suddenly alone
درست مثل آن زن گدایی هستی که آرام گوشه ی خیابان خوابیده است و صدای آرام ناله هایش را می توان شنید
و من هر بار که از کنارش رد می شوم به فکر فرو می روم که باید از او بترسم یا اینکه کمکش کنم
هر بار به خودم می گویم : نباید بگذارم بی اعتمادی هایی که جامعه ام به من آموخته محبت ها را از بین ببرد
جلو می آیم
دستم را روی صورتت می کشم و نوازشت می کنم
کمکت می کنم برخیزی
شاید چیزی می خرم تا بخوری
در آغوشت می گیرم تا گرم شوی
بعد بلند می شوم و خوشحال از کاری که کرده ام به راه خود ادامه می دهم
غرق لذت می شوم
هر بار همین اتفاق ها می افتد
و تو هربار جواب محبت هایم را به بدترین شکل می دهی
هر بار دستم که به جیبم می رود تازه می فهمم عجب بی چشم و رویی هستی
یا شاید هرگز کسی به تو نیاموخته که مهربانی کنی
و من باز هم فردا شب که از کنارت می گذرم
در آغوشت خواهم گرفت
و گرمت خواهم کرد
...می دانم که باز هم با تو خواهم بود

Comments
zahmate ax o hamid keshid
merci:*
Posted by: khodam | سهشنبه،22 نوامبر 2006
چه خوب بود نوشته ات... حس می کنم این روزا هوا خیلی سرده... همه چی خیلی سرده... و من سردمه...
Posted by: آزاده | سهشنبه،22 نوامبر 2006
shaiad tarahom dust nadashte bashe, shaiad chon midune faghat delet vasash sukhte intori javab mide!!!
Posted by: mona | سهشنبه،22 نوامبر 2006
shayad dige dooset nadare.
Posted by: Anonymous | سهشنبه،22 نوامبر 2006
Ghabeli nadasht :">
Posted by: Hamid | سهشنبه،22 نوامبر 2006