« درس دیروز/ دیده ای خواهم که باشد شه شناس | Main | این بار هم تا صبح منچ بازی می کنیم ؟ »

شاخه گلی برایت می آورم به یاد همه ی نبودن هایت


امشب شب سختی را پیش رو خواهم داشت
با همه ی بغضی که گلویم را گرفته
و با همه ی نبودنت
کاش می شد شاخه گلی بگیرم و برایت بیاورم
می دانی ؟
بعضی وقت ها که فکر می کنم می بینم
بعضی نقش ها در زندگی آدم هست
که هیچ جوری جایشان پر نمی شود
و من حالا
بعد از این همه سال زندگی
حس می کنم زندگی نکرده ام
مثل مادری که کودکی ناقص به دنیا آورده باشد و لذت بچه دار شدن را نچشیده باشد
حس می کنم یک چیزی شبیه به زندگی به من داده اند
و حالا همه ی وجودم می سوزد برای اینکه طعم زندگی واقعی را بچشم
و می دانم که هرگز به آرزوهایم نمی رسم

آن روزها فقط سنگینی دستانت را می خواستم
تا بر سرم کشیده شود
فقط می خواستم باشی
تا من شبها که می خواهم بخوابم، ببوسمت و شب به خیر بگویم
حالا
هر روز که می گذرد و من بزرگ تر می شوم
بیش از پیش صدایت را می خواهم
می خواهم برایم حرف بزنی
و من یاد بگیرم
سوال کنم و جواب بدهی و من
یاد بگیرم
می خواهم باشی که راه را نشانم دهی
می خواهم از تو چیز یاد بگیرم
چیزهایی که یک زن هرگز نمی داند
چیزهایی از زندگی را که یک زن نمی تواند به من بیاموزد

و تو نیستی
و من همه ی ذرات وجودم از نداشتنت می سوزد
و حتی امسال هم نیامدی
به من بگو
از غم نبودنت چه کنیم ؟


TrackBack

TrackBack URL for this entry:
http://www.shibba.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/91