روزمره ی روزمره، لوس بازی های من، خستگی و خستگی و خستگی
همه چیز دور سرم می چرخد
ساعت 9 شب است
من درس می خوانم
آنقدر درس می خوانم که دیگر چشمانم سیاهی می رود
و خسته می شوم
اما تمامی ندارد
و این تمام نشدن ها انرژی آدم را می گیرد
آنقدر تمام نمی شود که فردا صبح امتحان دارم و هنوز تمام نشده
آنقدر تمام نمی شود که پس فردا هم امتحان دارم و باز تمام نشده
حس می کنم چند روز زنده نبوده ام
دور از همه ی آدمها
و دور از زندگی هر روزه ام
درس خوانده ام
بعد می نشینم خیره می شوم به کاغذها
و جمله ها دور سرم می گردند
دلم میگیرد
بیشتر از اینکه دلم بگیرد
دلم می شکند
مامان می گوید: دختر ِ دَدَری ِ عزیزم !!!!
و من حس می کنم چیزی در درونم فرو می ریزد
چیزی می شکند
و همه ی درس خواندن ها معنایشان را از دست می دهند
فردا صبح
شادی زنگ می زند
- هیچ معلومه تو کجایی ؟ چیکار می کنی ؟
+ درس می خونم
- مطمئنی ؟؟؟
و من بغض می کنم و باز چیزی در درونم می شکند
حس می کنم چقدر تنها هستم
و چقدر هیچ کس حتی نزدیکترین آدمهای زندگی ام مرا نمی شناسند
فکر می کنم اگر شیرین بود قرار بود به او هم جواب بدهم یا نه ؟
یا شاید او خودش جواب همه را برایم می داد و من اصلا این چیز ها را نمی شنیدم
آرام ته دلم می گریم
به این فکر می کنم که
فردا روز که نمره ها را می دهند
مامان قرار است بگوید : اینجوری درس می خواندی ؟
و من نتوانم چیزی بگویم
خسته هستم
دلم برای همه ی آدم های زندگی ام تنگ است
برای مامان، شادی، شیرین، بردیا
برای مادر بزرگم
برای تو

Comments
با با جون شوخي بود بيخيال
Posted by: shadi | جمعه،16 ژوئن 2007
Hnaooz nemidoonin ba Khale SHiva shookhi nemishe kard ;)
Posted by: Shinin | جمعه،16 ژوئن 2007
ehemm in dalsa tamum nemishan :(
love u 2khmale ghashangam:X:X
Posted by: mona | شنبه،17 ژوئن 2007
چه می دونم میگن درست فهمیدن روحیه بالا هی می خواد شاید شاید از درست هم درستر بود ولی انسانیتچرا به سوال وچرا گناهی که هرگز
Posted by: منصور فرانک 33 | جمعه،23 ژوئن 2007