" /> Shibba: ژوئن 2007 Archives

« مه 2007 | Main | ژوئیه 2007 »

جمعه،30 ژوئن 2007

مامان بزرگم زنگ زدن می گن آخیش راحت شدی امتحانات تموم شد و کلی خوشحالی کردن برام بعد میگن حالا تا کی دیگه درس نداری؟ میگم تازه باید پروژه بنویسم تا آخر تیر میگن وااااااااااااااااااااااااااااییییی تازه باید پروژه بنویسی کِی میشه این یه سال ِ دیگه ی درسِت هم تموم شه

خنده ام میگیره
توی دلم می گم خوبه که این وسط من مجبورم درسش رو بخونم و سختی هاش رو بکشم
نمی دونم چرا همه در کنار من دارن سختی می کشن و این روزا رو به زور تحمل می کنن
شاید از خاصیت های بچه ی کوچیک بودن خونواده است
یا تنها بودن، که همه حواسشون به آدمه
که همه نگران درسهای منن و مدام دلشون شور می زنه
باورم نمیشه که یه زمانی مامانم حتی نمی دونست من سال چندم دبیرستان هستم و یا اینکه کِی امتحان دارم
و حالا هر روز بعد از امتحان هام اس ام اس می زنه که خوب شد ؟
این همه توجه نسبت به امتحان ها و درسهای من اصلا حس خوبی بهم نمی ده
بیشتر مضطربم می کنه
نگران میشم که این همه آدم چشم انتظارن که من نمره هام خوب بشه و درسم تموم بشه و زودتر شَرَم رو کم کنم
این همه آدم منتظرن و من باید به خاطر همشون عجله کنم
و بیشتر از همیشه حرص بخورم و استرس داشته باشم

چند روز پیش داشتم به مامان توضیح می دادم که وقتی شیرین مدرسه ی فرزانگان می رفت و من پنجم دبستان بودم تو جوری رفتار می کردی که چون شیرین فرزانگان میره قطعا من هم اونجا قبول می شم و من با همه ی بچگی ام همه اش فکر میکردم اگه قبول نشم و انتظار مامان رو برآورده نکنم چی میشه ؟ تنها چیزی که نگرانش بودم همین بود
و به هیچ چیز دیگه ای فکر نمی کردم
براش توضیح دادم که اون شرایط چقدر به من استرس داده بود
اما خوب اون توضیح دادن ها هیچ چیزی رو عوض نکرده
حالا هم دوباره همه ی اون چیزها تکرار میشه
شیرین توی این خونه نیست
پس من هم نباید باشم
و همه مطمئن هستن که من میرم
و من باید انتظار همه رو بر آورده کنم
و این به من استرس میده
تنها بودن ِ شیرین و انتظارش برای رفتن ِ من به من استرس میده
برنامه ریزیهای زندگی که آخرش همشون به رفتن ِ من ختم میشه به من استرس میده
گاهی وقتا دلم می خواد فقط داد بزنم و بین همه ی راه های زندگیم راحت ترین راه رو انتخاب کنم
دلم می خواد بزنم زیر همه چی
یه نفس عمیق بکشم و بگم که من راحت ترین راه رو انتخاب کردم و بشینم اینجا
و به بازی کردن ِ این جماعت با مردم نگاه کنم
گاهی وقتا بدجوری گیج می زنم بین خودم و خودم
بین ِ اینکه چی می خوام
بین ِ اینکه چی خوبه
بین ِ اینکه چی میشه
گاهی وقت ها حس می کنم همه ی آدمهای اطرافم ایستادن
و تا وقتی که من درسم تموم نشه نمی تونن به حرکتشون ادامه بدن
واسه همینه که مدام از من می پرسن : پس کی درست تموم میشه
و من شرمنده میشم وقتی جوابی ندارم برای سوالهاشون
و یا اونقدر دیره که همشون فقط نا امید تر از قبل میشن
حس می کنم مسئولم
مسئول وایسادن زندگیشون
و مسئول به حرکت در آوردن دوباره اش
من باید بجنبم
و این بهم استرس میده

این ها رو می نویسم
چون بعدها با خوندن دغدغه هام حس جالبی بهم دست میده
دوست دارم این جمله هایی که مدام پس ِ ذهنم تکرار میشه رو همیشه به یاد داشته باشم
اینکه اگه نرم چی میشه ؟


ها ؟

من باید بنویسم
حداقل چهار تای دیگر باید بنویسم تا آن خاطرات
لعنتی از ذهن من و تو پاک شود
این مدت خیلی نوشتنی داشتم که هیچ کدام اش
به خاطر نبودن مواد لازم در دسترس نوشته نشد
امتحان هایم تمام شد
رسیده ام به همان دوران پوچی که مرجان در وبلاگش نوشته بود
که همه اش منتظر باشی امتحان ها تمام شوند و بعدش به خودت بگویی
so what?i
نشسته ام اینجا
دو-سه تا پروژه و تمرین های خرده ریز دارم که حوصله ی هیچ کدامشان را ندارم
و حتی وقتی هم برای تلف کردن ندارم
باید سریع شروعشان کنم
تا مثل همیشه روز آخر، به خودم نگویم کاش یک روز وقت اضافه داشتم
می خواهم شروع کنم
همین حالا
( این جمله ی آخر را که می نوشتم داشتم با شیوای درونم می جنگیدم، بعد نوشتم همین حالا
که تو رودربایستی مجبور شود برود سراغ مشق هایش، بعد این را که نوشتم یواشکی دهن کجی ای کرد
و خنده ی تمسخر آمیزی کرد و آرام گفت : نوشته ات که تمام شد مخت را می زنم برویم دو تایی فیلم ببینیم)
این شیواهای درون من هم جدیدا زیادی سر و صدا می کنند و با هم بحث می کنند
می روم ببینم کدامشان پیروز می شوند

دوشنبه،26 ژوئن 2007

آی لاو مای لایف

گاهی وقت ها حس می کنم
خانواده یه معجزه است
که وجودش چه دور و چه نزدیک
نعمت باور نکردنی ایه

خیلی وقت ها شاید
فکر کردم به اینکه چرا اینقدر دوریم
یا اینکه چرا تو در بینمان نیستی

اما همیشه قدر لحظه هایم را می دانم
قدر وجود تک تکتان را
قدر این لحظه ها
قدر تک تک احساساتی که پیدا می کنم را
و همه ی لذت بردن هایم را

حسِ اینکه همیشه می دانم در زندگی ام
کسانی هستند که برایم می مانند

شادی را که می بینم
غرق لذت می شوم از این همه حس ِ مادری اش
از این همه آرامشش
از این همه وقتی که صرف بردیا می کند
از بردیایی که این همه ذوق وشوق دارد برای کلاس های تابستانی اش

غرق لذت و غرور هستم
از داشتن شیرین
شادی
مامان خوبم
و خودم

به بشقاب میوه روی میز اتاقم نگاه می کنم
غرق لذت از بودنش
دعا دعا می کنم زودتر از خانه برود بیرون
تا دیگر مجبور نباشم درس بخوانم

تناقض های کوچک زندگی ام را دوست دارم
و آن را با همه ی پستی ها و بلندی هایش
می پرستم


پنجشنبه،22 ژوئن 2007

یوهووووووووووووووووووووووو

ساعت ده و نیمه
هنوز شروع نکردم
البته 5 صفحه خوندم تو این دو روز
می رم که درس بخونم

wish me luck :*

من

حس می کنم هیچ چیزی بیشتر از عکسم حال مرا
بیان نمی کند
شاید می خواستم عکس بگیرم
تا یادم باشد خودم را در آن لحظه
همان لحظه ای که گیج و مبهوت ایستاده بودم وسط خانه
بی آنکه بدانم چه باید بکنم
یا دیگر چه می توانم بکنم
مات بودم
و مبهوت
شاید کمی هم ترسیده بودم
یا فقط کمی نگران
اما نه
سردرگمی اش بیشتر از همه ی اینها بود
نمی دانم
تو می توانی از چشمهایم بخوانی حس ِ آن لحظه ام را ؟
سعی کن یاد بگیری همه ی نوشته هایم را از نگاه هایم بفهمی
شاید روزی برسد
که دستانم دیگر یاری نکند
اما نگاه هایم همیشه با من است

ساعت هفت و نیم ِ
هنوز درس نخوندم
می خوام بنویسم
می خوام تا صبح بنویسم
اونقدر بنویسم که حس ِ نوشتنم برای همیشه ارضا بشه
می خوام تا وقتی که زنده ام بنویسم
و بعد
وقتی که مردم
این صفحات
و این خطوط
و این تصاویر
همه ی شان با من خاک شوند
برای همیشه

کاشکی فقط تا صبح
توانِ این را داشته باشم که بنویسم
آنقدر بنویسم که برای یک عمر ارضا شوم

تو هم دردسری

این وبلاگ هم گاهی بدجوری دردسر می شود برای من
نه می توانم ننویسم
نه می توانم جواب حرفهای خودم را بدهم

پ.ن: این را نگذاشتم اینجا که خود ستایی کنم و شما باز در دلتان بگویید این دختره چقدر از خود راضی است
این را گذاشتم که به جای اینکه مدام حرف بزنم و از حال و روزم بگویم
خودتان حال و روزم را ببینید
دماغ پف کرده ام همه چیز را نشان می دهد
حالا باز نیایید بگویید تو دماغت همیشه گنده است نمی خواهد بیاندازی تقصیر حال و روزت ها !!!!ا


چهارشنبه،21 ژوئن 2007

و پایان افسردگی

بالاخره یه راهی پیدا کردم که یه کم حالم خوب شه
من فقط باید اینو درست می کردم
اما اصلا اشتها ندارم که بخورمش
کسی می خواد این غذای لذیذ رو بخوره ؟
فکر کنم مزه اش بهتر از قیافه اش باشه

غیر قابل تحمل شده ام

خودت رو از من دریغ می کنی
و من هیچ کاری نمی تونم در برابرش بکنم
چون تو حق داری که هر کاری می خوای بکنی
و هر کاری که دوست داری انجام بدی
من هم خیلی وقت ها اینطوری هستم
خیلی وقتها فقط به خودم فکر می کنم و کاری رو انجام می دم که دوست دارم
اما من
بهت احتیاج دارم
و تو هیچ وقت این حس رو نمی تونی درک کنی
نمی تونی درک کنی که من بعضی روزها بیشتر از همیشه بهت احتیاج دارم
تو می ری
و من هر کاری می کنم
با هر استدلال و منطقی که فکر می کنم
نمی تونم ببخشمت
نمی تونم
نمی تونم
نمی تونم

کم کم دارم از زن بودنم خسته می شوم
از اینکه بعضی روزها اینطور بی منطق
و اینطور عصبی
و اینقدر زودرنج
و اینقدر بی حوصله
هستم خسته شده ام
از اینکه بی هیچ دلیلی غر می زنم
و حوصله ی هیچ کس و هیچ چیز را ندارم خسته شده ام
از اینکه مدام گرمم می شود
و از این سر دردها
خسته شده ام

حس می کنم دیگر نمی خواهمت
میدانم که در این شرایط نباید تصمیم گیری کرد
برای همین می ترسم
می ترسم آنقدر بد اخلاقی کنم که فردا که حالم خوب است
و باز می خواهمت دیگر رفته باشی
از این بازی ِ مسخره، خسته ام
از زن بودنم
و از این همه غیر نرمال بودن هایم خسته ام

پ.ن: می دانم این خزعبلات حوصله ی هر خواننده ای را سر می برد
خودم هم دوست ندارم اینها را اینجا بگذارم
اما این روزها فقط اینطوری آرام می شوم
پس مجبورم
ببخشید

سه‌شنبه،20 ژوئن 2007

خسته ام، از این بازی زمانه خسته ام

روزهایی که گرمای آغوشت را داشتم
مدام می ترسیدم
که نکند این نیز بگذرد و دیگر حتی نبینمت
مدام می ترسیدم و سعی می کردم بر ترسم غلبه کنم
حالا
همه ی ترسهایم به حقیقت پیوستند
تجربه ی تلخی است
آن قدر تلخ که ساعت هاست چشمهایم سرخ اند و
گونه هایم شور
اما شاید
زندگی همین است
پشت سر گذاشتن تجربه ها یکی پس از دیگری
و پی بردن به حماقت ها

می دانم وقتی بیایی
انکار می کنی نبودن هایت را
اما من، نبودن هایت را حس می کنم
با این بغضی که گلویم را سخت فشرده
و بی خبری هایم
و تویی که نیستی

امشب همه بودند
ولی چه فایده که من تو را می خواستم
و تو بی آنکه نیم نگاهی بیاندازی از دستانم می لغزی و می روی

به من بگو
گناه من چه بود که اینگونه با تو گره خوردم و
اینگونه می شکنم و
هیچ وقت التیام نمی یابم

به من بگو
به کدامین گناه ِ نکرده
منتظرت نشسته ام
و از درون فرو می ریزم


پنجشنبه،15 ژوئن 2007

روزمره ی روزمره، لوس بازی های من، خستگی و خستگی و خستگی

همه چیز دور سرم می چرخد
ساعت 9 شب است
من درس می خوانم
آنقدر درس می خوانم که دیگر چشمانم سیاهی می رود
و خسته می شوم
اما تمامی ندارد
و این تمام نشدن ها انرژی آدم را می گیرد
آنقدر تمام نمی شود که فردا صبح امتحان دارم و هنوز تمام نشده
آنقدر تمام نمی شود که پس فردا هم امتحان دارم و باز تمام نشده
حس می کنم چند روز زنده نبوده ام
دور از همه ی آدمها
و دور از زندگی هر روزه ام
درس خوانده ام
بعد می نشینم خیره می شوم به کاغذها
و جمله ها دور سرم می گردند
دلم میگیرد
بیشتر از اینکه دلم بگیرد
دلم می شکند
مامان می گوید: دختر ِ دَدَری ِ عزیزم !!!!
و من حس می کنم چیزی در درونم فرو می ریزد
چیزی می شکند
و همه ی درس خواندن ها معنایشان را از دست می دهند
فردا صبح
شادی زنگ می زند
- هیچ معلومه تو کجایی ؟ چیکار می کنی ؟
+ درس می خونم
- مطمئنی ؟؟؟
و من بغض می کنم و باز چیزی در درونم می شکند
حس می کنم چقدر تنها هستم
و چقدر هیچ کس حتی نزدیکترین آدمهای زندگی ام مرا نمی شناسند
فکر می کنم اگر شیرین بود قرار بود به او هم جواب بدهم یا نه ؟
یا شاید او خودش جواب همه را برایم می داد و من اصلا این چیز ها را نمی شنیدم
آرام ته دلم می گریم
به این فکر می کنم که
فردا روز که نمره ها را می دهند
مامان قرار است بگوید : اینجوری درس می خواندی ؟
و من نتوانم چیزی بگویم
خسته هستم
دلم برای همه ی آدم های زندگی ام تنگ است
برای مامان، شادی، شیرین، بردیا
برای مادر بزرگم
برای تو

یکشنبه،11 ژوئن 2007

دلم برای اون روزا تنگ شده

دلم برای اون روزا تنگ شده
اما با لبخند
امروز خیلی یاد همه ی روزهای قدیمم
هی عکس نگاه کردم
عکس های بچه های دبیرستان
عکس های اکیپ بیرون
بیرون رفتن های با ساناز
بیرون رفتن های بدون ساناز
عکس های بچه های دانشگاه
و من دوست دارم همه ی روزهام رو
و همه ی آدم های زندگیم رو

دلم برای همتون تنگهههههههههههههه

پ.ن: راستی، کی هنوز گوشیش ثابت مونده به جز من ؟؟؟؟؟ فکر کنم هیشکی :))))))))))))ا

جمعه، 9 ژوئن 2007

chocolate is all i want

سه‌شنبه، 6 ژوئن 2007

برای تو

خوشبختی رو
چه جوری می شه نوشت ؟
خوشبختی رو چه جوری می شه فریاد زد
و باورش کرد؟
خوشبختی رو چه جوری میشه
ابدی کرد ؟

می خوام بگم
که خیلی خوشبختم
و این حس رو با همه ذرات وحودم درک می کنم

می خوام بگم
برات خوشحالم
از ته ته قلبم خوشحالم
و بهت افتخار می کنم

دوشنبه، 5 ژوئن 2007

برای بهترینم

چشمهایم را به آسمان می دوزم
باران می بارد
باران تند می بارد
و من نمی دانم تو کجا هستی
نمی دانم چرا امشب همه ی نگاهم به در است
حس می کنم حالاست که از دانشگاه برگردی
یادم رفته که من دانشجو هستم و دوران دانشجویی من، تو را ندارد
حس می کنم دارم برای کنکور می خوانم
و منتظرم تو برگردی
با همان شور و نشاط همیشگی ات
با همان خنده های همیشگی ات
و برایم حرف بزنی
از آن استادی که اذیتت می کرد
یا از آن یکی استاد خوش تیپتان
اصلا دلم می خواهد بیایی خانه
لباسهایت را عوض کنی و باز بروی بیرون
دلم می خواهد مثل همیشه که منتظرت می شدم بیایی خانه
و تو می آمدی و دوباره می رفتی و من بغض می کردم و غصه می خوردم
بیایی و بروی
و من غصه بخورم
می دانی ؟
راست می گویی
این دوری ها باعث می شود آدم همه ی ناراحتی ها را زود فراموش کند
این دوری ها باعث می شود من قدر روزهای زندگی ام را بدانم
اما من بعد از این همه دوری
دلتنگی هایم را فراموش نکرده ام
گلویم درد می کند از بغض
چیزی راه نفسم را گرفته
دلم پر می کشد که بیاید و روزی هزار بار بگوید که تو بهترین دخترش هستی
و من ته دلم بگیرد
دلم پر می کشد که بیایی و خنده هایت را ببینم
دلم پر می کشد که شادی باشد و اصرار کند بروم خانه ی شان
دوری ها باعث می شود آدم قدر روزهای زندگی اش را بداند
دیروز داشتم تصور می کردم که دوستهای من که بخواهند بروند می روم فرودگاه بدرقه ی شان
نتوانستم تصور کنم حتی
بغض امانم نداد
دوری ها باعث می شود آدم قدر لحظه لحظه هایش را بداند
دیروز مونا اینجا بود
و من قدر ِ شنیدن ِ صدای نفس های یک نفر دیگر توی این خانه را می دانستم
و من قدر زندگی ام را می دانم
و احساس خوشبختی می کنم
از تو که هستی
و با آن همه فاصله هم هنوز گرمایت را حس می کنم
و امیدی که می دهی
و وجودت که آرامش است
کاشکی دستم می رسید
اشکهایت را پاک می کردم
و ذره ای از سختی هایت را بر دوش می کشیدم


گُل ِ من
گلایه کم کن
ابر ِ غصه ابدی نیست
بذار آسمون بباره
گریه هم چیز بدی نیست

And Im feeling goooooooood

Birds flying high
You know how I feel
Sun in the sky
You know how I feel
Breeze driftin' on by
You know how I feel
It's a new dawn
It's a new day
It's a new life
For me
And I'm feelin' good
I'm feelin' good