درس دیروز/ دیده ای خواهم که باشد شه شناس
اونقدر ناتوان بودم که حتی نتونستم چیزی بنویسم
همیشه اون لحظه
اینقدر همه چی رو با همه ی وجودم درک می کنم که حس می کنم
چیز به این سادگی رو واسه چی می خوام بنویسم ؟
بعدش که می گذره می بینم هیچ جمله ای از اون روز رو یادم نیست
حس می کنم تازه بعد از دوسال دارم معنی این جمله که " از همصحبت ناجنس بپرهیز " * رو می فهمم
گرچه هیچ وقت نمیشه ادعا کرد که واقعا چیزی می فهمم یا نه
هنوز گیجم و درگیر، انگار که هر 5شنبه من درگیر همه ی غیر دنیا و بزرگی اش می شم و تا یه هفته تو همه چی غوطه ور می شم
انگار که، هنوز راهم رو پیدا نکردم، یا بهتر بگم راه رو گذاشتن جلوم و من مثل همیشه لج می کنم ... مثل همیشه لج می کنم و بعدا ضررش فقط به خودم میرسه
فکرم مشغوله
اون قدر مشغول که حوصله ی آدم ها رو ندارم
باید برای خودم خلوت کنم
باید کمی با خودم باشم
آنقدر گیجم و عجیب که حوصله ندارم برای مادر بزرگم توضیح بدهم چه گونه تلفنش را درست کند
آنقدر گیجم که حتی حوصله ی تو را هم ندارم
و حتی آنقدر صمیمی نیستیم که وضعیتم را برایت توضیح دهم
یا شاید هم ربطی به صمیمیت ندارد
تو اصلا از جنس من نیستی
برای همین است که مرا نمی فهمی
برای همین است که من حرص می خورم
گیج می زنم
بین لذت های زندگی گیج می زنم
بین لذت رقصیدن و پا درد گرفتن
یا گوشه ای آرام نشستن و غرق او شدن
گیج می زنم
بین مست ِ او بودن و تلو تلو خوردن و یا
دور هم بودن و چیپس و ماست خوردن گیج می زنم
چرند می نویسم
درس دیروز اصلا این چیزها نبود
خیلی فراتر از این حرفها بود
یک چیزی بود که اشک مرا در آورد
چیزی که باعث می شد تمام مدت بغض گلویم را فشار دهد
چیزی که باعث شد ساعتم را نگاه نکنم
و ساعت نزدیک 5 شده بود که از آنجا رفتم
درس دیروز اصلا این چیزها نبود
و من اصلا حالم طوری نبود که بخواهم چیزی بنویسم
حس می کردم اگر بنویسم حواسم پرت می شود و مفاهیم، جزئی از وجودم نخواهند شد
حالا اینجا گیج و مبهوت نشسته ام
همیشه از همان کودکی می دانستم که زندگی ام نرمال نخواهد بود
همیشه می دانستم یک چیزی غیر طبیعی در انتظارم هست
یک چیزی که نمی گذارد همه چیز عادی پیش برود
و حالا
نمی دانم دلم چه می خواهد
گاهی بدجوری هوس می کنم عادی ترین زندگی روی زمین را داشته باشم
با همه ی تکراری بودنش
و همه ی عادی بودنش
می دانم که باید تکه ای از وجودم را کنار بگذارم
همان تکه ای که همیشه فراتر می رود را
همان تکه ای که بیشتر می فهمد را
باید ترکش کنم تا بتوانم عادی زندگی کنم
و از زندگی ام لذت ببرم
گاهی هم بدجوری هوس می کنم کمی متفاوت شوم
در خود فرو روم
و دست درازی کنم به آن دنیای دیگر
تکه ای از آن همه ناشناخته ها را بردارم
و ساعتها و روزها و سالها و قرن ها
در آن ها غوطه بخورم
و از تجربه اش غرق لذت شوم
دارم چرند می نویسم
درسهای دیروز اصلا این چیزها نبود
یک جمله نوشتم و دیگر دستم توانی نداشت
مدام می لرزید
و من با نوک مداد نوکی ام
سر انگشتانم را خط خطی می کردم
تا از دردش
غرق آن دنیا نشوم و حواسم باشد
که کسی اشکهایم را نبیند

Comments
:* ba hameye daghdaghehat ghashangio aziz...
Posted by: Unknown | جمعه،14 آوریل 2007
khob inam yejoor zendegiye adiye vase adamayi mese to,nemidoonam shayad kheili jaye sohbat dare,,,
vali khob...
zendegi kon,,,
lezat bebar,,,khub bash :*
Posted by: Y | شنبه،15 آوریل 2007
قبلا هم گفتم باز هم میگم کتاب مادری امشب میمیرد فکر کنم همچنین اسمی بود در قبل از انقلاب داستان ایرانی ها رو وهمه چیز وبیانگر مطالعه وبعد تصمیم
Posted by: منصور فرانک 33 | چهارشنبه،19 آوریل 2007