" /> Shibba: فوریه 2007 Archives

« ژانویه 2007 | Main | مارس 2007 »

جمعه،24 فوریه 2007

...

گاهی وقتها دلم خیلی خیلی خیلی خیلی برات تنگ میشه

پنجشنبه،23 فوریه 2007

درس امروز

قطره دریاست اگر با دریاست
ورنه قطره قطره، دریا دریاست

یکشنبه،19 فوریه 2007

روزمره

خسته ام
از بدو بدو کردن و کلاسهای بی وقفه
ترمی که بدون هیچ تعطیلاتی شروع میشه
کلاسهایی که تند تند شروع می شن و هنوز هیچی نشده کلی پروژه و تمرینی که دوباره ریخته سرت
کوییز های هر جلسه
خوندن و خوندن و وقت کم آوردن
درست مثل وقتهایی که هل هلکی غذات رو می خوری و اصلا مزه اش رو نمی فهمی
دانشگاه و کلاسهاش هم دقیقا اینجوریه
بعد از امتحانا که بدو بدو پروژه تحویل می دی و هنوز پروژه ها تموم نشده میری می شینی سر کلاسهایی که همهشون تشکیل می شن و
انگار که اصلا مزه ی هیچ درسی رو نفهمی
خسته ام
از اینکه هر شب دیر می رسم خونه
از اینکه وقتی می رسم خونه یه کوله بار درس دارم که باز باید هول هولکی یه جوری ماسمالی کنم که به همشون برسم
گاهی وقتها خودم هم باورم نمیشه اینقدر کار دارم
فکر میکنم دارم خودم رو لوس می کنم ؟ یا واقعا اینقدر سرم شلوغه
تازه وسط همه ی این شلوغی ها یی که خودت هم توش گم میشی باید برای مامان توضیح بدی که به خدا درسام زیاده و نمی رسم و انتظار داشته باشی که حرفات رو باور کنه
این وسطا هر روز و شب به همه فکر میکنی و وقت نمی کنی باهاشون حرف بزنی و بهشون بگی که به یادشونی
حتی وقت نمی کنی به شیرین ایمیل بزنی چه برسه به حرف زدن
مامان بزرگم که زنگ می زنن هر بار می گن از شیرین خبر داری ؟ و من با شرمندگی باید جواب بدم که نه هیچ خبری ندارم
روزی ده بار یادم می افته که از شادی بی خبرم، یادم می افته که قرار بوده موهاش رنگ کنه و من نه حتی زنگ زدم ازش بپرسم خوب شد یا نه ؟ نه حتی دیدمش، یادم می افته که بردیا امتحان فاینال زبان داشته و من یادم رفته ازش بپرسم خوب شد ؟ حتی وقت نکردم باهاش حرف بزنم
یادم می افته که نوشین تهران بود و من حتی خبر ندارم که کی رفته و چیکار کرده ؟
باز پیش خودم می گم دارم خودم رو لوس می کنم؟ یعنی واقعا کسی باورش می شه که اینقدر من سرم شلوغ باشه که به این کارهای روزمره هم نرسم ؟
خسته ام
از پشت سر هم کلاس داشتنهایی که حتی نمی تونی وسطش بری دستشویی، یا حتی نمی تونی یه چیزی بخوری
از صبح ساعت 8 تا دو و نیم پشت سر هم سر کلاسی،یا حتی گاهی تا 6، کلاسهایی که همه ی استادهاش غر میزنن اگه وسطش بیای بیرون، کلاسهایی که همشون می گن ما درسمون 4 واحدیه و به جای یک ساعت و نیم، دو ساعت کامل سر کلاس نگهت می دارن و تو فقط فرصت می کنی از این کلاس در بیای و بری سر اون یکی کلاس
حل تمرین هایی که تمام 12 تا 1 های زندگیت رو پر می کنن و ساعتهای ناهار رو هم ازت می گیرن ، 12 تا 1 هایی که اگه هم کلاس نداشته باشی به هیچ کار مفیدی نمی رسی، چون هم مغازه ها بسته ان و هم آموزش دانشگاه و هر جایی که کار اداری داری
دانشگاهی که برای یه گواهی اشتغال به تحصیل گرفتن سه روز تمام از پله ها می دوی بالا پایین و نمی تونی کارات رو انجام بدی، چون تمام ساعت هایی که اونها هستن تو سر کلاسی و ساعتهایی که تو آزادی همه رفتن خونه هاشون
خسته می شم، حرص می خورم بعد به خودم می خندم، می گم بیچاره این تازه اول راهه، اول زندگی، هنوز مونده تا معنی بدو بدو رو بفهمی، هنوز خیلی مونده تا معنی از پله ها پایین بالا رفتن رو بفهمی، هنوز خیلی مونده تا درک کنی خستگی یعنی چی
هنوز خیلی مونده تا قدر ساعت 12 شب خوابیدن رو بدونم
اما خوشحالم که با همه ی این چیزا، انرژی دارم و انگیزه برای درس خوندن
لذت میبرم که سرم با درس شلوغه
لذت می برم که درس می خونم
پروژه می نویسم
تمرین حل می کنم
لذت می برم که هنوز انرژی همه ی این کارها رو دارم
و هر از گاهی چیزهای مختلف انگیزه ام رو دو برابر می کنن
خیلی وقتا فقط چهره ی شیرین
حس ِ اینکه شاید بتونم دوباره خیلی زود کنارش باشم، آرومم می کنه و مطمئنم می کنه که درس بخونم،
گرچه خیلی وقتها با نگاه کردن به آینده قلبم هری میریزه و می ترسم و دست و پام می لرزه
با فکر کردن به اینکه چقدر سختی جلوی راهمه و چقدر کار باید انجام بدم
اما باز هم وقتی یه لحظه به این فکر میکنم که شاید یه روزی از همه ی موانع بتونم بگذرم
لبخند میاد رو لبام و انرژی می گیرم
مرسی برای اینکه هستین
تک تکتون
:*

چهارشنبه، 8 فوریه 2007

تصویر دستهایمان و چرخیدن هایمان دور حیاط بدجوری با این نوشته ها قاطی می شوند و آزارم می دهند

می خونم و اشک می ریزم
نمی دونم از چی
از جایی که توش زندگی می کنم
یا شاید از ترس
از تصور هر کدوم از اتفاقهایی که برایشان افتاده
از چیزهایی که همیشه فقط در فیلم ها دیده ام
روزی که فهمیدم بازداشت شدند
وبلاگ فرناز را که خواندم
غصه خوردم و غصه خورد و غصه خوردم
برای خودش
مادرش
خانواده اش
و فکر کردم
اگر من جای او بودم دق می کردم
و خوب آنقدر هم ترسو هستم که با همه ی علاقه ام به این فعالیت ها
هیچ وقت، سراغ هیچ کدام این کار ها نرفتم و فقط خواندم و شنیدم و از دور نظاره کردم
من ترسو هستم
حس می کنم
اگر چیزی عوض شود
همه ی مان باید مدیون زحمت هایشان باشیم
مدیون لحظه های پر اضطرابی که گذراندند
مدیون خانواده هایشان
دلم گرفته
باید کمکشان کرد
هر کس هر طوری که می تواند
تا زحمت هایشان به نتیجه برسد
شاید خستگی از تنشان در رود
خدا کند زیاد اذیتشان نکنند
جمله های پایان نوشته ها مرا به هق هق می اندازد
" جز برابري و عدالت و رفع تبعيض چه خواسته اند مگر؟ "
احساس ضعف می کنم
و نگرانی
نوشته ی فرناز سیفی از بازداشت 1
نوشته ی فرناز سیفی از بازداشت 2
"ماللهند"(1) يا سفر به "آنجا که عرب ني انداخت" !! / منصوره شجاعي
بر اساس چه قانوني از سفر منع شدم؟ / مريم حسين خواه
حقي که از ما سلب شد / ناهيد كشاورز

شنبه، 4 فوریه 2007

بارون میاد شر شر

سرده
بارون میاد
از اون بارونای شدید
که اگه بری زیرش خیس خیس میشی
از اون بارونا که تو دوست نداشتی
به جاش من زیر اون بارونا همه ی خیابون های اطراف دانشگاه رو پیاده می رفتم
گاهی آهنگ گوش می دادم و راه می رفتم
توی کفش هام پر از آب می شد
خیس ِ خیس
اما هیچ وقت اینقدر سرد نبود
الان سرده
حتی توی اتاقم هم که نشستم
صدای غرش آُسمون رو که میشنوم سردم میشه
یخ می زنم
سرده
خیلی سرد
حتی اتاق من که گرمترین جای خونه است هم سرده
انگشتهای دست و پام یخ زده
گریه که می کنم گرمم میشه
اونقدر گرمم میشه که ژاکنم رو در میارم
بعد دوباره احساس سرما می کنم
هی سرد و گرم میشم
هی بالا و پایین می شم
کاش یه نقطه ی پایداری وجود داشت
که ا زاونجا نه پایین می افتادم و نه بالا می رفتم
یا شاید هم از اونجا فقط بالا می رفتم
کاش یه منبع انرژی ای بود
یه منبع محبت
که من هر وقت سردم می شد
هر وقت می افتادم پایین
هر وفت تنها می شدم
می تونستم خودم رو محکم بچسبونم بهش
-----
هی
می دونستی که یه منبع انرژی ای هست ؟
فقط کافیه محکم خودتو بچسبونی بهش