" /> Shibba: دسامبر 2006 Archives

« نوامبر 2006 | Main | ژانویه 2007 »

چهارشنبه،28 دسامبر 2006

با تو آسمان هم آبی تر است

دلم می خواد بگم که چقدر خوشحالم که شیرین اینجاست
بگم که زندگی فرق کرده
می دونی ؟
همیشه می دونستم که شیرین برام خیلی عزیزه
یادمه کوچیک که بودم
شیرین رفته بود مسافرت
من از همون لحظه ای که رفت
اشکم در اومد
طاقت دوری اش رو نداشتم
وقتی بزرگ تر هم شدم
همیشه ی وقت ها
با اینکه خوشبختی اش آرزوم بود
با فکر کردن به اینکه ازدواج کنه و کمتر پیشم باشه هم گریه ام می گرفت
و هیچ وقت فکرش رو هم نمی کردم که چقدر می تونه ازم دور بشه یه روزی
همه ی این روزای سختی و تنهایی گذشت
تک تک لحظه ها با فکر ِ اینکه اگه اون بود چقدر می تونست همه چیز فرق داشته باشه ؟
حالا اینجاست
کنار من
توی اتاق من
مثه قدیما
با بودنش می تونم به خودم افتخار کنم
واسه همه ی دلخوشی های الکی ای که بهم میده
واسه همه ی قربون صدقه هایی که میره
می تونم دوباره حسش کنم
لمسش کنم
بغلش کنم
می تونم بازم وقتی توی اتاقم هستم و در اتاق رو می بندم
صدای بلند بلند حرف زدن هاش رو بشنوم
غر غر کردن هاش، لوس کردن هاش، خندیدن هاش
انگار که هیچی فرق نکرده
از شب یلدا که فال حافظ گرفتم و
گفت که نمی رم از ایران
یه جوری ته دلم خیلی نا امید شدم
فکر می کنم اگه واقعا نتونم برم چی ؟
خدایا
چقدر میشه یه نفر رو دوست داشت ؟
میخوام داد بزنم
یه دادی که شاید این بغض لعنتی رو تموم کنه
* * *
امروز یه جمله گفت که تا ته وجودم رو سوزوند
اون دیوونه نمی دونه که تک تک لحظه های بودنش چه نعمتیه واسه من

جز تو کسی صدایم را نشنید

الهی من بمیرم
نبینم کسی اذیتت می کنه
باور می کنی طاقت ندارم ؟
طاقت یه لحظه ناراحتی ات رو ؟
حاضرم هر چی بلاست بخوره تو سر من
تو یه خم به ابروهات نیاد
تویی که این همه سختی رو تحمل می کنی
دیگه اینجا غصه نخوری
نمی دونم چه جوری دلش میاد اینجوری دلتو بشکونه
می خواستم اینجا که میای جز خنده هیچی رو لبت نیاد
همش بخندی
همش بلند بلند بخندی برام
ببینم که می تونی شاد باشی
ببینم که صورتت شادابه
ببینم که تو اون چشای قشنگت دیگه غم نیست
الهی قربونت برم
نرو تنهایی تو این سرما
بذار باهات بیام
بذار بیام نصف غمهاتو بذاری رو شونه ی من
الهی قربونت برم
نرو تنها
من که دق می کنم از نگرانی ات

پ.ن: چقدر احساس نا توانی می کنم تو زندگیم
چرا نمی دونم چیکار باید بکنم ؟
چرا بلد نیستم خوشحالت کنم ؟
اینجور موقع ها
اونقدر بد جور هق هق می کنم که عق می زنم
انگار که بخوام همه ی زندگیم رو بالا بیارم


اس ام اس می زنم : "آن نمیشی ؟"ا
جوابی نمیاد
پیش خودم فکر میکنم
چقدر تنهام
حتی وقتایی که دارم از غصه می میرم هم باید ناز کسی رو بکشم

سه‌شنبه،27 دسامبر 2006

بازی شب یلدا

اینم از بازی شب یلدا
توضیح بازی رو اینجا بخونین
اینم 5 نکته راجع به من که شاید ندونین

یک- من از تاریکی و تنهایی می ترسم، و از فیلم های ترسناک، مخصوصا اگه تنهایی ببینم و هوا هم تاریک باشه! از شهر بازی هم به شدت می ترسم !

دو- تا 6 -7 سالگی هر از گاهی تو تختم جیش می کردم !:">ا

سه- بچه که بودم چون همبازی هام همشون پسر بودن منم بیشتر پسر بودم، با موهای کوتاه و شلوارک صبح تا شب توی حیاط و کوچه می گشتم، بازی های مورد علاقه ام هم کشتن پروانه ها و گرفتن کبوتر و بالای درخت رفتن و تیرکمون بازی بودن

چهار-حافظه ام افتضاحه! هر گونه موضوعی اعم از خاطره، اسم فیلم و بازیگران، اسم دوستهام، تاریخها، درسهای حفظی، درسهای غیر حفظی و ... بسته به نوعشون در حافظه ی کوتاه مدت ام می مونن فقط

پنج-خیلی احساساتی، زودرنج و لوس هستم،فضول و حسود هم هستم ! ( چقدر صفت بد داشتم و یادم نبود ! ) تو خانواده همیشه معروفم به بد اخلاق بودن، چون زیادی سعی می کنم حق و حقوق همه رو بگیرم و مجبورم گاهی دعوا کنم ! و در مورد خانواده هم در ابراز احساسات کردن مغرورم و هیشکدومشون نمی دونن که دوسشون دارم ! اما به جاش من که ته دلم می دونم چقدر دوسشون دارم :))))) ولی اینقدر ها هم که نوشتم بد نیستم ! می شه تحملم کرد

مرسی از شادی و مهران که دعوتم کردن
و اینم 5 نفری که من دعوت می کنم :
azastron
سروش
محیا
علی
حمید

چهارشنبه،21 دسامبر 2006

شب چله

چقدر دلم گرفته بود امشب
و همش فکر میکردم
کاشکی به جای اینکه دور هم جمع می شدیم و تیکه تیکه های وجودت رو از هم می دریدیم
اینجا بودی و فقط تو رو داشتیم

کاشکی به جای اینکه دعا می کردیم پولدارتر بشیم
دعا می کردیم تو بودی و جمع هامون گرم تر و یک رنگ تر بود

کاشکی یه لحظه چشمهامون باز می شد و می فهمیدیم که شما دو تا اون روزها چقدر یک رنگ بودین و چقدر یکی بودین با هم

کاشکی می فهمیدیم که اگه تو رفتی، اون هست و ما هیچ حقی نداریم
کاشکی می فهمیدیم که هیچ حقی نداریم
کاشکی می فهمیدیم که نونزده سال تنها بودن زمان درازیه
و سعی می کردیم که هر یه سالی که می گذره به جای اینکه تنها ترش کنیم بیشتر باهاش باشیم، پشتوانه اش باشیم، حمایتش کنیم...
کاشکی بودی و
بهمون یاد می دادی
که قدرش رو بیشتر از اینها بدونیم


سه‌شنبه،13 دسامبر 2006

خبر گذاری شیوا

سلااااااااااام
دلم نمی خواست اینجا مثه خبر گذاری بشه و بیام فقط تیتر وار بنویسم که چه اتفاقایی داره می افته
منتها کامنت های شما ها شرمنده ام می کنه و مجبورم فعلا یه چیزایی بگم
شیرین اوووووووووووومدددددددد
با اینکه خیلی خوشحالم اما همه چیز یه جور عجیبیه
همونجوری که قبلا گفتم نه مثل وقتهاییه که شیرین اینجا بود و نه مثل وقتهاییه که نبود
دلم می خواست زمان وایسه
گاهی هم حس می کنم تو خوابم
حس می کنم دارم خواب می بینم
یه خواب طولانی
اینقدر اینور اونور می ریم و سرمون شلوغه فعلا که من زیاد وقت اینترنت اومدن هم ندارم
مرسی از همتووووووووووووووووون که به فکرمین :*
خیلی خیلی دوستتون دارم :*

سه‌شنبه، 6 دسامبر 2006

خنده ات شکره، لبهات عسله، مثه گل شدی امشب

فیلم ِ رفتن شیرین
همیشه
تو هر موقعیتی
اشک به چشم آدم میاره
بردیایی که به جای اینکه تمام مدت تو بغل شیرین باشه
قهر کرده بود و شاید فکر می کرد با بد اخلاقی اش می تونه جلوی رفتن شیرین رو بگیره
شاید هنوز اینقدر کوچیک بود که نمی دونست باید از آخرین فرصت هاش استفاده کنه و
تا آخرین لحظه تو بغلش بمونه
حالا اینجا نشسته ام
بغض دارم و نمی دونم که بغض ام از خوشحالیه یا ناراحتی
نمی دونم باید خوشحال باشم یا ناراحت
می دونم روزهایی رو قراره تجربه کنم که برام جدیدن
روزهایی که نه مثل وقتهاییه که شیرین نرفته بود و نه مثل روزهاییه که رفته بود
نه مثل بودنشه و نه مثل نبودنش
حالا اینجا نشسته ام
به جای اینکه روزها را بشمرم، ساعت ها را می شمرم
حالا
بیست و چهار ساعت دیگه
ما باز هم توی فرودگاه هستیم
فرودگاهی که تا قبل از رفتن شیرین
هیچ وقت فکر نمی کردم اینقدرها هم مهم باشد
جایی که من
عزیزترین هایم را در آغوش میگیرم
و اشک می ریزم
اشکهایی که گاهی از غصه است و گاهی از شادی
همه در تب و تابند
مثل روزهای نزدیک عید
همه مشغولند
و خیلی هم منتظر
فیلمِ گودبای پارتی شیرین
در میان اشکهایم
لبخند بر لبم می نشاند
چقدر دلم برای خنده هایش
شادی هایش
و آن همه انرژی ِ همیشگی اش تنگ شده
مامان دیروز میگفت
کاشکی شیرین که می آید این یک ماه را آرامش داشته باشد
من هم دعا می کنم
این یک ماه خنده از لبانش دور نشود
دلم هوای همه ی وجودش را کرده
گرمای آغوشش
و مهربانی های بی پایانش

جمعه، 2 دسامبر 2006

خیلی خیلی روزمره

گاهی وقت ها فکر می کنم کاشکی کتاب های درسی هم به آسانی کتاب های داستان خوانده می شدند
از سه کتابی که مشغول خواندنشان بودم دو تایشان تمام شد
فکر می کنم فردا آن یکی هم قبل از قرارم در کافی شاپ کنار دانشگاه تمام شود
فکر می کنم عمه ی من بود که امروز در دانشگاه اشکش داشت در می آمد که کلی درس و امتحان دارد
داشتم فکر می کردم چقدر خوشحالم که مامانم آدرس وبلاگم را ندارد و نمی داند به جای درس خواندن چه کارها که نمی کنم !!!! اما فکر می کنم شیرین که بیاید تلافی اش را سرم در بیاورد
می روم درس بخوانم خیر سرم
گرچه کم کم دارد وقت خوابم هم می رسد
شب خوش

سرماخوردگی

این سرماخوردگی هم برای خودش عالمی داره که البته خوب بودن و بد بودنش بستگی داره به دوره ای که تو اون زندگی می کنی و وضعیت تحصیلی و صد البته وضعیت تاهل
یک زمانی سرماخوردگی برای من خیلی هم خوب بود، آن زمانی که مدرسه می رفتم و سرما خوردن معنی اش این بود که مدرسه تعطیل است و می توانی صاف صاف برای خودت توی خانه بگردی و البته گاهی هم فقط بخوابی. سرما خوردن معنی اش این بود که اگر اوضاع خیلی وخیم می شد و تب داشتی گاهی از زیر امتحان ها هم در می رفتی که البته شاید در این جور مواقع یک عدد خواهر مهربان هم لازم داشتی. یادم هست امتحان تاریخ ترم اول سال سوم دبیرستان، و من که همیشه از درس های حفظی متنفر بودم و حتی عرضه ی سر هم بندی و خالی بستن توی ورقه ی امتحانی رو هم نداشتم، سرما خورده بودم و دلم می خواست همه ی روز رو بخوابم، نگرانیِ کتاب تاریخ ِ به اون کلفتی با آن همه جزوه ی اضافه و تصویر آقای شکوهی نمی گذاشت یه لحظه هم خوابم ببره، مدام کابوس و اضطراب، و دقیقا همان وقت بود که آن یک عدد خواهر مهربان به درد خورد و مخ مادر مهربانتر را زد که من نروم امتحان بدهم و بعد از بله ی مادر دنیا گلستان شد و من دو روز تمام خوابیدم. البته این خواهر مهربان نقش اش بیشتر از این حرف ها بود که من حالا که سرما می خورم و او نیست تازه می فهمم عجب عضو مفیدی بود در خانواده!!!!ا
سرما که می خوردی همان خواهر مهربان چای و لیموترش اش به راه بود و هر چند ساعت یک بار با ناز و نوازش بیدارت می کرد که آب لیموشیرین ات را بخوری و قول می داد که اگر چیزهایی که می گوید را بخوری خوب می شوی
گاهی وقت ها شاید فقط تز های تغذیه ای اش را روی من امتحان می کرد یا شاید هم واقعا مهربان بود!!!!ا
البته این خواهر مهربان نقش های دیگری هم داشت، مثلا وقتی سرما می خوری و توی تخت می خوابی و حس و حال بلند شدن نداری، اما چیزی لازم داری، مثلا کتابی یا تلفنی یا حتی مدادی، یک داد کافلی بود تا او بیاید و همه ی مشکلات حل شود، حالا که او نیست تازه می فهمم عجب زندگی سختی دارم. ساعت هاست که روی تختم نشسته ام و متاسفانه یک مشکلی دارم که مودبانه اش همان تنبلی است یا شاید هم واقعا مریضم و نمی توانم از جایم بلند شوم، ساعت هاست که لبهایم خشک شده اند و می سوزند و من یک عدد کرم ویتامین آ ناقابل می خواهم و هیچ کس نیست داد بزنم برایم بیاورد
آهان! داشتم می گفتم یک زمانی سرما خوردن خیلی هم خوب بود، آن زمان ها هر چقدر هم از خواص شلغم برایم توضیح می دادند حاضر نبودم لب بزنم. درواقع حاضر بودم هفته های مریض بمانم و آن ماده ی تلخ ِ بی مزه را هم نخورم. خیلی هم خوش می گذشت تازه!ا
حالا این روزها سرماخوردگی حال و هوای دیگری دارد، چند روزی بود که حسابی داشتم با سرما خوردنم مبارزه می کردم و انگاری آخرش هم آن ویروس لعنتی برنده شد. دلم نمی خواست سرما بخورم. برای اینکه از درس و زندگی ام عقب می افتم، تازه حالا دیگر آن یک عدد خواهر مهربان هم وجود ندارد که کنارم باشد و برایم آب میوه بگیرد یا چای بیاورد. خودم باید با آن همه معضل تنبلی و سری که منگ می زند بروم تا آشپزخانه و یک لیوان چای گرم بخورم. آب میوه هم که اصلا حال و حوصله اش نیست. تازه از صبح بوی گند شلغم همه ی خانه را گرفته و من به جای اینکه غر بزنم منتظر بودم تا زودتر پخته شوند. بعد هم که پخته شد از مادرم تشکر کردم به خاطر همان ماده ی تلخ بد مزه و تند تند خوردمشان تا شاید زودتر خوب شوم. فردا باید بروم دانشگاه و اصلا حوصله ندارم از درس هایم عقب بمانم. سرماخوردگی در این روزها اصلا به خوبی آن روزها نیست. سرماخوردگی آن هم بدون یک عدد خواهر مهربان یعنی هیچ دادی جواب ندارد و مجبورم انواع و اقسام کتاب ها از درسی و غیر درسی، لیوان چای و کاغذ و مداد و چراغ مطالعه و تلفن و کرم ویتامین آ و جعبه دستمال کاغذی و لپ تاپ و موبایل و غیره را بچینم دور تختم تا هر لحظه که به هر کدام احتیاج پیدا کردم بدون کوچکترین حرکتی برشان دارم
از همه چیز ضد حال تر هم این است که مونا زنگ بزند و دعوتت کند به برف بازی و تو آنقدر عقل تو کله ات باشد که فکر کنی اگر بروی سرماخوردگی ات بیشتر می شود و از زندگی ات بیشتر عقب می افتی و خیلی منطقی پیشنهادش را رد کنی
حالم از هر چه منطق و عقل و درس و دانشگاه است دارد به هم می خورد
می خواهم از سرماخوردگی ام لذت ببرم و تمام روز را بخوابم
تازه داشتم به آرامش می رسیدم که بیخیال هر چه درس و زندگی است بشوم که فهمیدم هزار تا امتحان میان ترم و هزار تا برنامه ای که زمان تحویلشان عقب افتاده در انتظارم است
می روم شلغم بخورم، یا شاید هم چای
یا اصلا هر چیزی که حال مرا بهتر کند