« | Main | اول خودت، دوم کسی »

خونه تکونی

نشستم توی اتاقم
پشت میز
مثل همیشه مشغول برنامه نوشتن
مامان بزرگم هر بار که زنگ می زنن میپرسن برنامه ات تموم شد ؟
میگم نه
میگن ایشا ا... فردا تموم میشه
و من میدونم که تاروزی که مجبور نشم تحویل بدم تموم نمیشه
درسای احمقانه ی من هیچ وقت تموم نمیشه
و گاهی دیگه خودم هم خسته میشم بسکه مجبورم به همه توضیح بدم که درس و پروژه دارم
خسته می شم بسکه درسهام من رو از همه ی آدمهایی که دوسشون دارم جدا می کنه
هر از گاهی وسط این چیزا یاد همه ی آدمهای زندگیم می افتم
با اینکه شاید به هیچ کدوم زنگ نزنم
اما همیشه یاد همشون هستم و چقدر دلم می خواست می تونستم اینو بهشون نشون بدم
شاید دیشب هم اگه از هفته ی پیش به مونا قول نداده بودم، از صبح تا شب می شستم توی اتاقم و برنامه می نوشتم
اما دیروز
با همه ی بی میلی ام به بیرون رفتن ( واسه اینکه کثیف بودم ) حس کردم خیلی احتیاج دارم برم بیرون
دیروز همه چی خوب بود، وقتی حس می کنم که دوستهام خوشحالن من هم ته دلم کلی خوشحال میشم
حتی اگه اون وسطا یه لحظه به ذهنم برسه که چرا تو نیستی و چرا من تنهام
هوای خوب و صدای آهنگ که بلند میشه
آدم حس خوبی بهش دست میده
یاد همه ی خاطره هام می افتم
همه ی روزایی که لذت بردم
همه ی آدمهایی که تو زندگی ِ تک تکمون بودن
و ما دوسشون داشتیم و
روزهای خوشی رو گذروندیم
بهار که نزدیک میشه
نم هوا و بوی بهار یه حس دیگه به آدم میده
یادت میاد بهار دو سال پیش ؟
تو کوچه های ولنجک شیشه ی ماشین و می کشیدیم پایین
صدای آهنگ رو زیاد می کردیم و داد می زدیم ؟
سه چهارتا آهنگ بود که فقط اونا رو گوش میدادیم و بعدش هم دیگه حالمون ازشون به هم خورد
چقدر خوب بود
دیشب حس می کردم
چقدر خیابون های شهرم رو دوست دارم
رستورانهای شهرم، کافی شاپها
همه ی جاهایی که توش بهم خوش گذشته
تک تک جاهایی که ازشون خاطره دارم
بااینکه این مدت حسابی فکر می کردم دلم می خواد عید برم مسافرت
و حالم داشت از ترافیک آخر سال تهران به هم می خورد و
حس می کردم دیگه هوایی نمونده که تنفس کنم و
حس می کردم همه جا خاکستری شده و داره عقم می گیره از این روزا و از این شهر
اما حالا
دلم می خواد بمونم اینجا
سبز شدن درخت ها رو ببینم
دلم می خواد مثل دوسال پیش
بریم با هم بیرون
نفس بکشیم
بارون های بهاری رو حس کنیم
دلم می خواد
باشم
و ببینمتون
وبلاگ سروش رو خوندم
دلم حسابی گرفت
هر سال عید یه جورایی میریم مسافرت
یه جورایی که اینقدر قبلش درگیریم و بعدشم سفر و بعدشم که بر میگردیم همه ی زندگی دوباره از نو شروع میشه و
ما هیچ وقت، وقت نمی کنیم خونه تکونی کنیم
مخصوصا وقتی شیرین نیست و
هیچ کسی نیست که مجبورت کنی اتاقت رو تمیز کنی
هیچ کسی نیست که از شلوغی یخچال حرص بخوره
هیچ کسی نیست که شروع کنه به گردگیری و تو برای اینکه دستاش خراب نشه بری دستمال رو ازش بگیری
هیچ کسی نیست که کمدهای آشپزخونه رو تمیز کنه و قابلمه ها رو مرتب کنه
اینا چیزایین که همیشه کوبیده میشن تو سرم
هر بار که از اتاقم می رم بیرون
هر بار که در کمدها رو باز می کنم و می بینم به هم ریخته ان
یادم میاد که شیرین چه جوری هر روز همه چی رو مرتب می کرد
یادم میاد که همیشه دم عید چقدر همه چیز خوب بود وقتی دوتایی خونه رو تمیز می کردیم
هر بار که کتاب های دبیرستانم رو گوشه ی اتاقم می بینم
یادم می افته که شیرین که اومده بود، منو مجبور کرد همه ی کمدهام رو یه دور مرتب کنم به افتخار ورودش
و من اون کتاب ها رو در آوردم که بریزم دور و هنوز بعد از این همه وقت که شیرین رفته من وقت نکردم دست بزنم بهشون
وبلاگ سروش و خوندم دلم گرفت
دلم پر زد واسه اینکه یه نفر باشه که مجبورت کنه خونه رو تمیز کنی
دلم پر زد واسه خونه تکونی

TrackBack

TrackBack URL for this entry:
http://www.shibba.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/83

Comments

bahar miad, to ham miay, hamechi 2bare taze mishe!:X:X:X:X:X

:D
eyval ehsaasaat ;)
man vaghean nemidoonestam enghad khosh migzare khoone tekooni :))
albate khosh ham gozasht yekami, vali oonmogheyi roo zamin deraaz keshide boodan o pooste dastam kande mishod, va ya oon mogheyi ke zakhme zanoom roo farsh sar baaz kard ... oon moghe haash ziyad khosh nagzasht :))

Shivisual >:D

shaade shaad baashi :8

mosaferat ke kheili khoobe... kheili kheili khoobe :*:*:* boro kolli khosh begzaroon... ma injaa hame yadetim :D