سکوت
مدت ها بود که اینجوری کتاب نخونده بودم
این روزای آخری، هر وقت تنها می شدم
کتاب رو می گرفتم دستم و شروع می کردم به خوندن
تا شاید به شیرین و رفتنش فکر نکنم
سعی می کردم سر خودم رو گرم کنم
اما بدون اینکه بفهمم وقت می گذشت و من
ساعت ها مشغول خوندن بودم
مدت ها بود که کتاب های به این قُطر من رو می ترسوند
و طاقت خوندن کتاب های طولانی رو نداشتم
شبی که شیرین رفت با اینکه دیر وقت بود باز هم تا ساعت ها بیدار موندم
و کتاب می خوندم.
دیشب هم، با آن همه خستگی نتوانستم بخوابم
تا ساعت 3 صبح بیدار بودم.
در سکوت شبانه ی خانه کتاب می خواندم و سعی می کردم به چیز دیگری فکر نکنم
کتاب قشنگی بود و سلما جذاب !!!!!!!ا
حالا که تمام شده من مانده ام و یک خلاء
خلاءِ تنهایی هایم
تنهایی هایی که تنها خدا و شاید آن زن فالگیر می دانند کِی پُر خواهد شد

Comments
Man midoonam ke zoode zood por khahad shod, har shab ba aroosaki ke behem dadi mikhabam va yadetam :*
Posted by: Anonymous | سهشنبه،17 ژانویه 2007
چند شب اش رو که می دونم چه طور خواهی گذروند ، کنار دو تا قل دیگه ات ، و شعر سماور گنده رو تا صبح می خونی لابد :) من از آخر هفته بعد پایه ام، بریم
Posted by: Rhayader | چهارشنبه،18 ژانویه 2007
وای دخمل من امتحانام تموم شد :*
Posted by: آزاده | یکشنبه،22 ژانویه 2007