با تو آسمان هم آبی تر است
دلم می خواد بگم که چقدر خوشحالم که شیرین اینجاست
بگم که زندگی فرق کرده
می دونی ؟
همیشه می دونستم که شیرین برام خیلی عزیزه
یادمه کوچیک که بودم
شیرین رفته بود مسافرت
من از همون لحظه ای که رفت
اشکم در اومد
طاقت دوری اش رو نداشتم
وقتی بزرگ تر هم شدم
همیشه ی وقت ها
با اینکه خوشبختی اش آرزوم بود
با فکر کردن به اینکه ازدواج کنه و کمتر پیشم باشه هم گریه ام می گرفت
و هیچ وقت فکرش رو هم نمی کردم که چقدر می تونه ازم دور بشه یه روزی
همه ی این روزای سختی و تنهایی گذشت
تک تک لحظه ها با فکر ِ اینکه اگه اون بود چقدر می تونست همه چیز فرق داشته باشه ؟
حالا اینجاست
کنار من
توی اتاق من
مثه قدیما
با بودنش می تونم به خودم افتخار کنم
واسه همه ی دلخوشی های الکی ای که بهم میده
واسه همه ی قربون صدقه هایی که میره
می تونم دوباره حسش کنم
لمسش کنم
بغلش کنم
می تونم بازم وقتی توی اتاقم هستم و در اتاق رو می بندم
صدای بلند بلند حرف زدن هاش رو بشنوم
غر غر کردن هاش، لوس کردن هاش، خندیدن هاش
انگار که هیچی فرق نکرده
از شب یلدا که فال حافظ گرفتم و
گفت که نمی رم از ایران
یه جوری ته دلم خیلی نا امید شدم
فکر می کنم اگه واقعا نتونم برم چی ؟
خدایا
چقدر میشه یه نفر رو دوست داشت ؟
میخوام داد بزنم
یه دادی که شاید این بغض لعنتی رو تموم کنه
* * *
امروز یه جمله گفت که تا ته وجودم رو سوزوند
اون دیوونه نمی دونه که تک تک لحظه های بودنش چه نعمتیه واسه من
