It isnt fair, I wanna live, I want to be the happiest girl again

وقتهایی که غصه دارم
موقع برگشتن به خونه
یه شکلات می خرم
برای اینکه شب
اگر خیلی دلم گرفت
چیزی داشته باشم که با آن خودم را خوشحال کنم
مثل وقتهایی که بچه ها گریه می کنند و بهشان شکلات می دهی و
گریه کردن از یادشان می رود
حالا من هم
مثل بچه های دوساله با خودم رفتار میکنم
دلم را به شکلاتی خوش می کنم
که می توانم شب
با لذت تمام
همراه با قهوه بخورم
و به آهنگهای مورد علاقه ام گوش دهم
هرچند مامان باز هم خِرَم را بگیرد که قهوه آب بدن را کم می کند
و من سر تکان دهم که می دانم
و دوباره تکرار کند که شب قهوه می خوری خوابت نمی برد برای همین صبح ها دیر بلند می شوی
و من سرم را تکان دهم که باشد، چه اهمیتی دارد که صبح کی از خواب بیدار شوم
چه می توانم بگویم وقتی هرگز طعم قهوه ی تلخ را همراه با شکلات نچشیده
و نمی داند چه لذتی دارد آن تلخی و شیرینی در کنار هم
خوب شد شکلاتم را ندید
وگرنه بحث چاق شدن ها و ورزش نکردن هایم هم به اینها اضافه می شد و آخر شبی
حتما یا من دوباره به فن فن می افتادم یا او از دستم شاکی می شد
تو می فهمی چه می گویم ؟
می دانی خوشحالی هایم چقدر ساده اند ؟
و من چقدر خوشحالم که اینقدر راحت می توانم خوشحال شوم
با یک لبخند
با یک شکلات
حتی گاهی با یک نگاه
فقط تنها بدی اش این است
که به همان اندازه که راحت خوشحال می شوم، راحت غصه می خورم
از چیزهای کوچکی که حتی فکرش را هم نمی توانی بکنی
آنقدر عمیق بر دلم می نشینند که خودم هم خسته می شوم
همینهاست که تو می گویی من حساسم، یا تو که می گویی زودرنجم
و خودم همیشه به خودم گفته ام که چقدر لوس هستم
می دانی این ناراحت شدن هایم گاهی خودم را هم خسته می کند
برای اینکه همیشه فکر می کنم مگر می شود کسی در دنیا باشد که تک تک لحظه های مرا
بفهمد و بداند که در هر لحظه چگونه باید رفتار کند تا من غصه نخورم
هنوز هم نمی دانم دلم چه می خواهد
همیشه اول دوستی هایم
همه چیز در بهترین حالتش قرار دارد
مدام سعی می کنم به چیزهای بد فکر نکنم
مدام سعی می کنم فکر کنم همه چیز خوب است
سعی می کنم خودم را تغییر دهم و با شرایط موجود کنار بیایم
سعی می کنم خواسته هایم را نبینم
اما گاهی نمی شود
یکهو همه ی شان با هم فشار می آورند و مغزم را تعطیل می کنند
همه ی شان تبدیل می شوند به بی نهایت سوالی که مدام در ذهنم تکرار می شوند
چند وقت است که احساس می کنم یک جوری هستم
شاید از همان شب کذایی که حالم بد بود
شاید کسی که از بیرون نگاهم می کند حس کند غمگینم، یا دلم گرفته
اما از درون خوشحالم
هنوز هم همه ی زیبایی ها را می بینم
اما خیلی چیزها برایم بی اهمیت شده است
ساعت ها به فکر فرو می روم و خودم هم نمی دانم به چه فکر می کنم
دیروز دلم می خواست همینطور ساعت ها دور حیاط دانشگاه راه می رفتم
سرم را می انداختم پایین
و بی توجه به آدمهای اطرافم راه می رفتم
و در خودم غوطه می خوردم
دیروز چشمانم پر از اشک بود
و تو هر بار که مرا دیدی فهمیدی
و من هر بار در دلم خندیدم که چه خوب است هنوز آدمهایی در کنارم هستند که خیلی چیزها را می فهمند
چقدر دیروز دلم یک آغوش می خواست
دلم می خواست بودی، می رفتیم بیرون
دستت را می گرفتم
و آرام می شدم
گاهی از این همه احساسات خودم هم خسته می شوم
دلم نمی خواهد بنویسمشان
دلم نمی خواهد بخوانیشان
دلم نمی خواهد از من خسته شوی
اما دلم آرام نمی گیرد اگر ننویسم
...دلم آرام نمی گیرد اگر نگویم که چقدر دیروز غصه خوردم وقتی با آن همه هیجان زنگ زدم و
...دلم آرام نمی گیرد اگر نگویم
اما
دلم نمی خواهد بگویمشان
دلم نمی خواهد بخوانیشان
امروز برای اولین بار از همه چیز ترسیدم
از خودم
از زندگیم
چند وقت است که ماتم
و مبهوت
چند وقت است که هنگ می کنم
ساکت می نشینم
و دیگر هیچ چیز برایم اهمیت ندارد
حالا فقط روزهایم را می گذرانم به امید جمعه
وقتی به جمعه فکر می کنم و اینکه شاید بعد از آن دوباره همه ی شادی هایم را بازیابم
کرمِ مغزم وول می خورد که : نکند جمعه هم خوش نگذرد ؟
بعد اس ام اس مرجان یادم می افتد که با هیجان نوشته بود : اگر تو هم نمی گفتی می آمدم
یا آزاده که آن شب چقدر خوشحال بود و خوشحالی هایم را چند برابر می کرد
یا حمید که مدام دارد سعی می کند به من انرژی بدهد
یاد نیوشا می افتم و خنده ام می گیرد که از اول که اسمش را نوشته بودم می دانستم که به جای یک نفر باید حداقل دونفر حسابش کنم و حداکثرش را نمی دانستم
یاد تو می افتم و اینکه اگر واقعا تو هم به جای یک نفر دو نفر می بودی چه احساسی پیدا می کردم ؟
یاد تو می افتم و آن همه بی روحی ات، چطور می توانی روزهای قشنگ زندگی ات را از خودت بگیری؟
یاد تو می افتم و آن همه سرمایت، اصلا می دانی آمدنت چقدر برایم مهم است ؟
...یاد تو می افتم و
یک مهمانی
چقدر می تواند روزهای آدم را روشن کند ؟
از چند هفته قبلش
تا چند هفته بعدش ؟
به جز دوستان نزدیکم
چه کسی احساسات مرا می فهمد ؟
بعد از آن همه جر و بحث
تصمیم گرفتم همه چیز را فراموش کنم
حالا امروز
حرفش نمی دانم تا چه اندازه مرا سوزاند
وقتی گفت که این آخرین مهمانی ای است که قبل از رفتنم می توانم بگیرم
نمی دانستم برای این یک مهمانی که شاید آخرین باشد خوشحالی کنم
یا برای از بین رفتن همه ی برنامه های این چند سال آخر اشک بریزم
چرا همیشه آخرش باید یک جوری دلم را بشکند ؟
پ.ن: شیرین عزیزم، این هم آپدیت، همین ها را می خواستی بخوانی ؟