این بار هم تا صبح منچ بازی می کنیم ؟
می خواهم بیایم تبریز
اما
دلهره ای عجیب مرا در بر می گیرد
از آرام نشستنت و ساکت بودنت می ترسم
انگار که این تو نیستی
انگار که دیگر نمی شناسمت
می ترسم بیایم آنجا
همه ی فکرهایی که می کردم نقش بر آب شود
همه ی خاطره های سفر قبلی ام به تبریز
و آن همه با هم بودن ها و مسخره بازی هایمان دیگر هیچ کدام تکرار نشوند
دارم سعی می کنم به خودم بقبولانم که آدمها تغییر می کنند و من نباید سخت گیری کنم
اما
اگر تغییر نباشد و تو غصه داشته باشی، آن وقت چه کنم ؟
یادت که می افتم غمگین می شوم
می ترسم از اینکه دیگر سراغم را نمی گیری
سراغت را نمی گیرم چون حس می کنم حوصله ام را نداری
بعد به فکر فرو می روم و یاد دبیرستان می افتم که مدتها از هم بی خبر بودیم و هر دو از دست هم دلگیر که چرا دیگری سراغمان را نمی گیرد
کاشکی لا اقل حرف می زدی برایم
و من می دانستم در کدام مرحله از زندگیت هستی
و این همه حس بیگانگی نداشتم
امروز روز نجوم بود
مثل همه ی این سالهای اخیر، پر از آدمهایی که دیگر نمی شناسیمشان
و هیجانشان یادآور همه ی سالهای زندگیمان است
و همه ی خاطراتمان
هر بار که سرم را می چرخاندم
حس می کردم آن طرف تر ایستاده ای
مثل همه ی روزهای دبیرستان که در حیاط می دیدمت و پله ها را با تو می شمردم
امروز یک چیزی کم بود
خنده های تو و همه ی هیجانت کم بود
نبودی که بچه ها را اذیت کنیم
نبودی که با آزاده و پانیا بلند بلند و تند تند حرف بزنیم و بخندیم
نبودی که جلوی پیام بالا و پایین بپریم و غر بزنیم که مهمانی بگیرد
نبودی که عکسهای مسخره بگیریم
کاشکی هنوز هم سرخ باشی
سرخ ِ سرخ ِ سرخ
کاشکی این دوری ها، دوستی هایمان را از بین نبرد

Comments
midooni chi khoobe... inke vaghty delet begire axi ro niga mikoni ke midooni adamaye too ax ham ooni nigaa mikonan... oonam moghei ke deleshoon migire o baraa hamdige tang mishe...
mirim tabriz... mage na?
mese ghablana...
kheili negaran nabash... faghat baash... va boodanet taskini bashe barash... shayad ma kheili kamrangim. shayad behemoon bishtar az inaa niaz dare...
Posted by: azadeh | شنبه،22 آوریل 2007