" /> Shibba: آوریل 2007 Archives

« مارس 2007 | Main | مه 2007 »

پنجشنبه،27 آوریل 2007

سکوتم از رضایت نیست

حتی ارزش نوشتن ندارند دیگر
فکرهای مزخرف و حرفهای دلم

این همه نوشتم
کسی نفهمید

این بار نمی نویسم
شاید یک نفر بفهمد

YoooooooooooooHooooooooooooooooooo

میگم درسته که هوا کثیفه و این بارونا هم که میاد بازم تمیزش نمی کنه
درسته که، پلیسا بدن و همه رو می ترسونن
درسته که درس داریم
درسته که کلی اتفاقهای عجیب و بد تو دنیا می افته
اما
وقتی که خوب فکرش رو بکنی
یادت نمی افته که زندگییییییییییییی چققققققققققققققققققدرررررررررررر قشنگههههههههههههههههه ؟
یادت نمی افته که چند وقته که ازش به خاطر این همه خوبی تشکر نکردییییییییییییییییییییییی ؟
یادت نمی افته که باید بلند صداش کنییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی ؟
و بهش بگی :شکر

چهارشنبه،26 آوریل 2007

اینجا چه خبره ؟

درگيرى مردم اقليد فارس با نيروي سركوبگر نيروي انتظامي

تازه همه چی داره هیجان انگیز میشه !
منتظر روزهای قشنگ تر زندگیم هستم !

تظاهرات مبارزه با بدحجابی

 

 

امروز باز هم از آن روزها بود که حسابی هوس کردم به خودم برسم
رفتم نیمرو درست کردم با کره
گوجه ها را هم کنارش خرد کردم
با سبزی خوردن
و نان تازه
داشتم پیش خودم فکر می کردم چه لذتی دارد آدم صبح که از خواب بیدار می شود
یک نفر برایش صبحانه آماده کند بیاورد توی اتاقش
بعد بنشیند پشت کامپیوتر و اخبار بخواند و صبحانه بخورد و قهوه اش را بنوشد
اما متاسفانه لذت صبحانه خوردنم زیاد طول نکشید
یادم نبود آدم همیشه خبر ها را که می خواند حالش گرفته می شود
امروز حالم گرفته نشد
فقط شوکه شدم
هرچند که اینها خیلی قدیمی باشند و من که فقط هفته ای یک بار با دقت سایت ها را می گردم اینها را تازه دیده باشم
اینها را که دیدم فهمیدم رای آوردن آن یکی و دیدن این صحنه ها در سطح شهر خیلی هم عجیب نیست
اما خیلی دلم می خواست بدانم واقعا اکثریت جامعه را کدام گروه تشکیل می دهند

راستی، فکر می کنی اینها برای اعتصابشان اجازه داشتند ؟ چرا هیچ کس با باتوم و لگد آنها را جمع نکرد ؟

تظاهرات مبارزه با بدحجابي

سه‌شنبه،25 آوریل 2007

...موهایم را زیر مقنعه پنهان می کنم اما

حالا دیگر
اولین جمله ای که از هم می پرسیم این است که : " هنوز نگرفتنت ؟ "
و بعدش هم خنده
خنده ای که شاید پشتش خیلی حرف ها باشد
خیلی اشکها
خیلی بغض ها و کینه ها
صبح که از خانه بیرون میام مامانم میگه:
مقنعه ات رو بکش جلو
می خندم و نگاهش می کنم
می گوید: خوب مقنعه ات عقبه، می گیرنت
از بالا به پایین به خودم نگاه می کنم
پیش خودم فکر می کنم به خاطر کجایم قرار است بگیرنم ؟
شلوار بلندم ؟ که به کفشم گیر می کند ؟ یا مانتوی گشادم که گاهی وقتها که
می روم دانشگاه حالم ازش بهم می خورد ؟ سرتاپای توسی و مشکی ام
که تابستانها هیچ جوری نمی توانم رنگی اش کنم ؟ یا آرایشی که ندارم ؟
می خندم و می گویم نگران نباش، گفتن مانتوی تنگ و کوتاه و شال های باریک !
از در خانه بیرون می روم و سوار آسانسور می شوم
توی آینه به خودم نگاه می کنم
مثل همیشه موهایم را چپ و راست می کنم و سعی می کنم حالت مناسبی برای چتری هایم
پیدا کنم
پیش خودم صحنه ای را مجسم می کنم که پلیس دارد به من تذکر می دهد
حس می کنم اگر چیزی بگوید با نفرت نگاهش خواهم کرد و نمی توانم خودم را کنترل کنم
بعد یادم می افتد که دیشب خوانده بودم که گفته اند فقط در صورتی که با ما مخالفت کنند به وزراء انتقالشان می دهیم
بعد به خودم می گویم باید بهشان بگویی چَشم و بروی
مثل همه ی وقتهایی که دختر پسرها را می گرفتند و باید بهشان می گفتی غلط کردیم و حق باشماست
در حالیکه حق با آنها نبود و تو هم غلط نکرده بودی
مثل همه ی وقتهایی که بحث کردن نتیجه نداشت
یادم می افتد که این زنهای چادری به هم جنسان خودشان هم رحم نمی کنند
دلم نمی خواهد گیر آنها بیفتم
و نفرت سراپای وجودم را بگیرد
در آینه به خودم خیره می شوم
چتری هایم را جمع می کنم و زیر مقنعه پنهان می کنم و از آسانسور بیرون می آیم
توی خیابان هر پلیسی که می بینم وحشت در دلم می افتد
به این فکر می کنم که چه جامعه ی خوبی داریم، به جای اینکه مردم پلیس که می بینند دلشان گرم شود
همه از ترس پلیسها فرار می کنند
هر از گاهی سرم را بالا می کنم و در آینه ی وسط ماشین به خودم نگاه می کنم ببینم موهایم بیرون است یا نه
از این همه ترسو بودنم بدم می آید
امروز موهایم را زیر مقنعه پنهان می کنم
اما
با زن بودنم چه کنم ؟


عصر که به خانه می رسم
مامان می گوید امروز توی جردن بهش گیر داده اند و گفته اند روسری اش را بکشد جلو
نگاهش می کنم و می خندم
از ته دلم می خندم
می خندم و بعد هق هق گریه می کنم
دلم به حال خودمان می سوزد
به حال همه ی مان که اینطور بازیچه شدیم
سخنرانی رئیس جمهورمان قبل از انتخابات را که گوش می کنم
که می گفت : یعنی واقعا مشکل کشور ما این است که فلان دختر موهایش را چطور درست کرده
ناخود آگاه وجودم از نفرت پر می شود
و زار می زنم
با همه ی وجودم زار می زنم
یک چیزی ته دلم سرک می کشد
از خیلی خیلی قدیم ها
از آن روزهایی که دختر بچه ی کوچکی بودم و همه ی زندگی ام بازی کردن بود
اما
از همان روزها فرق بین دختر بودن و پسر بودن را خوب فهمیده بودم
از همان روزها همیشه از دختر بودنم متنفر بودم
همه اش هم به خاطر تفاوتهایی بود که جامعه اعمال می کرد
کمی که بزرگتر شدم سعی کردم با دختر بودنم کنار بیایم و کم کم
تفاوت ها را که بیشتر درک کردم حس کردم
خیلی خوشحالم که یک زن هستم
و چقدر تا مدت ها به زن بودنم می بالیدم
حالا اما دوباره
یک چیزی ته دلم سرک می کشد
و به من می گوید : موهایم را زیر مقنعه پنهان می کنم اما با زن بودنم چه کنم ؟
باز هم نفرت سراپای وجودم را در بر می گیرد
نفرت از همه ی آدمهایی که نمی گذارند خودم را دوست داشته باشم
نفرت از همه ی آدمهایی که همه ی این سالها با نگاه هایشان جسمم و بدتر از همه روحم را زخم کرده اند
و حالا به خودشان اجازه می دهند که پایشان را از یک نظر فراتر بگذارند و زل بزنند به دخترهای مردم توی خیابان
و به همان دخترهایی که چند روز پیش با نگاه های کثیفشان بلعیده اندشان تذکر بدهند
نفرت از همه ی آدمهایی که به جای اینکه خودشان را اصلاح کنند من را در بقچه می پیچند
نفرت از همه ی آدمهایی که همیشه می خواهند به من بقبولانند که سر تا پایم را گناه در بر گرفته
که اصلا من خود ِ شیطانم
من
با همه ی پاکی درونم
و همه ی ایمانم
و همه ی معصومیتم
خودِ خودِ شیطانم


چند هزار خط بنویسم تا خالی شوم ؟
تا دیگر حرص نخورم ؟
تا بتوانم با همه چیز کنار بیایم ؟
سرم درد می گیرد
موهایم را پنهان کرده ام
اما چه فرقی می کند ؟
اگر موهایم را از ته بتراشم و بیرون بیایم هم
فرقی نمی کند
مگر او که موهایش را از ته تراشیده بود، تمام آن روزها با اضطراب بیرون نمی آمد و
از ترس روسری سرش نمی کرد
موهایم را پنهان کرده ام
اصلا
موهایم را از ته تراشیده ام
اما
با زن بودنم چه کنم ؟
چگونه همه ی وجودم را از ته بتراشم و نابود کنم تا اینها خیالشان راحت شود ؟

دوشنبه،24 آوریل 2007

چرندیات ِ من

هیچ می دونی که اگه من اینجا ننویسم تو دلت واسم خیلی تنگ میشه ؟
و دیگه هیچ جوری نمی تونی بفهمی که تو دلم چی میگذره ؟
و تو زندگیم چی میگذره ؟
و دیگه نمی تونی ادعا کنی که منو می شناسی ...؟

* * *
گاهی فقط فکر می کنم که چی میشه که این جمله ها رو به زبون میاره
و اینکه آیا اصلا بهشون فکر می کنه یا نه
و اینکه چی میشد اگه این جمله ها رو به زبون نمی آورد
و آدمها ی اطرافش رو دوست می داشت
و تحقیرشون نمی کرد
و خودش رو اینقدر بالا نمی دید
در هر حال هر وقت که میام باهاش نایس! برخورد کنم بازم یه کاری می کنه که حرص بخورم از دستش
امروز هم دوباره سر سمینارش یه سوتی ای داد
من فقط واسه خودش و آینده ی خودش نگرانم

* * *
چند وقته هر چی فکر می کنم دلیلم واسه نوشتن تو وبلاگ چیه نمی فهمم
یعنی یه جورایی دیگه مطمئن نیستم که اینا رو واسه خودم می نویسم
گاهی شاید فقط می نویسم که حرفایی رو که نمی خوام مستفیم به آدمها بزنم رو بهشون بگم
هر چند خیلی وقتها ممکنه نوشته هام واضح نباشه
شاید هم گاهی فقط می نویسم که خالی بشم
یا ...
نمی دونم :*ا

یکشنبه،23 آوریل 2007

خوابم یا بیدارم ؟

تو با منی ... با من

پنجشنبه،20 آوریل 2007

...

فکرش را بکن!ا
عزیزترین آدم ِ زندگی ات به تو بگوید
عزیزترین قسمت زندگی ات را دوست ندارد ....... !ا

این بار هم تا صبح منچ بازی می کنیم ؟


می خواهم بیایم تبریز
اما
دلهره ای عجیب مرا در بر می گیرد
از آرام نشستنت و ساکت بودنت می ترسم
انگار که این تو نیستی
انگار که دیگر نمی شناسمت
می ترسم بیایم آنجا
همه ی فکرهایی که می کردم نقش بر آب شود
همه ی خاطره های سفر قبلی ام به تبریز
و آن همه با هم بودن ها و مسخره بازی هایمان دیگر هیچ کدام تکرار نشوند
دارم سعی می کنم به خودم بقبولانم که آدمها تغییر می کنند و من نباید سخت گیری کنم
اما
اگر تغییر نباشد و تو غصه داشته باشی، آن وقت چه کنم ؟
یادت که می افتم غمگین می شوم
می ترسم از اینکه دیگر سراغم را نمی گیری
سراغت را نمی گیرم چون حس می کنم حوصله ام را نداری
بعد به فکر فرو می روم و یاد دبیرستان می افتم که مدتها از هم بی خبر بودیم و هر دو از دست هم دلگیر که چرا دیگری سراغمان را نمی گیرد
کاشکی لا اقل حرف می زدی برایم
و من می دانستم در کدام مرحله از زندگیت هستی
و این همه حس بیگانگی نداشتم

امروز روز نجوم بود
مثل همه ی این سالهای اخیر، پر از آدمهایی که دیگر نمی شناسیمشان
و هیجانشان یادآور همه ی سالهای زندگیمان است
و همه ی خاطراتمان
هر بار که سرم را می چرخاندم
حس می کردم آن طرف تر ایستاده ای
مثل همه ی روزهای دبیرستان که در حیاط می دیدمت و پله ها را با تو می شمردم
امروز یک چیزی کم بود
خنده های تو و همه ی هیجانت کم بود
نبودی که بچه ها را اذیت کنیم
نبودی که با آزاده و پانیا بلند بلند و تند تند حرف بزنیم و بخندیم
نبودی که جلوی پیام بالا و پایین بپریم و غر بزنیم که مهمانی بگیرد
نبودی که عکسهای مسخره بگیریم

کاشکی هنوز هم سرخ باشی
سرخ ِ سرخ ِ سرخ
کاشکی این دوری ها، دوستی هایمان را از بین نبرد

سه‌شنبه،18 آوریل 2007

شاخه گلی برایت می آورم به یاد همه ی نبودن هایت


امشب شب سختی را پیش رو خواهم داشت
با همه ی بغضی که گلویم را گرفته
و با همه ی نبودنت
کاش می شد شاخه گلی بگیرم و برایت بیاورم
می دانی ؟
بعضی وقت ها که فکر می کنم می بینم
بعضی نقش ها در زندگی آدم هست
که هیچ جوری جایشان پر نمی شود
و من حالا
بعد از این همه سال زندگی
حس می کنم زندگی نکرده ام
مثل مادری که کودکی ناقص به دنیا آورده باشد و لذت بچه دار شدن را نچشیده باشد
حس می کنم یک چیزی شبیه به زندگی به من داده اند
و حالا همه ی وجودم می سوزد برای اینکه طعم زندگی واقعی را بچشم
و می دانم که هرگز به آرزوهایم نمی رسم

آن روزها فقط سنگینی دستانت را می خواستم
تا بر سرم کشیده شود
فقط می خواستم باشی
تا من شبها که می خواهم بخوابم، ببوسمت و شب به خیر بگویم
حالا
هر روز که می گذرد و من بزرگ تر می شوم
بیش از پیش صدایت را می خواهم
می خواهم برایم حرف بزنی
و من یاد بگیرم
سوال کنم و جواب بدهی و من
یاد بگیرم
می خواهم باشی که راه را نشانم دهی
می خواهم از تو چیز یاد بگیرم
چیزهایی که یک زن هرگز نمی داند
چیزهایی از زندگی را که یک زن نمی تواند به من بیاموزد

و تو نیستی
و من همه ی ذرات وجودم از نداشتنت می سوزد
و حتی امسال هم نیامدی
به من بگو
از غم نبودنت چه کنیم ؟


پنجشنبه،13 آوریل 2007

درس دیروز/ دیده ای خواهم که باشد شه شناس

اونقدر ناتوان بودم که حتی نتونستم چیزی بنویسم
همیشه اون لحظه
اینقدر همه چی رو با همه ی وجودم درک می کنم که حس می کنم
چیز به این سادگی رو واسه چی می خوام بنویسم ؟
بعدش که می گذره می بینم هیچ جمله ای از اون روز رو یادم نیست
حس می کنم تازه بعد از دوسال دارم معنی این جمله که " از همصحبت ناجنس بپرهیز " * رو می فهمم
گرچه هیچ وقت نمیشه ادعا کرد که واقعا چیزی می فهمم یا نه
هنوز گیجم و درگیر، انگار که هر 5شنبه من درگیر همه ی غیر دنیا و بزرگی اش می شم و تا یه هفته تو همه چی غوطه ور می شم
انگار که، هنوز راهم رو پیدا نکردم، یا بهتر بگم راه رو گذاشتن جلوم و من مثل همیشه لج می کنم ... مثل همیشه لج می کنم و بعدا ضررش فقط به خودم میرسه
فکرم مشغوله
اون قدر مشغول که حوصله ی آدم ها رو ندارم
باید برای خودم خلوت کنم
باید کمی با خودم باشم
آنقدر گیجم و عجیب که حوصله ندارم برای مادر بزرگم توضیح بدهم چه گونه تلفنش را درست کند
آنقدر گیجم که حتی حوصله ی تو را هم ندارم
و حتی آنقدر صمیمی نیستیم که وضعیتم را برایت توضیح دهم
یا شاید هم ربطی به صمیمیت ندارد
تو اصلا از جنس من نیستی
برای همین است که مرا نمی فهمی
برای همین است که من حرص می خورم

گیج می زنم
بین لذت های زندگی گیج می زنم
بین لذت رقصیدن و پا درد گرفتن
یا گوشه ای آرام نشستن و غرق او شدن
گیج می زنم
بین مست ِ او بودن و تلو تلو خوردن و یا
دور هم بودن و چیپس و ماست خوردن گیج می زنم
چرند می نویسم
درس دیروز اصلا این چیزها نبود
خیلی فراتر از این حرفها بود
یک چیزی بود که اشک مرا در آورد
چیزی که باعث می شد تمام مدت بغض گلویم را فشار دهد
چیزی که باعث شد ساعتم را نگاه نکنم
و ساعت نزدیک 5 شده بود که از آنجا رفتم
درس دیروز اصلا این چیزها نبود
و من اصلا حالم طوری نبود که بخواهم چیزی بنویسم
حس می کردم اگر بنویسم حواسم پرت می شود و مفاهیم، جزئی از وجودم نخواهند شد
حالا اینجا گیج و مبهوت نشسته ام
همیشه از همان کودکی می دانستم که زندگی ام نرمال نخواهد بود
همیشه می دانستم یک چیزی غیر طبیعی در انتظارم هست
یک چیزی که نمی گذارد همه چیز عادی پیش برود
و حالا
نمی دانم دلم چه می خواهد
گاهی بدجوری هوس می کنم عادی ترین زندگی روی زمین را داشته باشم
با همه ی تکراری بودنش
و همه ی عادی بودنش
می دانم که باید تکه ای از وجودم را کنار بگذارم
همان تکه ای که همیشه فراتر می رود را
همان تکه ای که بیشتر می فهمد را
باید ترکش کنم تا بتوانم عادی زندگی کنم
و از زندگی ام لذت ببرم
گاهی هم بدجوری هوس می کنم کمی متفاوت شوم
در خود فرو روم
و دست درازی کنم به آن دنیای دیگر
تکه ای از آن همه ناشناخته ها را بردارم
و ساعتها و روزها و سالها و قرن ها
در آن ها غوطه بخورم
و از تجربه اش غرق لذت شوم

دارم چرند می نویسم
درسهای دیروز اصلا این چیزها نبود
یک جمله نوشتم و دیگر دستم توانی نداشت
مدام می لرزید
و من با نوک مداد نوکی ام
سر انگشتانم را خط خطی می کردم
تا از دردش
غرق آن دنیا نشوم و حواسم باشد
که کسی اشکهایم را نبیند

چهارشنبه،12 آوریل 2007

من و همه ی دغدغه های روزانه ام

زنگ زدم به بردیا
خونه تنها بود
گفت با من حرف بزن تا مامانم بیاد
بعد هی الکی می پرسید خوب از دانشگاه تعریف کن چه خبر ؟
گفتم بابا دانشگاه که همش درسه، صبح تا شب میری سر کلاس هی استاده حرف می زنه
یا امتحان می گیره یا مشق می ده
بعد خندید گفت ولی ما تو مهدکودکمون اصلا اینجوری نیست
هی بهمون اسباب بازی می دن که بازی کنیم
بعد من گفتم حالا چند سال دیگه که رفتی مدرسه هی مجبور بودی درس بخونی منم به تو می خندمممممممم، اون موقع دیگه منم درسم تموم شده درس ندارم :)
بعد گفت : به جاش اون موقع تو میری سر کار، هر روز که میای خونه کلی کاراتو میاری خونه همش مجبوری بشینی کارات رو بکنی منم دوباره به تو می خندم :)
یه لحظه تو دلم فکر کردم دیدم راست میگه
انگاری آدم هر چقدر هم منتظر این باشه که یه روزی از شر استرس و نگرانی راحت بشه
نمیشه
انگاری زندگی همینه که تو همیشه یه چیزی داشته باشی که خودت رو باهاش مشغول کنی
یه چیزی باشه که مدام نگرانش باشی
دغدغه ی فکری ات بشه
شاید همیشه یه جایی باشه که به خاطرش مجبور شی صبح زود بیدار بشی و
هر روز صبح که تو خواب غلت می زنی آرزو کنی که یه روز صبح بتونی تا دیروقت بخوابی
شاید اصلا همه ی شیرینی زندگی هم به همیناشه
به همین جون کندن هاش
به درس نخوندن و حرص خوردن و نگران بودن هاش
به هول هولکی تمرین نوشتن ها و لحظه های آخر تحویل دادن هاش
به قایم شدن و سر کلاس نرفتن و کنسل کردن کلاسها و امتحان ها
هنوز که هنوزه مثل بچه های دبستانی تک تکمون از امتحان دادن می ترسیم
یا شاید هم فقط بدمون میاد
اونروزی تو دانشگاه بچه ها تصمیم گرفتن سر کلاس حل تمرین نرن و امتحان ندن
جالبی اش اینه که همه ی بچه های کلاس بچه های سال سومی و سال چهارمی اند
بعد دختر ها تو یکی از کلاسهای طبقه پایین قایم شدن و پسرها هم ته راهروی طبقه بالا جمع شدن
هیچ کس هم دلش نمی اومد پاشه بره خونه
انگاری یه حسی بود که می گفت بالاخره دو تا نخاله پیدا می شن که برن سر کلاس و کاسه کوزه هات رو به هم بزنن
و همینطور هم شد:)
باورم نمی شد که فقط دو نفر از بچه ها سر کلاس هستن و حل تمرین هم رفته سر کلاس :)ا
خیلی خنده دار و باور نکردنی بود و تا وقتی که خودم با چشمهای خودم دیدمشون باورم نشد
چه جوری روشون می شد بعدش تو چشمهای بچه ها نگاه کنن ؟
دیگه حالا حتی همون دخترهای مثبت کلاس هم که تو این سه سال همیشه باید التماسشون می کردیم که راضی بشن نرن سر کلاس ها با ما یکی بودن
ولی خوب زندگی همینه
همیشه یه ضد حالی هست
یکی که بهت نارو بزنه
اینا همه اش نمونه های کوچیکیه واسه اینکه تو یاد بگیری زندگی بزرگتر که میشه همه چیزش بزرگ میشه
شاید این اتفاقها فقط تورو ببرن تو فکر
تو فکر اینکه حتی نزدیکترین آدم توی زندگی ات هم می تونه یه روزی فقط به خودش فکر کنه و فقط منافع خودش رو ببینه
ولی من خوشحالم
از اینکه درگیر زندگی ام خوشحالم
از اینکه زنده ام خوشحالم
از داشتن دوستهام خوشحالم
روزی هزار بار به همشون فکر می کنم
از داشتن خانواده ام خوشحالم
و بهشون افتخار می کنم
از دیدن موفقیت هاشون لذت می برم
از بودن با بردیا سرشار از لذت می شم
و هر بار حس می کنم که همه ی لذت بچه دار شدن رو با داشتن بردیا چشیدم با اینکه می دونم اشتباه می کنم و لذت مادر شدن یه چیز دیگه است
از بزرگ شدنش لذت می برم
لحظه شماری می کنم واسه اینکه بزرگتر بشه
نگران میشم از بزرگ شدنش
از اینکه چه جور آدمی قراره بشه
و حس می کنم زندگی خیلی سخته
و با همه ی سختی هاش قشنگه
هر روز وبلاگ های بچه های زنستان رو می خونم
اشک می ریزم
حرص می خورم
غصه می خورم
به در و دیوار می کوبم و خفه میشم
چون همیشه یاد گرفتم که خفه بشم
هر بار شرمنده میشم که چرا هیچ تلاشی تو این زمینه نمی کنم
و می دونم که چقدر برام مهمه فعالیت هاشون
چقدر برای تک تکشون که زنگی اشون رو اینجوری وقف کردن ارزش قائلم
برای تک تک شون که لحظه های قشنگ زندگی اشون رو خیلی وقتها توی زندون سپری کردن
و واسه جامعه ام متاسفم
واسه جامعه ای که همیشه جای بهترین آدمهاش توی زندونه
واسه جامعه ای که نمی دونه اگه دست این آدمها رو باز بذاره جامعه امون از همه ی جامعه ها سرتر میشه
دیگه لذت نمی برم از اینکه احساس تعلق کنم به این کشور
به وطنم
به خاکم
انگار که کشورم رو ازم گرفته باشن
و من دیگه متعلق به هیچ جا نیستم
هیچ جایی توی این کره ی خاکی
من رهام
با همه ی نیازم به متعلق بودن، آزادم
و این آزادی رو هم در نوع خودش می ستایم

روایت های ناهید کشاورز و محبوبه حسین زاده از زنان زندانی

گزارشی از «نشست جنبش زنان؛ تهدیدها و مقاومت ها» (با محوریت اعتراض به ادامه بازداشت ناهید کشاورز و محبوبه حسین زاده) در دفتر دانش آموختگان

آن دو قصه گوی زندان زنان، و ادبیات تخیلی کمپین یک میلیون امضاء / نوشین احمدی خراسانی

دوشنبه،10 آوریل 2007

Im the happiest girl in the world

چهارشنبه، 5 آوریل 2007

مرا ببخش تا این درد لعنتی از تنم برود

هیچ کس حال مرا نمی فهمد
یک هفته است که ضعف دارم
گرمم می شود
سردم می شود
می روم زیر لحاف
کلافه می شوم و پتو را پس می زنم
یخ می کنم
حالت تهوع دارم
عق می زنم
یک هفته است که مدام در گیرم
اشتها ندارم
حس می کنم سیر سیرم
اما ضعف دارم
به زور غذا می خورم که ضعفم بر طرف شود
هیچ فرقی نمی کند
انگار که هر چه غذا می خورم دلم پر نمی شود
انگار یک چیزی توی بدنم خراب شده
یک چیزی که غذاها را به انرژی تبدیل می کند
احساس می کنم دیگر خونی در بدنم نیست
حتی سر انگشتانم هم نیروی فشار دادن کلیدهای کیبورد را ندارند
خسته ام
گیجم و منگ
مدام می خوابم
حوصله ام سر می رود بسکه حالم بد است
انرژی ندارم
از اتاق که به آشپزخانه می روم خسته می شوم
بی حال می نشینم روی مبل جلوی تلویزیون
حتی انرژی ندارم کنترل تلویزیون را بر دارم
نای حرف زدن هم ندارم
می دانم
همه اش جواب بد رفتاری هایم است
اینها همه اش جواب گریه ها و جیغ زدن هایم است
جواب ِ اذیت کردن هایم است
همیشه دنیا جواب آدم را می دهد
می خواستم برگردم اینجا درس بخوانم
یا حداقل لذت ببرم از زندگی ام
از روزی که آمده ام اینجا افتاده ام بیحال و بی رمق
نه درس می خوانم
نه می توانم خوش باشم
می دانم اینها جواب کار های بدی است که کرده ام
تلفن که زنگ میزند عذاب است برایم
اگر کسی از افراد خانه باشد باید صدایم را پر انرژی نشان دهم
و خوشحال و سر حال جواب دهم که کسی نگرانم نشود
آن وقت تلفن را که قطع می کنم
انگار که همه ی انرژی ام تمام شده باشد از آن مکالمه ی تلفنی
ساعت ها می خوابم
اما مامان همیشه می فهمد که من یک چیزیم هست
این چند بار که زنگ زد علی رغم همه ی تلاشهایم هر بار انگار فهمید که خوب نیستم
دیروز می گفت : چرا ناراحتی ؟ من خندیدم و گفتم ناراحت ؟ نه خیلی خوبم
امروز دوباره پرسید ؟ چیزی شده ؟ حالت خوب است ؟ نکند مریض هستی و به من نمی گویی ؟
من آرام لبخند زدم
گفتم خوبِ خوبم
هیچ کس مثل مادر، همه چیز را نمی فهمد
هیچ کس مثل مادر ،
حتی وقتی بدترین دختر دنیا هم باشی
نگرانت نیست
پیش خودم فکر میکنم
کاشکی بودی
مثل همیشه نگاهم می کردی و می گفتی چقدر رنگت زرد شده
بعد دعوایم می کردی که چرا به خودم نمی رسم
بعد من توی دلم حرص می خوردم که چرا به جای اینکه مهربانی کنی دعوا می کنی
و نمی دانستم که این دعواها چقدر مهربانی تویشان پنهان است
کاشکی بودی برایم عدسی می پختی
یا مجبورم می کردی شربت آهنم را بخورم
یا دوباره دعوا می کردی که چرا قرص های آهنم را نمی خورم و چرا هنوز آزمایشم را نداده ام
کاشکی بودی
نمی دانم دلم چه می خواهد
کاشکی می بخشیدیم تا این درد لعنتی از تنم می رفت
اشک چشمانم را پر می کند از ناتوانی
مرا ببخش به خاطر اشکهایی که ریختم
مرا ببخش به خاطر روزهایی که اذیتت کردم
مرا ببخش