یه سال دیگه ...
پیشاپیش
عید همتون مبارک
با کلی آرزوهای خوب
:*
" />
« فوریه 2007 | Main | آوریل 2007 »
پیشاپیش
عید همتون مبارک
با کلی آرزوهای خوب
:*
سر کلاس جبر نشسته بودم
آروم و بی صدا فکر می کردم
به صحنه هایی که تو این سالها دیده بودم
به کارهایی که کرده بودم
به کارهایی که کرده بودیم
به روزهایی که داشتیم
به دانشگاه
و آدمهاش که جز لحظه های خوشی کسی رو نمی تونی توش داشته باشی
بیشتر مخاطبم دختران
آدمهایی که همیشه یه کمی بیشتر از پسرا دوست داری بهشون نزدیک باشی و صمیمی باشی باهاشون
اصلا گاهی احتیاج داری یه دوستِ دختر داشته باشی که محرم رازهات باشه
دوست داری گاهی سرت رو بذاری رو شونه هاشون و گریه کنی براشون
دوست داری راحت باشی باهاشون
درد دل کنی
اما من
تو دنیای دو رنگی های دانشگاه گم میشم
تو لحظه هایی که هیشکی باهات یکی نیست
دروغ
دروغ
دروغ
و تو خرد میشی
تو لحظه هایی که میگردی دنبال یه آدم
م که یه زمانی خیلی بهش نزدیک بودی
و بعد اونقدر خودش رو ازت دور کرد که ترسیدی
از دانشگاه و آدماش ترسیدی
از اینکه نکنه دیگه از این به بعد یه رنگ نباشه
از اینکه نکنه نمی خوادِت و داره تظاهر می کنه به بودن
میگردی دنبال یه آدم
یکیشون که امروز بدجوری دلت رو شیکوند نشسته کنارت
هیچ وقت نزدیک نبودی بهش
هر چقدر براش حرف زدی و هم حرف نزد از خودش
میگردی دنبال یه آدم
اس ام اس می زنم به ن
دلم میخواد باهاش یکی باشم
دلم می خواد بهش بگم از دستش ناراحتم
یادم می افته که نمی دونم کی ازم پرسیده بود اینقدر باهاش دوست هستی که اگه ازش ناراحت باشی بهش بگی ؟
و من محکم گفته بودم آره
حالا
نشسته بودم توی کلاس جبر
بغض می کردم و ناتوان از حرف زدن
میگردم دنبال یک آدم
بغض می کنم
می دانم پشت سرم کسی هست که با همه ی وجودش حرفم را گوش می کند
حیف که جنسش دختر نیست
و من چقدر دلم یک آدم می خواهد که از جنس خودم باشم
که نگرانی هایش و دغدغه هایش
و خندیدن هایش
و لذت هایش همه از جنس خودم باشد
بغل دستی ام حرف می زند
بی خبر از اینکه ته دلم چه غوغایی است
من لبخند می زنم
می خندم
انگار که من هم یکرنگ نباشد
دلم می پُکد برای همه ی آدمهایی که یک زمانی چقدر یک رنگ بودیم با هم
و حتی حالا هم
هر وقت که هم را می بینیم
اس ام اس می زنم به آزاده، نوشین، صبا، مونا
که دلم برایشان تنگ شده
به آدمهایی که چه خوب من را می فهمند
و من چه خوب همیشه حرفهایم را بهشان زده ام
و چقدر دورند از من
دلم هوای دیدن های هر روزشان را می کند
دلم هوای این را می کند که با انگیزه لباس بپوشم بروم بیرون
بدانم کلی آدم را قرار است ببینم که از تک تک قدم هایم و تک تک اجزای صورتم حرف دلم را می فهمند
دانشگاه بوی نامهربانی می دهد
بوی ب که دیگر نگاه هایش مهربانانه نیست
دارد توی دیوارهای علمش سنگ می شود
بوی س که هیچ وقت نفهمیدم چرا از من بدش آمد، از بی پروایی هایم در وبلاگم ؟ یا همه ی مهربانی ها و روراستی هایم ؟
دانشگاه سرد است و تاریک و خفه
مثل راهروهای سردخانه ها
مثل راهروهای مرگ
گاهی فقط موبایلم ویز ویز تکان می خورد
و من لبخند می زنم
به دور و برم نگاه می کنم
می دانم که یک س یا یک ح در چند قدمی ام ایستاده اند
و من دلم می خواهد بغلشان کنم
با این همه مهربانی شان که بی دریغ می بخشند
می نویسم تا به قول نگار تاریخ دِپ بودن هایم از یادم نرود
می نویسم تا یک رنگ باشم بگویم دلم گرفته از دستتان ولی هنوز دوستتان دارم
می نویسم تا بگویم چقدر یک رنگی های قدیممان دلم را لرزانده و چقدر نیازمند یاری سبزتان هستم
می نویسم تا بگویم تهران نیستی
اما همیشه دلم با توست و دیگر شک دارم چقدر یادم باشی
می نویسم
چون خودخواهم
نشسته ام اینجا
می رنجانمتان
یکی یکی، پشت سر هم زنگ می زنید
و من بی آنکه بخواهم می رنجانمتان
گاهی عذر خواهی می کنم، اما می دانم دلی که شکسته می شود با معذرت خواهی خوب نخواهد شد
مثل دل خودم
وقتی که با یک کلمه ی ساده شکسته می شود
و ببخشید گفتنهایت هم تاثیر ندارد
و بعد دوباره من
که می رنجانمتان
یکی یکی، پشت سر هم زنگ می زنید
و من دعا دعا می کنم تلفن هایتان بیشتر از چند ثانیه طول نکشد
تا فرصت نکنم برنجانمتان
اما نمی شود
نمی دانم درست چند وقت پیش بود که یاد گرفتم آدمهای اطرافم را برنجانم
یادم نیست کِی بود که یاد گرفتم حرفم را بزنم
بغض هایم را بگویم
و ناراحتی هایم را در خودم نریزم
یادم نیست کی بود که سعی کردم یاد بگیرم پای ناراحتی هایم بایستم
و از رویشان ساده نگذرم
یادم نیست کی بود
اما حالا دیگر مطمئنم که تصمیمم اشتباه بود
همیشه یک نفر قربانی است
یا من، یا تو
و من دارم همه ی تان را به قیمت راحتی خودم می رنجانم
من محکومم ؟
محکومم به بودن
به خوب بودن
به حوصله یتان را داشتن ؟
به مهربانی کردن ؟
به همیشه جواب دادن ؟
و با حوصله جواب دادن ؟
مجکومم اگر دوستتان ندارم هم خوب رفتار کنم ؟
بگویم خوشحال شدم که زنگ زدی
بگویم چقدر برایم مهمی
حتی اگر دیگر مهم نیستی ؟
محکومم هر بار خورد شدن هایتان را ببینم ؟
صدای بغضتان را بشنوم ؟
و به روی خودم نیاورم ؟
مگر هر روز که من خورد می شوم اینجا
توی اتاقم زار می زنم
اشک می ریزم
فریاد میز نم
به در و دیوار می کوبم برای کسی که دوستش دارم و دوستم ندارد
کسی می شنود ؟
مگر وقتهایی که یک اس ام اس اش همه ی وجودم را لبریز از شادی می کند کسی می فهمد ؟
چرا من باید تک تک لحظه های ناراحتی اتان را بدانم ؟
محکومم به اینکه تظاهر کنم دوستتان دارم ؟
محکومم به اینکه همه ی حس های خوبم را نسبت به شما از بین ببرم ؟ حس های بهتری را جایگزینشان کنم ؟
مگر همین حس های خوب بد است ؟
مگر اینکه من گاهگاهی یادتان می افتم و لبخند بر لبانم می نشیند ؟
به یاد همه ی خاطره های خوب و بدی که با هم داریم ؟
مگر اینها بد است ؟
مگر هر از گاهی که اشک می ریزم وقتی دلم برایتان تنگ می شود ؟
توی همان تقویم، روز 26 آبان نوشته بود : برای دوست شدن کسی رو انتخاب می کنم که اونقدر بزرگ باشه که برای جا شدن تو قلبش لازم نباشه خودمو کوچیک کنم
خوشم اومد از جمله هه
اگه واقعا اینجوری بود شاید بیشتر هم خوشم می اومد
اما هیچ وقت اینجوری نیست
می خوام بگم:
تو هر بار که زنگ می زنی کوچیک میشی
مطمئن باش با کوچیک شدن ِ تو من بزرگ نمیشم
منم کوچیک میشم یه جای دیگه
مطمئن باش سر راه منم کسایی هستن که من با زنگ زدن بهشون کوچیک بشم
با هر دلی که می شکونم
می دونم دلم می شکنه
اگه امروز نه، فرداش حتما
اما تقصیر من نیست
رسم زمونه اس
هنوز بهش اعتقاد نداری ؟
پ.ن: کسانی که نزدیک ترند دلیل این همه دِپ بودن هایم را می دانند
امیدوارم به زودی این روزهای کذایی هم بر ما بگذرند :))))))))))))ا
نشستم توی اتاقم
پشت میز
مثل همیشه مشغول برنامه نوشتن
مامان بزرگم هر بار که زنگ می زنن میپرسن برنامه ات تموم شد ؟
میگم نه
میگن ایشا ا... فردا تموم میشه
و من میدونم که تاروزی که مجبور نشم تحویل بدم تموم نمیشه
درسای احمقانه ی من هیچ وقت تموم نمیشه
و گاهی دیگه خودم هم خسته میشم بسکه مجبورم به همه توضیح بدم که درس و پروژه دارم
خسته می شم بسکه درسهام من رو از همه ی آدمهایی که دوسشون دارم جدا می کنه
هر از گاهی وسط این چیزا یاد همه ی آدمهای زندگیم می افتم
با اینکه شاید به هیچ کدوم زنگ نزنم
اما همیشه یاد همشون هستم و چقدر دلم می خواست می تونستم اینو بهشون نشون بدم
شاید دیشب هم اگه از هفته ی پیش به مونا قول نداده بودم، از صبح تا شب می شستم توی اتاقم و برنامه می نوشتم
اما دیروز
با همه ی بی میلی ام به بیرون رفتن ( واسه اینکه کثیف بودم ) حس کردم خیلی احتیاج دارم برم بیرون
دیروز همه چی خوب بود، وقتی حس می کنم که دوستهام خوشحالن من هم ته دلم کلی خوشحال میشم
حتی اگه اون وسطا یه لحظه به ذهنم برسه که چرا تو نیستی و چرا من تنهام
هوای خوب و صدای آهنگ که بلند میشه
آدم حس خوبی بهش دست میده
یاد همه ی خاطره هام می افتم
همه ی روزایی که لذت بردم
همه ی آدمهایی که تو زندگی ِ تک تکمون بودن
و ما دوسشون داشتیم و
روزهای خوشی رو گذروندیم
بهار که نزدیک میشه
نم هوا و بوی بهار یه حس دیگه به آدم میده
یادت میاد بهار دو سال پیش ؟
تو کوچه های ولنجک شیشه ی ماشین و می کشیدیم پایین
صدای آهنگ رو زیاد می کردیم و داد می زدیم ؟
سه چهارتا آهنگ بود که فقط اونا رو گوش میدادیم و بعدش هم دیگه حالمون ازشون به هم خورد
چقدر خوب بود
دیشب حس می کردم
چقدر خیابون های شهرم رو دوست دارم
رستورانهای شهرم، کافی شاپها
همه ی جاهایی که توش بهم خوش گذشته
تک تک جاهایی که ازشون خاطره دارم
بااینکه این مدت حسابی فکر می کردم دلم می خواد عید برم مسافرت
و حالم داشت از ترافیک آخر سال تهران به هم می خورد و
حس می کردم دیگه هوایی نمونده که تنفس کنم و
حس می کردم همه جا خاکستری شده و داره عقم می گیره از این روزا و از این شهر
اما حالا
دلم می خواد بمونم اینجا
سبز شدن درخت ها رو ببینم
دلم می خواد مثل دوسال پیش
بریم با هم بیرون
نفس بکشیم
بارون های بهاری رو حس کنیم
دلم می خواد
باشم
و ببینمتون
وبلاگ سروش رو خوندم
دلم حسابی گرفت
هر سال عید یه جورایی میریم مسافرت
یه جورایی که اینقدر قبلش درگیریم و بعدشم سفر و بعدشم که بر میگردیم همه ی زندگی دوباره از نو شروع میشه و
ما هیچ وقت، وقت نمی کنیم خونه تکونی کنیم
مخصوصا وقتی شیرین نیست و
هیچ کسی نیست که مجبورت کنی اتاقت رو تمیز کنی
هیچ کسی نیست که از شلوغی یخچال حرص بخوره
هیچ کسی نیست که شروع کنه به گردگیری و تو برای اینکه دستاش خراب نشه بری دستمال رو ازش بگیری
هیچ کسی نیست که کمدهای آشپزخونه رو تمیز کنه و قابلمه ها رو مرتب کنه
اینا چیزایین که همیشه کوبیده میشن تو سرم
هر بار که از اتاقم می رم بیرون
هر بار که در کمدها رو باز می کنم و می بینم به هم ریخته ان
یادم میاد که شیرین چه جوری هر روز همه چی رو مرتب می کرد
یادم میاد که همیشه دم عید چقدر همه چیز خوب بود وقتی دوتایی خونه رو تمیز می کردیم
هر بار که کتاب های دبیرستانم رو گوشه ی اتاقم می بینم
یادم می افته که شیرین که اومده بود، منو مجبور کرد همه ی کمدهام رو یه دور مرتب کنم به افتخار ورودش
و من اون کتاب ها رو در آوردم که بریزم دور و هنوز بعد از این همه وقت که شیرین رفته من وقت نکردم دست بزنم بهشون
وبلاگ سروش و خوندم دلم گرفت
دلم پر زد واسه اینکه یه نفر باشه که مجبورت کنه خونه رو تمیز کنی
دلم پر زد واسه خونه تکونی
hold me for a while
i know this won't last forever
so hold
hold me tonigth
before the morning takes u away
اِهِم
من الان حدود 6 ساعته که به شدت اُسکول شدم
تو این 6 ساعت 200 خط کد نوشتم
ولی حتی هنوز برنامه ای که باید می نوشتم شروع هم نشده
یعنی یه مشت مقدمه نوشتم که حل تمرین محترم 0 هم فکر نکنم بهش بده
و اصلا بفهمه که 6 ساعت وقت عزیز بنده که می تونست صرف فرندز دیدن بشه صرف این خزعبلات شده
و البته مسلمه که بدون این مقدمه نمی شد حتی شروع کرد چیزی رو
بنابراین شدیدا احساس اسکول شدن می کنم
و حسِ اینکه عجب ترم قشنگی بازم با نوذری عزییییییییز در پیش رومه
کاشکی اقلا دوسش نداشتم وقتی حرص می خوردم می تونستم بهش فحش بدم ، اما حیف که خیلی باحاله و
دلم نمیاد از دستش شاکی بشم ... :)ا
خلاصه که اینجور که بوش میاد دوستان همگی مشغولند و حسابی سر کار
امااااااااااااا
همه ی اینارو گفتم که به خودم امیدواری بدم که من میتونممممممممممممممممممممممممممممممم
تا فردا همه اش رو بنویسم :*ا
شیوای امیدوار

آهنگهایی که دوست نداری را رد می کنم
به آهنگهایی که خندیده ای می خندم
حرفهایی که بین آهنگها زده ایم مدام تکرار می شوند
انگار که حالا جزئی از آهنگ شده باشند
نگاه هایمان
و همه ی فضا مدام تکرار می شوند
ناخودآگاه تصویر جاده در ذهنم نقش می بندد
و دود همه ی فضای اطرافم را پر می کند
بوی قلیون می شنوم
نمی دانم چرا دیگر هیچ قلیونی مرا نمی گیرد
دلم تنگ شده
برای لحظه هایی که در فضا معلق می شدم
و تک تک ذرات وجودم یک چیز را می خواستند
ساعت هاست که روی صندلی نشسته ام و تکان تکان می خورم
و به روبه رو خیره شده ام
منتظرم
هنوز هم منتظرم
دارد شب می شود
و لحظه های انتظار به پایان می رسند
بی تو
بی آنکه دیده باشمت
امروز هم نیامدی
و من دیگر حتی غصه هم نمی خورم
لبخند می زنم
با همه ی وجودم لبخند می زنم
انگار که از نبودنت هم لذت می برم
دوزخ آشامان جنت بخش