مرا ببخش تا این درد لعنتی از تنم برود
هیچ کس حال مرا نمی فهمد
یک هفته است که ضعف دارم
گرمم می شود
سردم می شود
می روم زیر لحاف
کلافه می شوم و پتو را پس می زنم
یخ می کنم
حالت تهوع دارم
عق می زنم
یک هفته است که مدام در گیرم
اشتها ندارم
حس می کنم سیر سیرم
اما ضعف دارم
به زور غذا می خورم که ضعفم بر طرف شود
هیچ فرقی نمی کند
انگار که هر چه غذا می خورم دلم پر نمی شود
انگار یک چیزی توی بدنم خراب شده
یک چیزی که غذاها را به انرژی تبدیل می کند
احساس می کنم دیگر خونی در بدنم نیست
حتی سر انگشتانم هم نیروی فشار دادن کلیدهای کیبورد را ندارند
خسته ام
گیجم و منگ
مدام می خوابم
حوصله ام سر می رود بسکه حالم بد است
انرژی ندارم
از اتاق که به آشپزخانه می روم خسته می شوم
بی حال می نشینم روی مبل جلوی تلویزیون
حتی انرژی ندارم کنترل تلویزیون را بر دارم
نای حرف زدن هم ندارم
می دانم
همه اش جواب بد رفتاری هایم است
اینها همه اش جواب گریه ها و جیغ زدن هایم است
جواب ِ اذیت کردن هایم است
همیشه دنیا جواب آدم را می دهد
می خواستم برگردم اینجا درس بخوانم
یا حداقل لذت ببرم از زندگی ام
از روزی که آمده ام اینجا افتاده ام بیحال و بی رمق
نه درس می خوانم
نه می توانم خوش باشم
می دانم اینها جواب کار های بدی است که کرده ام
تلفن که زنگ میزند عذاب است برایم
اگر کسی از افراد خانه باشد باید صدایم را پر انرژی نشان دهم
و خوشحال و سر حال جواب دهم که کسی نگرانم نشود
آن وقت تلفن را که قطع می کنم
انگار که همه ی انرژی ام تمام شده باشد از آن مکالمه ی تلفنی
ساعت ها می خوابم
اما مامان همیشه می فهمد که من یک چیزیم هست
این چند بار که زنگ زد علی رغم همه ی تلاشهایم هر بار انگار فهمید که خوب نیستم
دیروز می گفت : چرا ناراحتی ؟ من خندیدم و گفتم ناراحت ؟ نه خیلی خوبم
امروز دوباره پرسید ؟ چیزی شده ؟ حالت خوب است ؟ نکند مریض هستی و به من نمی گویی ؟
من آرام لبخند زدم
گفتم خوبِ خوبم
هیچ کس مثل مادر، همه چیز را نمی فهمد
هیچ کس مثل مادر ،
حتی وقتی بدترین دختر دنیا هم باشی
نگرانت نیست
پیش خودم فکر میکنم
کاشکی بودی
مثل همیشه نگاهم می کردی و می گفتی چقدر رنگت زرد شده
بعد دعوایم می کردی که چرا به خودم نمی رسم
بعد من توی دلم حرص می خوردم که چرا به جای اینکه مهربانی کنی دعوا می کنی
و نمی دانستم که این دعواها چقدر مهربانی تویشان پنهان است
کاشکی بودی برایم عدسی می پختی
یا مجبورم می کردی شربت آهنم را بخورم
یا دوباره دعوا می کردی که چرا قرص های آهنم را نمی خورم و چرا هنوز آزمایشم را نداده ام
کاشکی بودی
نمی دانم دلم چه می خواهد
کاشکی می بخشیدیم تا این درد لعنتی از تنم می رفت
اشک چشمانم را پر می کند از ناتوانی
مرا ببخش به خاطر اشکهایی که ریختم
مرا ببخش به خاطر روزهایی که اذیتت کردم
مرا ببخش

Comments
شیوای دیوونه چرا پس به من نمیگی امروز میام پیشت خیلی خلی خیلی دیوونه ای
Posted by: Anonymous | پنجشنبه، 6 آوریل 2007
:( youuuu !
Posted by: Saba | جمعه، 7 آوریل 2007
هی هی !نبینم شیوای گلم رو این طوری... پشو بیا پیشم یا بریم بیرون هر وقت که می خوای یا من می آم پیشت :* بگو بهم حتما عزیزم
Posted by: آزاده | شنبه، 8 آوریل 2007