ده

وقتی که از رانندگی احمقانه ی خودت لذت می بری
وقتی که یادت میره بزنی تو دنده و پات رو رو گاز فشار میدی
وقتی توی اون سربالایی وحشتناک یه دفعه حس می کنی یادت رفته چه جوری باید رانندگی کنی و تنها کاری که می تونی بکنی اینه که ترمز دستی رو بکشی
وقتی اونقدر تو فکری که اصلا حواست به هیچی نیست
و فقط شانس میاری و شانس میاری و شانس
اونقدر از شادی مستی که می خوای زودتر برسی خونه و همه ی خطرها رو رد کنی
وقتی که داد می زنی و داد میزنی و داد میزنی
وقتی که گاهی اونقدر وحشیانه و بدون فکر رانندگی می کنی که خودتم تعجب می کنی که اتفاقی نیفتاده ...
و همه ی اینها یعنی به دست آوردن دوباره ی همه ی انرژی های از دست رفته ات
وقتی که از سرعت لذت می بری
و همه ی اینها یعنی زندگی
یعنی بودن
یعنی عشق


سه‌شنبه، 1 نوامبر 2006

turn up the heat

At 211 degrees, water is hot.
At 212 degrees, it boils.
And with boiling water, comes steam.
And steam can power a locomotive.
One extra degree makes all the difference.
And the one extra degree of effort
in business and in life... seprates the good from the great!

It's time to ...
turn up the heat.

[link]

با تشکر از پدربزرگ