" /> Shibba: مه 2007 Archives

« آوریل 2007 | Main | ژوئن 2007 »

جمعه،26 مه 2007

من خسته تر از چیزی هستم که فکر می کنی
و تنها تر
گاهی وقت ها که همه چیز بر وفق مراد است
حس می کنم
چقدر بزرگم
و چقدر تنهایی می توانم از پس ِ همه چیز بر بیایم
تو پول می دهی
من قبض ها را پرداخت می کنم
توی صف بانک می ایستم
حس می کنم چقدر بزرگ شده ام
که مسئولیت های کوچک و بزرگ زندگی را انجام می دهم
غذا می پزم
شارژ خانه را می دهم
کارهای خرده ریزی که گفته ای را انجام می دهم
و فکر میکنم
زندگی چقدر آسان است
و من چقدر راحت می توانم از پسش بر بیایم
امروز اما
نشسته بودم اینجا
نگران و خسته
زنگ می زدم به این و آن
دست دراز می کردم که کمکی برسد
بعد دیگر بغضم اجازه نداد
نتوانستم بار ِ این همه تنهایی را بکشم
دلم می خواست بودی
و من بی پروا برای خودم می گشتم
دلم می خواست بودی و بار مسئولیت ها را خودت به عهده می گرفتی
که من هنوز برای اینها خیلی کوچکم
امروز بغض کردم و اشک ریختم
از تنهایی خودم
امروز فهمیدم
هنوز خیلی ضعیفم
و خیلی کوچک
کاشکی یادم بماند
دیگر ادعا نکنم که " می توانم " ا
یادم بماند
که می دانم چقدر سختی کشیده ای همه ی سالهای تنهاییت
و همه ی سختی های زندگی را تاب آورده ای
کاشکی یادم بماند
چطور مثل درخت ها صاف و استوار ایستاده ای
و این همه باد و باران کمرت را نشکست
و اگر شکست نگذاشتی صدایش را بشنویم
امشب دلم عجیب می خواهدت
می دانم مثل همیشه غرورم اجازه نمی دهد چیزی بگویم
نمی گذارد سر تا پایت را ببوسم
و بگویم که قَدرَت را می دانم
بگویم که هر روزی که می گذرد بیش از پیش می دانم چقدر بزرگی
می دانم که اگر بودی هم نمی توانستم بگویم که چقدر وجودت مایه ی آرامش است
و نمی توانستم شُکرت را به جای آورم
اما حالا که نیستی
می نشینم اینجا
اشک می ریزم
می نویسم
می نویسم تا یادم نرود که می پرستمت
و تا ابد مدیون زحماتت هستم
مدیون تک تک روزهایی که در تنهایی هایت بغض کردی
و شانه های خسته ات لرزیده اند
تک تک روزهایی که هیچ دست گرمی دستانت را نگرفت
همه ی شبهایی که صدای اشک هایت را نشنیدیم
و خستگی هایی که نفهمیدیمشان
و نوقع های بی جای ما

می دانی ؟
فقط می خواهم باشی
که بودنت عجب نعمتی است

دوشنبه،22 مه 2007

my lovely son

وقت هایی که پیش بردیا هستم
اونقدر بزرگونه رفتار می کنه که یادم میره همش 5-6 سالشه
اونقدر راحت باهاش راجع به همه چیز حرف می زنم و باهاش راحت برخورد می کنم
که اصلا نمی فهمم چقدر کوچیکه
بعد هر بار که از پای تلفن صداش رو می شنوم
وقتی صدای بچه گونه اش رو می شنوم
باورم نمیشه که بردیاست
هر بار حس می کنم چرا اینقدر بچه شده و بچه گونه حرف می زنه
انگار تازه یادم می افته که همش 5-6 سالشه
وقتایی که باهاشم
عین یه دوست می مونه برام
عاشق وقت هایی هستم که همه چیز رو با جزئیاتش ده بار می پرسه
عاشق وقتهایی هستم که رانندگی می کنم و بهم آدرس می ده
اونقدر خوب آدرس می ده که باورم نمیشه
فکر کنم این حس رو از مامانش به ارث برده
شادی هم توی مغزش نقشه ی همه ی دنیا رو داره
عاشق وقت هایی هستم که شب توی اتاقش می خوابم
شبها که می خوابم و اس ام اس بازی می کنم
میگه : تو بخواب من هر وقت برات اس ام اس اومد خبرت می کنم
و من می خندم و تو دلم قربونش میرم
عاشق دنیای کوچیکشم که جز مهدکودک تصور دیگه ای از مدرسه و دانشگاه نداره
وقتی بهش می گم تو دانشگاه بستنی خوردم میگه : مربیتون بهت بستنی داد ؟
و من می خندم و قربونش می رم
وقتی درس ِ دانشگاه می خونم میگه ترم چندی ؟ و بعد ترم 6 من رو با ترم 2 کلاس زبان خودش
مقایسه می کنه و میگه تو خیلی از من جلوتری
و من باز می خندم و قربونش میرم
بردیای کوچیک من حالا داره بزرگ و بزرگتر میشه
سال دیگه میره مدرسه
و من از شوق اشک می ریزم
عکس بالا وقتیه که داشت برای امتحانش دیکته تمرین می کرد
برای اینکه بنویسه از پایین ِ صفحه شروع می کنه و خط به خط میاد بالا
این مدلی اش رو دیگه ندیده بودم :)))))ا

یکشنبه،21 مه 2007

برای خودم

گاهی وقتها
گوش دادن به اخبار هم حتی
می تواند لذت بخش باشد

خشم و سکوت و سکوت

از این کار هاشون نمی ترسم
حتی عجیب هم نیست دیگه برام
چون کم کم دارم می فهمم با چه آدمهایی طرف هستیم
اما نگرانم
ته دلم یه چیزی وول می خوره
همه ی نگرانیم از اینه که هنوز آدمهایی هستن که این چیزا رو نمی بینن و نمی دونن
آدمهایی هستن که طرفداری کنن از کار اینا
آدمهایی هستن که میگن " آره والا مانتوها خیلی کوتاه شده بود دیگه " و نمی دونن که مانتوها هر چقدر هم که بشن
کسی حق نداره تو مسئله ی به این خصوصی دخالت کنه
و کسی حق نداره به خاطرش هر کاری دلش می خواد بکنه
از این نگرانم
که هنوز زن هایی هستن که با این کار موافقن
برای اینکه فکر می کنن با درست لباس پوشیدن ِ زن ها توی خیابون شوهر هاشون سر به راه می شن
از این نگرانم
که این کار ِ پلیس به هر کسی اجازه می ده که تو این مسائل دخالت کنه و مردم رو به جون هم بندازه
از این نگرانم که بازم صحنه هایی رو ببینم
که مردم به همدیگه گیر میدن سر لباس پوشیدن
مثل اون خانومی که تو تجریش از کنار دختره رد میشد و برگشت بهش گفت : موهاتو بکن تو
و بعد دعوای اون دو نفر
یک رنگ نبودن ِ مردم بیشتر نگرانم می کنه
اینکه همه ی مردم کشورمون دلشون نلرزه از دیدن این صحنه ها
دلشون نلرزه از دیدن زن های کتک خورده و مردای تحقیر شده

سردار احمدی مقدم! خيالت راحت، اين عكس در روزنامه چاپ نمي شود

درگيري خونين پليس با زنان در ميدان هفت تير تهران

توی کوچه ی ما هم پارچه زده اند : نیروی انتظامی حمایتت می کنیم. و زیرش امضا کرده اند: مردم با غیرت
تُف به آن غیرت که همچین ننگی را حمایت می کند
گرچه می دانم کار خودنیروی انتظامی است این تابلو ها و پارچه ها

به به

گزارش عصرایران ( asriran.com ) به نقل از العربیه، دکتر عزت عطیه ، رئیس بخش حدیث الازهر ، فتوا داده است اگر دو همکار (یک زن و یک مرد) در یک اتاق که درب آن توسط فردی جز آنها باز نمی شود ، کار می کنند ،بخواهند بین آنها محرمیت ایجاد شود ، زن می تواند پنج بار از شیر خود به همکار مرد خود بدهد و بدین ترتیب آنها با هم محرم و حضورشان در یک اتاق ، شرعی می شود .

فتوای عجیب : روش جدید محرم شدن مردان و زنان در محل کار
فتوای "محرم شدن با خوردن شیر همکار زن" پس گرفته شد

شنبه،20 مه 2007

باور نمی کنم

چشم هایم از حدقه می زنند بیرون
هی تاریخ ها را نگاه می کنم
می گویم شاید باز هم دارم خبر های قدیمی را می خوانم
میگویم نکند این بار به جای اینکه خبر ها یک هفته قدیمی باشند دارم خبر های
بیست سی سال پیش را می خوانم
گرچه اگر مال بیست سال پیش هم بود فرقی نمی کرد اما
اقلا من آرام میشدم
نمی فهمیدم دارم کجا زندگی می کنم
و چه طور
یکی بود چند وقت پیش می گفت برای چی اینها رو تو وبلاگت می نویسی
آدم ناراحت میشه اینا رو می خونه
دقیقا خوب من هم می نویسم که ناراحت بشن آدم ها
ولی مهم تر از اون می نویسم که خبر پخش بشه
چون حس می کنم هر یه نفری که بیشتر بدونه
بعدا شاید اهمیت پیدا کنه
حس می کنم قبح این کارها داره برامون از بین می ره
و دیگه وقتی چیزی می شنویم عصبانی نمی شیم
کمکم همه چیز داره عادی میشه
همیشه فرض رو گذاشتم رو اینکه کل ِ جمعیتی که به اینترنت دسترسی دارن
از همه چی خبر دارن
گرچه خودم شاید فقط یک هزارم خبر ها رو می شنوم یا شاید کمتر
اما همیشه فکر کردم همه ی آدمهای اطرافم هم اون خبر ها رو می شنون
وقتی می بینم که کسی خبری نداره
می بینم هنوز خیلی کار مونده
هنوز خیلی مونده که مردم بفهمن اطرافشون چه خبره
یا شاید مهمتر از همه دوست داشته باشن که بفهمن
و ازش ساده نگذرن
اینا به نطر منم فاجعه است
شاید من خودم
اگه گیر یکی از همین به اصطلاح اراذل و اوباش بیافتم
از ترس سکته کنم
یا تو دلم کلی فحش بهش بدم
اما واقعا قبول دارم که این رفتار ها نه تنها اونها رو اصلاح نمی کنه
بلکه بدتر خشمگینشون می کنه و حس انتقام می ده بهشون
دلم نمی خواد عکسا رو مستقیم بذارم تو این صفحه و هر وقت که صفحه ی وبلاگم رو باز می کنم
ببینمشون
ولی لینک ها رو می ذ ارم

ارعاب
دستگيري اراذل يا تشديدخشونت وتحقيرآدمي؟
کرامت انسان
جشن خشونت
آرش با داغ ابدی دستِ بریده

این سوال مدام تو سرم کوبیده میشه که کجا داریم زندگی می کنیم
و بعد بهت
باورم نمیشه
کاشکی خبر ها برای بیست سال پیش بود
کاشکی من مجبور نبودم دردشان را تحمل کنم

پنجشنبه،18 مه 2007

نرو

می دونی چه دردیه وقتی داری تو عشق ِ کسی می سوزی
و اون آدم هر روز، روزی هزار بار فکر کنه که دوسش نداری ؟
و روزی هزار بار اینو بکوبونه تو سرت
و تو نتونی بهش ثابت کنی که چقدر دوسش داری
می دونی چه دردیه
وقتی برای دوری ِ کسی مدام بغض داری و جلوی اشک هات رو میگیری
و تو دلت داد میزنی که : تورو خدا نرو
و اون برات ثابت می کنه که تو دوسش نداری
و تو هیچی نمی تونی بگی
جز اینکه بغض هات رو قورت بدی و خفه خون بگیری
می دونی چه دردیه وقتی بلد نباشی ابراز محبت کنی
می دونی چه دردیه
که اون بره
و باز هم نفهمه که چقدر دوسش داری
و هیچ وقت نفهمه که هنوز نرفته چه جوری داری براش زار می زنی
که حاضری همه ی آزادی هات رو از دست بدی اما اون نره
حاضری باشه
فقط باشه
فقط باشه

من نگرانم
نکنه یه روزی بره
و هیچ وقت نفهمه که من چقدردوسش داشتم ؟
نکنه هیچ وقت نفهمه؟
نکنه نفهمه چقدر براش اشک ریختم ؟
نکنه نفهمه چقدر مدیونشم ؟
نکنه نفهمه چقدر برام ارزش داره
نکنه نفهمه ؟

چهارشنبه،17 مه 2007

چاقی و معضلاتش

خیلی زور داره که
از صبح تا شب
هیچی نخوری
بعد ساعت 11 شب
در حالیکه داری از گشنگی می میری
وقتی می ری روی ترازو
ببینی حتی صد گرم هم از وزنت کم نشده

سه‌شنبه،16 مه 2007

می نویسم و پست نمی کنم

می نویسم
اما دیگر دلم نمی خواهد کسی بخواندشان
کسی که نفهمدشان
کسی که اشتباه بفهمدشان
این همه حس و
این همه زیبایی و
این همه خوشبختی ِ مرا

دوشنبه،15 مه 2007

سه شنبه ی من

روزهایی که به خودم تعلق دارند را خیلی دوست دارم
گاهی پیش خودم فکر می کنم شاید تا چندین سال دیگه نتونم از این روزها داشته باشم
یعنی وقتی که بزرگتر بشم و مسئولیت های بزرگتری روی دوشم باشند
شاید اگر کار کنم
دیگر نتوانم هر روزی که دلم خواست را برای خودم تعطیل اعلام کنم و بمانم خانه
به خودم برسم
و از زندگی ام لذت ببرم
اما حالا هنوز این فرصت را دارم
برای همین تا هر وقت که دلم می خواست توی تختم خوابیدم
بعد هم کتاب دختر پرتقالی را که تازه خریده بودم از کنار تختم برداشتم و شروع کردم به خواندن
بعد از مدت ها که هیچ کتابی نخریده بودم
چند هفته پیش بالاخره طلسم را شکستم
شاید هم من نبودم که طلسم را شکستم و کتاب جدید نویسنده ی محبوبم بود که طلسم را شکست
گرچه وقتی کتاب را می خریدم مدام به این فکر می کردم که اگر شیرین بود حتما قبل از اینکه من بفهمم این کتاب در آمده برایم می خریدش :*ا
حالا دراز کشیده ام روی تختم
بدون عذاب وجدان از اینکه کلاس داشتم و نرفتم
با لذت تمام
کتاب می خوانم
و از روزهای زندگی ام لذت می برم
گاهی وقتها پیش خودم فکر می کنم چقدر لذت های زندگی زیادند
مثلا همین حالا که رفتم توی آشپزخانه برای خودم شیر بریزم
یکی از آن لیوان های بلند را برداشتم
همانهایی که هیچ وقت تویشان شیر نمی خورم
و شیر را که می ریختم حس کردم
چه لذتی دارد نوشیدن ِ شیر توی این لیوان های بلند
بعد آنقدر غرق دختر پرتقالی بودم که پاکت شیر را گذاشتم توی کابینت ِ لیوان ها
بعد به خودم خندیدم
و از همین چیزهای کوچک زندگی ام لذت بردم
از شلوغ بودن خانه لذت بردم
از چیزهای کوچکی که دور و برم را گرفته
از همین تلفنی که الان جواب دادم
از بودن تک تک آدمهای زندگی ام
حالا روی تختم دراز کشیده ام
شیر می خورم
کتاب می خوانم
به تو فکر می کنم
و غرق لذت می شوم

شنبه،13 مه 2007

...

خوابم یا بیدارم
تو با منی، با من
همراه و همسایه
نزدیکتر از پیرهن
باور کنم یا نه
هُرم نفس هاتو
ایثار تن سوز ِ
نجیب ِ دستاتو

خوابم یا بیدارم
لمس ِ تنت خواب نیست
این روشنی از توست
بگو از آفتاب نیست
بگو که بیدارم
بگو که رویا نیست
بگو که بعد از این
جدایی با ما نیست


پنجشنبه،11 مه 2007

به او بگویید که چقدر دوستش دارید

بالاخره ما نمردیم و یه سایت رسمی هم در این زمینه زدن ! البته فکر کنم رسمیه :)ا
فقط باحالیش اینه که اینجا هم دست از سر عقاید مسخرشون بر نمی دارن ! ا

اغلب اوقات قبل از شروع خونريزي قاعدگي خانم ها در خودشان تغييراتي ميبينند که اغلب باعث ناراحتيشان مي شود. اين تغييرات شامل تغييرات پوستي (از دست دادن لطافت و شادابي پوست، ايجاد عناصر التهابي در پوست)، ايجاد ورم در اندام ها و پوست صورت، بروز کمر درد هاي آزار دهنده، مقداري افزايش وزن، تغييرات خلق و خو بصورت رفتار هاي عصبي و پرخاشگرانه يا رفتار هاي افسرده و گوشه گيري و ناراحتي هاي بدون دليل، کم حوصلگي براي انجام امور منزل،اختلالات خواب، زود رنجي از رفتار هاي عادي افراد خانواده خصوصا همسر و بسياري موارد از اين دست هستند.

در دوران قاعدگي سعي کنيد حتما از لباس هايي با رنگ هاي شاد استفاده کنيد. حتما زيور آلاتي که دوست داريد را همراه داشته باشيد. حتما عطر استفاده کنيد و حتما درمنزل آرايش هاي شاد داشته باشيد. حتما هر روز رنگ لباس، مدل مو و آرايشتان را عوض کنيد. حتما براي خودتان گل بخريد و غذايي را که دوست داريد بپزيد. حتما با همسرتان بيرون برويد و به او بگوييد که چقدر دوستش داريد. سعي کنيد حتي الامکان خصوصا در روزهاي اول سيکل، پرده هاي اتاق را کنار بزنيد تا آفتاب به درون اتاق شما بتابد.


کم حوصلگی برای امور منزل ! این یعنی اینکه زنها کار دیگه ای جز امور منزل ندارن که بخوان براش بی حوصله بشن !:))))ا
درضمن یادتون باشه که در منزل آرایش داشته باشید و سوء تعبیر نکنید و بیرون که میرین حجابتون رو رعایت کنید و مهمتر از همه اینکه اینجور موقع ها که کمبود محبت دارین شما به همسرتون!!! بگین که دوسش دارین حتما خوب میشین یه وقت خدایی نکرده اون به شما نگه دوستتون داره هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ! از مردونگی اش کم میشه :)))) ا

Nobody wants to be lonely

چهارشنبه،10 مه 2007

Im just enjoying

ترم سختی پیش رومه
حتی امیدی به این ندارم که آخ جون امتحانام تموم میشه و خوش میگذره
برای اینکه می دونم تا آخر تیر حداقل درگیر امتحان ها و پروژه های نوذری هستم
نوذری ای که جدیدا با کارهاش و خنده هاش خیلی خیلی دوست داشتنی شده
نوذری ای که دیگه منو نمی ترسونه
و من آرامش دارم
یه جور آرامش خاص همراه با لبخند
وقتهایی که پشت سر هم امتحان میدم و استرس ندارم خیلی خوبه
می تونم تصور کنم که اگه استرس داشتم این دو هفته و روزهای بعدش
چقدر می تونست عذاب آور باشه
اما حالا
بیخیالی نسبت به امتحان یه حس خوبی بهم میده
نه اینکه درس نخونم
اما یه جوری هستم که انگار خوب، اگه نرسیدم بخونم هم مهم نیست ( گرچه هنوز هم درس و نمره برام مهمه ) و این باعث میشه که آرامش داشته باشم
و از روزهای زندگیم لذت ببرم
و لبخند بزنم


دوشنبه، 8 مه 2007

یوهو امتحان اصول سیستم

نشسته ام اینجا
به دستور های اسمبلی فکر می کنم
همه ی ah ها و al ها دور سرم می چرخند
به کلمه های سه حرفی ای فکر می کنم که چقدر زحمت می کشند و همه کاری می کنند، هم ax را با bx جمع می کنند و هم جوابش را داخل ax می ریزند و هم di را یک واحد کم می کنند !!!
خنده ام می گیرد از این طرز درس خواندنم
از اینکه باز هم نوذری دارم
ولی این بار همه چیز فرق می کند
حالا دیگر مثل سه سال پیش نیست که هیچی ندانم و بروم سر جلسه ی امتحان
این بار کمی بیشتر از هیچ می دانم
این بار می دانم که cpu ِ بیچاره هر بار چه زحمتی می کشد
می دانم هر دکمه ی کیبورد را که فشار می دهم چه دردی می کشد این کامپیوتر بیچاره و حتی کسی نیست که برایش شربت بیاورد یا مهلت استراحت بدهد
کسی مثل من
خودخواهانه و متکبرانه
نشسته است اینجا
و به صرف انسان بودنش
زور می گوید و تند و تند تایپ می کند
بدون اینکه به چیز و یا کس دیگری فکر کند
به کدهای اسمبلی فکر می کنم
و اینکه چقدر پیجیده اند
به اینکه اگر روزی یاد بگیرم با اینها برنامه بنویسم چقدر زندگی لذت بخش خواهد بود
به اینکه چقدر تشنه ی یاد گرفتنم
به اینکه چقدر درسهایم را دوست دارم

شنبه، 6 مه 2007

ای زندگییییی سرشار از تو ام

می بینی حالا که هستی چقدر آرام تر شده ام ؟
دیگر فریاد نمی زنم
دیگر اشک نمی ریزم
دیگر غصه نمی خورم
می بینی فضای اینجا چقدر سبک تر شده است ؟
می بینی بودنت چه نعمتی است ؟
و من قدرش را می دانم
می بینی که چطور لذت می بریم از لحظه های زندگیمان
و چطور همه چیز آرام پیش می رود ؟
می بینی همه چیز چقدر سبز است ؟
و من هر لحظه، حتی وقتی دارم در لجن های جامعه ای که برایم ساخته اند فرو می روم
سبزی ِ بودنمان را احساس می کنم
می خواهم یادم نرود روزهای خوب زندگی ام
می خواهم این روزهایی که همه چیز بر وفق مرادم هست از یادم نرود
روزهایی که همه چیز برایم رنگی است
و این رنگی بودن را دوست دارم
روزهایی که زندگی ام را احساس می کنم
و خودم را
و تو را

سه‌شنبه، 2 مه 2007

friendship

چه کیفی داره وقتی توی کافه نادری نشستی و به آزاده فکر می کنی، آزاده زنگ میزنه و بعدش میاد پیشت
چه کیفی داره وقتی بعد ِ کلی وقت با صبا میری بیرون و حرف میز نین و حرف می زنین و نقشه می کشین و برنامه میریزین
چه کیفی داره وقتی می شنوی نرگس و لیلا هنوز تئاتر بازی می کنن و این همه موفقن
و چقدر دلت میگیره از اینکه نتونستی بازیشون رو ببینی
چه کیفی داره وقتی دلت برای مرجان تنگه و هی عکساش رو تو سیصد و شصت نگاه می کنی
چه کیفی داره وقتی که با اون همه خستگی داری برمی گردی خونه و تو صف اتوبوس باید وایسی، نیوشا رو با همون قیافه ی همیشگی و همون خنده های همیشگی و همون انرژی ِ همیشگی و همون لاکهای عجیب غریب همیشگی اش ببینی
چه کیفی داره وقتی حس می کنی که این همه دوسش داری
چه کیفی داره وقتی دوستای خوبی داری
چه کیفی داره وقتی که یه هفته است منتظری تا با اون دو تا قُل دیگه ات دور هم جمع بشین و مثل قدیما تا صبح بیدار بمونین و تو سر وکله ی هم بزنین
چه کیفی داره وقتی که صبا اس ام اس هاتو دیر جواب میده و تو حرص می خوری از دستش
چه کیفی داره وقتی نوشین نمیاد
چه کیفی داره وقتی همه ی برنامه هات به هم می ریزن
چه کیفی داره وقتی به غذاهایی که براشون درست کردی نگاه می کنی
چه کیفی داره وقتی دلت می لرزه از اینکه نکنه همه ی فکرایی که می کردی درست باشه
چه کیفی داره وقتی با همه ی فکرایی که می کنی هنوز همشون رو از تهِ تهِ دلت دوست داری

پ.ن: قابل توجه دوستانی که نوشین رو تو عکس پیدا نمی کنن بگم که اون جسم سفید رنگی که دست صباست، نوشینه و روحش هم پای تلفن داشت با من حرف می زد