من و همه ی دغدغه های روزانه ام
زنگ زدم به بردیا
خونه تنها بود
گفت با من حرف بزن تا مامانم بیاد
بعد هی الکی می پرسید خوب از دانشگاه تعریف کن چه خبر ؟
گفتم بابا دانشگاه که همش درسه، صبح تا شب میری سر کلاس هی استاده حرف می زنه
یا امتحان می گیره یا مشق می ده
بعد خندید گفت ولی ما تو مهدکودکمون اصلا اینجوری نیست
هی بهمون اسباب بازی می دن که بازی کنیم
بعد من گفتم حالا چند سال دیگه که رفتی مدرسه هی مجبور بودی درس بخونی منم به تو می خندمممممممم، اون موقع دیگه منم درسم تموم شده درس ندارم :)
بعد گفت : به جاش اون موقع تو میری سر کار، هر روز که میای خونه کلی کاراتو میاری خونه همش مجبوری بشینی کارات رو بکنی منم دوباره به تو می خندم :)
یه لحظه تو دلم فکر کردم دیدم راست میگه
انگاری آدم هر چقدر هم منتظر این باشه که یه روزی از شر استرس و نگرانی راحت بشه
نمیشه
انگاری زندگی همینه که تو همیشه یه چیزی داشته باشی که خودت رو باهاش مشغول کنی
یه چیزی باشه که مدام نگرانش باشی
دغدغه ی فکری ات بشه
شاید همیشه یه جایی باشه که به خاطرش مجبور شی صبح زود بیدار بشی و
هر روز صبح که تو خواب غلت می زنی آرزو کنی که یه روز صبح بتونی تا دیروقت بخوابی
شاید اصلا همه ی شیرینی زندگی هم به همیناشه
به همین جون کندن هاش
به درس نخوندن و حرص خوردن و نگران بودن هاش
به هول هولکی تمرین نوشتن ها و لحظه های آخر تحویل دادن هاش
به قایم شدن و سر کلاس نرفتن و کنسل کردن کلاسها و امتحان ها
هنوز که هنوزه مثل بچه های دبستانی تک تکمون از امتحان دادن می ترسیم
یا شاید هم فقط بدمون میاد
اونروزی تو دانشگاه بچه ها تصمیم گرفتن سر کلاس حل تمرین نرن و امتحان ندن
جالبی اش اینه که همه ی بچه های کلاس بچه های سال سومی و سال چهارمی اند
بعد دختر ها تو یکی از کلاسهای طبقه پایین قایم شدن و پسرها هم ته راهروی طبقه بالا جمع شدن
هیچ کس هم دلش نمی اومد پاشه بره خونه
انگاری یه حسی بود که می گفت بالاخره دو تا نخاله پیدا می شن که برن سر کلاس و کاسه کوزه هات رو به هم بزنن
و همینطور هم شد:)
باورم نمی شد که فقط دو نفر از بچه ها سر کلاس هستن و حل تمرین هم رفته سر کلاس :)ا
خیلی خنده دار و باور نکردنی بود و تا وقتی که خودم با چشمهای خودم دیدمشون باورم نشد
چه جوری روشون می شد بعدش تو چشمهای بچه ها نگاه کنن ؟
دیگه حالا حتی همون دخترهای مثبت کلاس هم که تو این سه سال همیشه باید التماسشون می کردیم که راضی بشن نرن سر کلاس ها با ما یکی بودن
ولی خوب زندگی همینه
همیشه یه ضد حالی هست
یکی که بهت نارو بزنه
اینا همه اش نمونه های کوچیکیه واسه اینکه تو یاد بگیری زندگی بزرگتر که میشه همه چیزش بزرگ میشه
شاید این اتفاقها فقط تورو ببرن تو فکر
تو فکر اینکه حتی نزدیکترین آدم توی زندگی ات هم می تونه یه روزی فقط به خودش فکر کنه و فقط منافع خودش رو ببینه
ولی من خوشحالم
از اینکه درگیر زندگی ام خوشحالم
از اینکه زنده ام خوشحالم
از داشتن دوستهام خوشحالم
روزی هزار بار به همشون فکر می کنم
از داشتن خانواده ام خوشحالم
و بهشون افتخار می کنم
از دیدن موفقیت هاشون لذت می برم
از بودن با بردیا سرشار از لذت می شم
و هر بار حس می کنم که همه ی لذت بچه دار شدن رو با داشتن بردیا چشیدم با اینکه می دونم اشتباه می کنم و لذت مادر شدن یه چیز دیگه است
از بزرگ شدنش لذت می برم
لحظه شماری می کنم واسه اینکه بزرگتر بشه
نگران میشم از بزرگ شدنش
از اینکه چه جور آدمی قراره بشه
و حس می کنم زندگی خیلی سخته
و با همه ی سختی هاش قشنگه
هر روز وبلاگ های بچه های زنستان رو می خونم
اشک می ریزم
حرص می خورم
غصه می خورم
به در و دیوار می کوبم و خفه میشم
چون همیشه یاد گرفتم که خفه بشم
هر بار شرمنده میشم که چرا هیچ تلاشی تو این زمینه نمی کنم
و می دونم که چقدر برام مهمه فعالیت هاشون
چقدر برای تک تکشون که زنگی اشون رو اینجوری وقف کردن ارزش قائلم
برای تک تک شون که لحظه های قشنگ زندگی اشون رو خیلی وقتها توی زندون سپری کردن
و واسه جامعه ام متاسفم
واسه جامعه ای که همیشه جای بهترین آدمهاش توی زندونه
واسه جامعه ای که نمی دونه اگه دست این آدمها رو باز بذاره جامعه امون از همه ی جامعه ها سرتر میشه
دیگه لذت نمی برم از اینکه احساس تعلق کنم به این کشور
به وطنم
به خاکم
انگار که کشورم رو ازم گرفته باشن
و من دیگه متعلق به هیچ جا نیستم
هیچ جایی توی این کره ی خاکی
من رهام
با همه ی نیازم به متعلق بودن، آزادم
و این آزادی رو هم در نوع خودش می ستایم
روایت های ناهید کشاورز و محبوبه حسین زاده از زنان زندانی
آن دو قصه گوی زندان زنان، و ادبیات تخیلی کمپین یک میلیون امضاء / نوشین احمدی خراسانی

Comments
che ehsase jalebeye ke hes koni khahare koochiket ye kam dare azat bozorgtar mishe ;)
Posted by: Shinin | چهارشنبه،12 آوریل 2007
hey dokhmale... midooni harvaght weblogeto mikhoonam, hess mikonam cheghadr ehsasamoon nazdike. engar aslan mohem nist kodoom daneshgaah ya kodoom shahr ya kodoom keshvar bashim... engar hameye hessamoon ro ye jaai yeki kardim o darim jelo mirim... :* delam bara roozaye hame ba ham boodanemoon tang mishe...
Posted by: azade | پنجشنبه،13 آوریل 2007