اول خودت، دوم کسی
نشسته ام اینجا
می رنجانمتان
یکی یکی، پشت سر هم زنگ می زنید
و من بی آنکه بخواهم می رنجانمتان
گاهی عذر خواهی می کنم، اما می دانم دلی که شکسته می شود با معذرت خواهی خوب نخواهد شد
مثل دل خودم
وقتی که با یک کلمه ی ساده شکسته می شود
و ببخشید گفتنهایت هم تاثیر ندارد
و بعد دوباره من
که می رنجانمتان
یکی یکی، پشت سر هم زنگ می زنید
و من دعا دعا می کنم تلفن هایتان بیشتر از چند ثانیه طول نکشد
تا فرصت نکنم برنجانمتان
اما نمی شود
نمی دانم درست چند وقت پیش بود که یاد گرفتم آدمهای اطرافم را برنجانم
یادم نیست کِی بود که یاد گرفتم حرفم را بزنم
بغض هایم را بگویم
و ناراحتی هایم را در خودم نریزم
یادم نیست کی بود که سعی کردم یاد بگیرم پای ناراحتی هایم بایستم
و از رویشان ساده نگذرم
یادم نیست کی بود
اما حالا دیگر مطمئنم که تصمیمم اشتباه بود
همیشه یک نفر قربانی است
یا من، یا تو
و من دارم همه ی تان را به قیمت راحتی خودم می رنجانم
من محکومم ؟
محکومم به بودن
به خوب بودن
به حوصله یتان را داشتن ؟
به مهربانی کردن ؟
به همیشه جواب دادن ؟
و با حوصله جواب دادن ؟
مجکومم اگر دوستتان ندارم هم خوب رفتار کنم ؟
بگویم خوشحال شدم که زنگ زدی
بگویم چقدر برایم مهمی
حتی اگر دیگر مهم نیستی ؟
محکومم هر بار خورد شدن هایتان را ببینم ؟
صدای بغضتان را بشنوم ؟
و به روی خودم نیاورم ؟
مگر هر روز که من خورد می شوم اینجا
توی اتاقم زار می زنم
اشک می ریزم
فریاد میز نم
به در و دیوار می کوبم برای کسی که دوستش دارم و دوستم ندارد
کسی می شنود ؟
مگر وقتهایی که یک اس ام اس اش همه ی وجودم را لبریز از شادی می کند کسی می فهمد ؟
چرا من باید تک تک لحظه های ناراحتی اتان را بدانم ؟
محکومم به اینکه تظاهر کنم دوستتان دارم ؟
محکومم به اینکه همه ی حس های خوبم را نسبت به شما از بین ببرم ؟ حس های بهتری را جایگزینشان کنم ؟
مگر همین حس های خوب بد است ؟
مگر اینکه من گاهگاهی یادتان می افتم و لبخند بر لبانم می نشیند ؟
به یاد همه ی خاطره های خوب و بدی که با هم داریم ؟
مگر اینها بد است ؟
مگر هر از گاهی که اشک می ریزم وقتی دلم برایتان تنگ می شود ؟
توی همان تقویم، روز 26 آبان نوشته بود : برای دوست شدن کسی رو انتخاب می کنم که اونقدر بزرگ باشه که برای جا شدن تو قلبش لازم نباشه خودمو کوچیک کنم
خوشم اومد از جمله هه
اگه واقعا اینجوری بود شاید بیشتر هم خوشم می اومد
اما هیچ وقت اینجوری نیست
می خوام بگم:
تو هر بار که زنگ می زنی کوچیک میشی
مطمئن باش با کوچیک شدن ِ تو من بزرگ نمیشم
منم کوچیک میشم یه جای دیگه
مطمئن باش سر راه منم کسایی هستن که من با زنگ زدن بهشون کوچیک بشم
با هر دلی که می شکونم
می دونم دلم می شکنه
اگه امروز نه، فرداش حتما
اما تقصیر من نیست
رسم زمونه اس
هنوز بهش اعتقاد نداری ؟
پ.ن: کسانی که نزدیک ترند دلیل این همه دِپ بودن هایم را می دانند
امیدوارم به زودی این روزهای کذایی هم بر ما بگذرند :))))))))))))ا

Comments
vaaay !
Posted by: alaki khosh - armnad | دوشنبه،13 مارس 2007
Har kasi kheili vaghta bihoselas !
va inke to bihosele hasti aslan bad nist,,,
hagh dari unjoor ke doost dari barkhord koni,,,khub bashi :*
Posted by: Hamid | دوشنبه،13 مارس 2007
vaaghan rasme zamoone ast in
Shivaa,
Eshtebaah nakon.
Avval khodet
Dovvom ham khodet baaz ham.
Posted by: Coral | دوشنبه،13 مارس 2007