خسته ام، از این بازی زمانه خسته ام
روزهایی که گرمای آغوشت را داشتم
مدام می ترسیدم
که نکند این نیز بگذرد و دیگر حتی نبینمت
مدام می ترسیدم و سعی می کردم بر ترسم غلبه کنم
حالا
همه ی ترسهایم به حقیقت پیوستند
تجربه ی تلخی است
آن قدر تلخ که ساعت هاست چشمهایم سرخ اند و
گونه هایم شور
اما شاید
زندگی همین است
پشت سر گذاشتن تجربه ها یکی پس از دیگری
و پی بردن به حماقت ها
می دانم وقتی بیایی
انکار می کنی نبودن هایت را
اما من، نبودن هایت را حس می کنم
با این بغضی که گلویم را سخت فشرده
و بی خبری هایم
و تویی که نیستی
امشب همه بودند
ولی چه فایده که من تو را می خواستم
و تو بی آنکه نیم نگاهی بیاندازی از دستانم می لغزی و می روی
به من بگو
گناه من چه بود که اینگونه با تو گره خوردم و
اینگونه می شکنم و
هیچ وقت التیام نمی یابم
به من بگو
به کدامین گناه ِ نکرده
منتظرت نشسته ام
و از درون فرو می ریزم
