" /> Shibba: ژانویه 2007 Archives

« دسامبر 2006 | Main | فوریه 2007 »

سه‌شنبه،31 ژانویه 2007

I HAVE THE POWER

خدایا
مرسی به خاطر قدرتی که تو وجودم گذاشتی
قدرتی که به من اجازه می ده از همه ی وضعیت ها خودم رو بکشم بالا
و به همه چیز اونجوری نگاه کنم که دلم می خواد
و همه چیز رو به شکلی در بیارم که می خوام
به خاطر اینکه همیشه همراهمی
و تنهام نمی ذاری
و مایه ی آرامشمی
مرسی

دوشنبه،30 ژانویه 2007

نوک قله ام، نوک قله ی زندگیم

pencils.gif


یه عالمه نوشتم
از خودم
از شادی هام
از انرژی باور نکردنی ای که دارم
از اینکه چقدر حس ِ زنده بودن دارم
از اینکه زنده ام
از اینکه حس می کنم همه ی تیکه های پازل رو درست سر جاشون گذاشتم
یا اینکه همه ی خونه های سودوکو رو درست پر کردم
از اینکه چقدر خوشحالم که اینقدر احساس رضایت دارم از زندگیم
از اینکه بعد از کلی وقت که دلم گرفته بود و همش غم داشتم
الان یه جور وصف نشدنی ای خوبم
خوشحال نیستم اما خیلی خوبم
لبخند رو لبامه
و حس رضایت و آرامش دارم
نوشتم که مثل وقتایی که نصف فیلم رو دیدی و دلت تالاپ تالاپ می زنه که بری بقیه اش رو ببینی
منم دلم تالاپ تالاپ می زنه واسه زندگی ِ خودم
تالاپ تالاپ می زنه که زندگی رو ادامه بدم
نوشتم که
این یه هفته صدای عزادار ی و دسته هایی که مدام پایین پنجره ام تکرار می شدن
بهم آرامش می دادن
گاهی گیجم می کردن و
دوباره یه آرامش عجیب
نوشتم که
دیدن صبا و آزاده و مونا
بهم انرژی داد
حسِ اینکه هیچی عوض نشده
و بهترین آدمای دنیا کنارمن
نوشتم که
خدایا مرسی
به خاطر بهترین دوستای دنیا، به خاطر وجود تک تکشون
نوشتم که
خدایا مرسی
به خاطر حس زنده بودنی که تو وجودمه
به خاطر همه چییییییییییییییییییییییییییییییز
همه رو نوشتم
و همه اش پرید

شنبه،28 ژانویه 2007

سه تن از فعالان جنبش زنان دستگیر شدند

طبق معمول همیشه تا بیدار شدم نشستم پای کامپیوتر و مشغول وب گردی
گفتم برم سایت کسوف، یه عکس خوشگل ببینم و کلی انرژی بگیرم
تا صفحه ی سایتش باز شد وا رفتم :(ا
از اون موقع تا حالا هم دارم حرص می خورم و به در و دیوار فحش می دم
آخه به کدوم گناه ِ نکرده ؟:((((((ا

زن نوشت
زنستان

پ.ن: مثل اینکه آزاد شدند

چهارشنبه،25 ژانویه 2007

امتحانان تموم شددددددددددددددد

ناااااااااای ناااااااااااااااااااااای
حالا وااااااااااای وااااااااااااااااااااااااااااای
وای وای وای وای
حالا وااااااااااااااااااااااااای واااااااااااااااااااااااااااای
وای وای وای وایییییی
اوووووووووووووووووووه اووووووووووووووووووووووووووووه
دیش دام دارام دام دام
دارا دا دارام دام دام
من از شادی در پوست خود نمی گنجم
گرچه هنوز تموم تموم نشده اما باز هم اوووووووووووووووووووووووووووه اووووووووووووووووووووووووووووووه
دیم دارا دام دام
بریم دَدَر
من پایه ی هر گونه دَدَر هستممممممممممممممممممممممممممم
آزاده جونم کجاییییییییییییییییییییییییییییییی ؟:**ا
مونااااااااااااااااااااااااااااااااا ؟
نوووووووووشیننننننننننن ؟
صباااااااااااااا ؟
هادییییییییی ؟ هدییییییییییییییییییییی ؟ کجاااااااااااایییییییییین ؟:)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))ا
من دیوونه شدم فکر کنم ؟
در ضمن محیا خانوم چرا میای منو لو می دی نمی بینی اینجا خانواده زندگی می کنه ؟:)))))))))))))))ا
من اینقد آهنگ قری گوش کردم قر تو کمرم گیر کردههههههههههههههههههههه
چرا هیشکی مهمونی نمی گیرههه ؟:)))))))))))))))))))) با شما هستم آقای محترم
اوووووووووووووووووووووووووووووووووووه
اگه بدونین چقدر دلم برای همه ی همتون تنگههههههه
همش می رم تو فکر، همش عکساتون که به در و دیوار اتاقمه رو نگاه می کنم
سانااااااااااااااااااااااااااااااااز
نیووووووووووووشااااااااااااااااااااااا
مرجااااااااااااااااااان
بریم دَدَرررررررررررررررر، بریم مدرسه کارگاه علومممممممممممممممممممممممم

دوشنبه،23 ژانویه 2007

فردا نای نای می کنم براتون

انگار که هیچی برام فرق نکرده
فاصله ی راهنمایی تا دبیرستان
یا دبیرستان تا دانشگاه هیچی نبوده
الکی به خودم میگم که دیگه مثل قدیم حرص و جوش امتحان رو نمی خورم
اما همش الکیه
هنوز هم خیلی وقتها حرص می خورم
هنوز هم سر درس خوندن کلی از مامان می ترسم
تو خونه
پشت میزم که هستم
همه اش یا دارم با کامپیوتر ور می رم یا دارم فکر میکنم
و در هر حال حواسم به درس نیست
تا صدای پای مامان نزدیک میشه زل می زنم به کتابایی که جلوی روم بازه
وقتی صدای در اتاقم نمیاد می فهمم که داشته می رفته تو اتاق خودش
یا شاید توی حموم
بعد دوباره با خیال راحت بر میگردم سر شیطونی های خودم
خودم هم خنده ام میگیره
انگاری هنوز هم فقط از ترس مامان درس می خونم
هیچ انگیزه ای ندارم
انگاری دیگه رمقی نمونده برام
فردا آخریشه
من هنوز یه فصل بیشتر نخوندم
قول میدم فردا که تموم شد، خوشحالی هام رو اینجا فریاد بزنمممممممممممممممم

دوشنبه،16 ژانویه 2007

سکوت

مدت ها بود که اینجوری کتاب نخونده بودم
این روزای آخری، هر وقت تنها می شدم
کتاب رو می گرفتم دستم و شروع می کردم به خوندن
تا شاید به شیرین و رفتنش فکر نکنم
سعی می کردم سر خودم رو گرم کنم
اما بدون اینکه بفهمم وقت می گذشت و من
ساعت ها مشغول خوندن بودم
مدت ها بود که کتاب های به این قُطر من رو می ترسوند
و طاقت خوندن کتاب های طولانی رو نداشتم
شبی که شیرین رفت با اینکه دیر وقت بود باز هم تا ساعت ها بیدار موندم
و کتاب می خوندم.
دیشب هم، با آن همه خستگی نتوانستم بخوابم
تا ساعت 3 صبح بیدار بودم.
در سکوت شبانه ی خانه کتاب می خواندم و سعی می کردم به چیز دیگری فکر نکنم
کتاب قشنگی بود و سلما جذاب !!!!!!!ا
حالا که تمام شده من مانده ام و یک خلاء
خلاءِ تنهایی هایم
تنهایی هایی که تنها خدا و شاید آن زن فالگیر می دانند کِی پُر خواهد شد

دوشنبه، 9 ژانویه 2007

سردم است

همه چیز مثل برق و باد گذشت
هم این 5 هفته
هم آن 4 ماهی که در رویا بودم

* * *
دلم نمی خواهد به این 5 هفته فکر کنم
دلم نمی خواهد این دو سه روز آخر غصه بخورم
می خواهم بخندم
از اعماق وجودم

* * *
حالا خودم با دستهای خودم روزهایی که در رویا بودم را خراب کردم
این روزها تنها کاری که می کنم ساعتهای تنهاییم را زار می زنم
درست مثل همان سالهای قدیم
درست مثل بچه هایی که آب نباتشان را گم می کنند
با این تفاوت که من همه ی دریچه های امیدم را از دست داده ام
دیگر هر گز آب نباتم را پیدا نخواهم کرد

سه‌شنبه، 3 ژانویه 2007

بالاخره گوسفندا رو شمردی و خوابت برد ؟

فرشته کوچولوی 5 ساله ی من که آروم اینجا خوابیدی و صدای نفس هات بهم آرامش میده،
کنارت خوابیدم و آروم قربون صدقه ات میرم
قربون اون همه پاکی ات
سادگی ات
مهربونیت
دعا می کنم
وقتی بزرگ می شی
هیچ وقت هیچ کس دلت رو نشکونه
برای اینکه
وقتی یه بار دلت شکسته بشه
تو هم یاد میگیری دل کسی رو بشکنی
بعد از اون این روند مدام تکرار میشه و
روزها می گذرن و
تو دل کسی رو می شکنی و
در ازاش کس دیگه ای دل تو رو می شکنه
و این دلای شکسته
زخم هایی میشن
که شبا
تورو به گریه می اندازن

پس برات دعا میکنم
که هیچ وقت کسی دلت رو نشکنه
و همیشه همینجوری
آروم و قشنگ بخوابی
بی هیچ دغدغه ای
بی هیچ قطره ی اشکی
بی هیچ فکری