خیلی خیلی روزمره
گاهی وقت ها فکر می کنم کاشکی کتاب های درسی هم به آسانی کتاب های داستان خوانده می شدند
از سه کتابی که مشغول خواندنشان بودم دو تایشان تمام شد
فکر می کنم فردا آن یکی هم قبل از قرارم در کافی شاپ کنار دانشگاه تمام شود
فکر می کنم عمه ی من بود که امروز در دانشگاه اشکش داشت در می آمد که کلی درس و امتحان دارد
داشتم فکر می کردم چقدر خوشحالم که مامانم آدرس وبلاگم را ندارد و نمی داند به جای درس خواندن چه کارها که نمی کنم !!!! اما فکر می کنم شیرین که بیاید تلافی اش را سرم در بیاورد
می روم درس بخوانم خیر سرم
گرچه کم کم دارد وقت خوابم هم می رسد
شب خوش

Comments
شیوای خوشگلم، چه قدر دلم برا وبلاگت و نوشته هات تنگ شده بود، این سه تا نوشته ی آخرت رو الآن خوندم. چه خوشگل بودن... روز به روز بهتر می نویسی... و عمیقتر...
دلم برت تنگ شده... زیاد.
Posted by: آزاده | دوشنبه، 5 دسامبر 2006
hala man hey hichi nemigam...to hey migi address nadare..address nadare...
dalil nemishe chon man be rooye khodam nemiyaram enghad sheitooni koni ke...beshin dars bekhun...unaram bekhun vali alan dars bekhun...khaharetam ke miyad...unvaght dars nemikhuni...too foroodgaham dars bekhun ta vaghti miyad...
man vojdane bidare madaret hastam...
shaba ke hamatoon mikhabin man bidaram...hey hichi nemigam....vaaaaaa !!!
Posted by: .... | چهارشنبه، 7 دسامبر 2006