نوک قله ام، نوک قله ی زندگیم

یه عالمه نوشتم
از خودم
از شادی هام
از انرژی باور نکردنی ای که دارم
از اینکه چقدر حس ِ زنده بودن دارم
از اینکه زنده ام
از اینکه حس می کنم همه ی تیکه های پازل رو درست سر جاشون گذاشتم
یا اینکه همه ی خونه های سودوکو رو درست پر کردم
از اینکه چقدر خوشحالم که اینقدر احساس رضایت دارم از زندگیم
از اینکه بعد از کلی وقت که دلم گرفته بود و همش غم داشتم
الان یه جور وصف نشدنی ای خوبم
خوشحال نیستم اما خیلی خوبم
لبخند رو لبامه
و حس رضایت و آرامش دارم
نوشتم که مثل وقتایی که نصف فیلم رو دیدی و دلت تالاپ تالاپ می زنه که بری بقیه اش رو ببینی
منم دلم تالاپ تالاپ می زنه واسه زندگی ِ خودم
تالاپ تالاپ می زنه که زندگی رو ادامه بدم
نوشتم که
این یه هفته صدای عزادار ی و دسته هایی که مدام پایین پنجره ام تکرار می شدن
بهم آرامش می دادن
گاهی گیجم می کردن و
دوباره یه آرامش عجیب
نوشتم که
دیدن صبا و آزاده و مونا
بهم انرژی داد
حسِ اینکه هیچی عوض نشده
و بهترین آدمای دنیا کنارمن
نوشتم که
خدایا مرسی
به خاطر بهترین دوستای دنیا، به خاطر وجود تک تکشون
نوشتم که
خدایا مرسی
به خاطر حس زنده بودنی که تو وجودمه
به خاطر همه چییییییییییییییییییییییییییییییز
همه رو نوشتم
و همه اش پرید

Comments
ghose faramoosh delam mishavad, vaght tamasahye sabokbaliat!!! ( lahze lahze oon sher ro hes mikonam, khoshhaltarin lahze zendegim vaghti hast ke mikhoonam to Shadi koochake man :* )
Posted by: Shirin | سهشنبه،31 ژانویه 2007