« چرندیات ِ من | Main | تظاهرات مبارزه با بدحجابی »

...موهایم را زیر مقنعه پنهان می کنم اما

حالا دیگر
اولین جمله ای که از هم می پرسیم این است که : " هنوز نگرفتنت ؟ "
و بعدش هم خنده
خنده ای که شاید پشتش خیلی حرف ها باشد
خیلی اشکها
خیلی بغض ها و کینه ها
صبح که از خانه بیرون میام مامانم میگه:
مقنعه ات رو بکش جلو
می خندم و نگاهش می کنم
می گوید: خوب مقنعه ات عقبه، می گیرنت
از بالا به پایین به خودم نگاه می کنم
پیش خودم فکر می کنم به خاطر کجایم قرار است بگیرنم ؟
شلوار بلندم ؟ که به کفشم گیر می کند ؟ یا مانتوی گشادم که گاهی وقتها که
می روم دانشگاه حالم ازش بهم می خورد ؟ سرتاپای توسی و مشکی ام
که تابستانها هیچ جوری نمی توانم رنگی اش کنم ؟ یا آرایشی که ندارم ؟
می خندم و می گویم نگران نباش، گفتن مانتوی تنگ و کوتاه و شال های باریک !
از در خانه بیرون می روم و سوار آسانسور می شوم
توی آینه به خودم نگاه می کنم
مثل همیشه موهایم را چپ و راست می کنم و سعی می کنم حالت مناسبی برای چتری هایم
پیدا کنم
پیش خودم صحنه ای را مجسم می کنم که پلیس دارد به من تذکر می دهد
حس می کنم اگر چیزی بگوید با نفرت نگاهش خواهم کرد و نمی توانم خودم را کنترل کنم
بعد یادم می افتد که دیشب خوانده بودم که گفته اند فقط در صورتی که با ما مخالفت کنند به وزراء انتقالشان می دهیم
بعد به خودم می گویم باید بهشان بگویی چَشم و بروی
مثل همه ی وقتهایی که دختر پسرها را می گرفتند و باید بهشان می گفتی غلط کردیم و حق باشماست
در حالیکه حق با آنها نبود و تو هم غلط نکرده بودی
مثل همه ی وقتهایی که بحث کردن نتیجه نداشت
یادم می افتد که این زنهای چادری به هم جنسان خودشان هم رحم نمی کنند
دلم نمی خواهد گیر آنها بیفتم
و نفرت سراپای وجودم را بگیرد
در آینه به خودم خیره می شوم
چتری هایم را جمع می کنم و زیر مقنعه پنهان می کنم و از آسانسور بیرون می آیم
توی خیابان هر پلیسی که می بینم وحشت در دلم می افتد
به این فکر می کنم که چه جامعه ی خوبی داریم، به جای اینکه مردم پلیس که می بینند دلشان گرم شود
همه از ترس پلیسها فرار می کنند
هر از گاهی سرم را بالا می کنم و در آینه ی وسط ماشین به خودم نگاه می کنم ببینم موهایم بیرون است یا نه
از این همه ترسو بودنم بدم می آید
امروز موهایم را زیر مقنعه پنهان می کنم
اما
با زن بودنم چه کنم ؟


عصر که به خانه می رسم
مامان می گوید امروز توی جردن بهش گیر داده اند و گفته اند روسری اش را بکشد جلو
نگاهش می کنم و می خندم
از ته دلم می خندم
می خندم و بعد هق هق گریه می کنم
دلم به حال خودمان می سوزد
به حال همه ی مان که اینطور بازیچه شدیم
سخنرانی رئیس جمهورمان قبل از انتخابات را که گوش می کنم
که می گفت : یعنی واقعا مشکل کشور ما این است که فلان دختر موهایش را چطور درست کرده
ناخود آگاه وجودم از نفرت پر می شود
و زار می زنم
با همه ی وجودم زار می زنم
یک چیزی ته دلم سرک می کشد
از خیلی خیلی قدیم ها
از آن روزهایی که دختر بچه ی کوچکی بودم و همه ی زندگی ام بازی کردن بود
اما
از همان روزها فرق بین دختر بودن و پسر بودن را خوب فهمیده بودم
از همان روزها همیشه از دختر بودنم متنفر بودم
همه اش هم به خاطر تفاوتهایی بود که جامعه اعمال می کرد
کمی که بزرگتر شدم سعی کردم با دختر بودنم کنار بیایم و کم کم
تفاوت ها را که بیشتر درک کردم حس کردم
خیلی خوشحالم که یک زن هستم
و چقدر تا مدت ها به زن بودنم می بالیدم
حالا اما دوباره
یک چیزی ته دلم سرک می کشد
و به من می گوید : موهایم را زیر مقنعه پنهان می کنم اما با زن بودنم چه کنم ؟
باز هم نفرت سراپای وجودم را در بر می گیرد
نفرت از همه ی آدمهایی که نمی گذارند خودم را دوست داشته باشم
نفرت از همه ی آدمهایی که همه ی این سالها با نگاه هایشان جسمم و بدتر از همه روحم را زخم کرده اند
و حالا به خودشان اجازه می دهند که پایشان را از یک نظر فراتر بگذارند و زل بزنند به دخترهای مردم توی خیابان
و به همان دخترهایی که چند روز پیش با نگاه های کثیفشان بلعیده اندشان تذکر بدهند
نفرت از همه ی آدمهایی که به جای اینکه خودشان را اصلاح کنند من را در بقچه می پیچند
نفرت از همه ی آدمهایی که همیشه می خواهند به من بقبولانند که سر تا پایم را گناه در بر گرفته
که اصلا من خود ِ شیطانم
من
با همه ی پاکی درونم
و همه ی ایمانم
و همه ی معصومیتم
خودِ خودِ شیطانم


چند هزار خط بنویسم تا خالی شوم ؟
تا دیگر حرص نخورم ؟
تا بتوانم با همه چیز کنار بیایم ؟
سرم درد می گیرد
موهایم را پنهان کرده ام
اما چه فرقی می کند ؟
اگر موهایم را از ته بتراشم و بیرون بیایم هم
فرقی نمی کند
مگر او که موهایش را از ته تراشیده بود، تمام آن روزها با اضطراب بیرون نمی آمد و
از ترس روسری سرش نمی کرد
موهایم را پنهان کرده ام
اصلا
موهایم را از ته تراشیده ام
اما
با زن بودنم چه کنم ؟
چگونه همه ی وجودم را از ته بتراشم و نابود کنم تا اینها خیالشان راحت شود ؟

TrackBack

TrackBack URL for this entry:
http://www.shibba.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/96

Comments

Hagh ba tost !
hagh dari aziyat shi,,,chon midooni be che gheshri ta'logh dari,,,be gheshri ke na az invar oftadan na az unvar,,,tarikh az in chiza ziad dide,,,,tarikh chizhaye digar ro ham khahad did,,,,,omidvaram khub bashio kasi behet gir nade ;)

فضای جامعه قشنگ شده ...یک جور کمدی کلاسیک در جریانه...

می بینی... من که اصن اینجا نوشتنم نمی آد... حس می کنم همه چیم شخصی شده... و فقط تو دفترم می نویسم و می نویسم... کاش هر روز می دیدمت تا دفترم رو می خوندی...
دوست دارما شیوا :*

shiva khanum...aslan doost nadaram javoona va makhsusan dokhtaraye keshvaram ro injoor bebinam vali mota'asefane bayad begam khalaygh ro har che layegh...bavar kon ma hamin ham ziadimoone

پاسخ:
شاید شما زیادیتون باشه ! اما من زیادیم نیست ! خیلی هم کممه، متاسفم که اینو می گم اما تا وقتی آدمهایی با افکار شما تو جامعه باشن، همینی هستیم که هستیم و هیچ تغییری نمی کنیم! چرا ما همین هم زیادیمونه ؟ مگه ما آدم نیستیم؟ و یک حق ساده و طبیعی ِ یک آدم این نیست که حق انتخاب داشته باشه ؟ ... من واقعا فقط افسوس می خورم وقتی این چیزها رو می شنوم ! چه جوری ممکنه یه جوون اینجوری همه چی رو توجیه کنه که خوب لیاقتمون همینه !!!! اگه لیاقتت همینه سعی کنی جوری باشی که لیاقتت این نباشه !

shiva khanum...aslan ghasde ranjeshe khatere shoma ro nadashtam...gooya khieli asabani shodi...az in babat ozr mikham..az unjaee ke banda ro nemishnasi nabayad ba hamin mizan asabaniati ke dari va ba ye jomle(unam bardashte khodetun azash)dar morede man enghadr kolli ghezavat koni va taasof be halam bokhori...
amma bargardim sare mozoo...haghemun bish az in nist be manaye in nist ke ma adam nistim.manzuram ro age mayel bashi beduni ine ke zamani ke javunaye in mamlekat afkare khodeshun ro(ghalat ya dorost)az tarse inke maskhare beshan ya morede eteham gharar begiran too pastooye khunashun ghayem mikonan...vaghti javunaye in mamlekat hazer nist ye raaye naghabel bedan...vaghti hazer nistan be sohbate kasi ghier az kasi ke taeedeshun konen goosh bedan ya hazer nistan ye ketab bekhunan[khodet ro negah nakon ke ghataan vaghti enghadr khub minevisi ghablesh ham mota'le'e dashti]vaghti hazer nistan jelotar az noke damagheshun ro bebinan...man fekr mikonam agar badtar az in hagheshun nabashe ghataan behtaresh hagheshun nist.masaaleye hejab be andaze fekr mohem nist,pas chera in hame adam too in mamlekat eteraz nemikonan ke chera ma too in mamleka haghe fekr kardanam nadarim...
gofti haghe entekhab...khanadam migire az inke zamanhaee ke haghe entekhab darim(hatta beyne bad o badtar) oona ro misuzunim va hala ke behemun feshar umadeh...
gofti afsoos mikhori...etefaghan manam afsoos mikhoram...na az babate inke chera nemitunam unjoor ke delam mikhad lebas bepoosham.balke az inke bayad too daneshgah babate defa az haghe harf zadan kotak bokhoram o ghier az 10 nafar tooye 5000 nafar kasi hatta bekhodesh zahmate inke beporse inja che khabar hast ro ham nade...afsoos mikhoram az inke 50 nafar javoone taghriban hamfekr nemitunan dore ham jaam shan o hatta be koochiktarin hagheshun ke az beyn rafte eteraz konan...va baz ham taasof mikkhoram ke ham nasle in jama'atam...nasli ke ghier az soode shakhsi va oon ham az noe ani va lahze'eesh hich chizi nemikhad.
mesle inke sare darde delam va shod.bebakhshid saret ro dard ovordam.omidvaram az commente ghabli va inyeki narahat nashode bashi..be omid roozi ke hich ta'asof nakhorim be hale hamdigar.

پاسخ به علی : سلام
من شرمنده ام اگه بد جواب دادم
راستش یه مدته که خیلی عصبی هستم سر این جریانها و خیلی عصبی تر میشم وقتی حس می کنم کسی براش مهم نیست که اینا دارن چیکار می کنن
میدونم که همیشه یه چیزایی بوده که بهش گیر بدن و همیشه یه عده بودن که قربانی شدن به خاطر اینکه خواستن حقشون رو بگیرن و تعدادشون کم بوده
و خیلی از مردم ما و جوون هامون سکوت کردن و حتی در برابر چیزایی که حقشون بوده هم چیزی نگفتن
شاید خود من هم خیلی جاها تو زندگیم سکوت کردم و از کنار مسائل رد شدم
قصد توهین نداشتم
ببخشید اگه تند حرف زدم
خوب من اینجا فقط دغدغه های فکریم رو می نویسم و هنوز هم کسی به من گیر نداده سر حجاب
اما همین که این مسئله دغدغه ی فکری میشه و باعث میشه که من مجبور بشم به چیزهایی که اهمیت نمی دم و اصلا مهم هم نیستن اهمیت بدن من رو ناراحت می کنه و اینکه روز به روز بیشتر به این فکر می کنم که چرا اینقدر به خودشون حق میدن که تو همه چی دخالت کنن
در هر حال بازم ببخشید