غیر قابل تحمل شده ام
خودت رو از من دریغ می کنی
و من هیچ کاری نمی تونم در برابرش بکنم
چون تو حق داری که هر کاری می خوای بکنی
و هر کاری که دوست داری انجام بدی
من هم خیلی وقت ها اینطوری هستم
خیلی وقتها فقط به خودم فکر می کنم و کاری رو انجام می دم که دوست دارم
اما من
بهت احتیاج دارم
و تو هیچ وقت این حس رو نمی تونی درک کنی
نمی تونی درک کنی که من بعضی روزها بیشتر از همیشه بهت احتیاج دارم
تو می ری
و من هر کاری می کنم
با هر استدلال و منطقی که فکر می کنم
نمی تونم ببخشمت
نمی تونم
نمی تونم
نمی تونم
کم کم دارم از زن بودنم خسته می شوم
از اینکه بعضی روزها اینطور بی منطق
و اینطور عصبی
و اینقدر زودرنج
و اینقدر بی حوصله
هستم خسته شده ام
از اینکه بی هیچ دلیلی غر می زنم
و حوصله ی هیچ کس و هیچ چیز را ندارم خسته شده ام
از اینکه مدام گرمم می شود
و از این سر دردها
خسته شده ام
حس می کنم دیگر نمی خواهمت
میدانم که در این شرایط نباید تصمیم گیری کرد
برای همین می ترسم
می ترسم آنقدر بد اخلاقی کنم که فردا که حالم خوب است
و باز می خواهمت دیگر رفته باشی
از این بازی ِ مسخره، خسته ام
از زن بودنم
و از این همه غیر نرمال بودن هایم خسته ام
پ.ن: می دانم این خزعبلات حوصله ی هر خواننده ای را سر می برد
خودم هم دوست ندارم اینها را اینجا بگذارم
اما این روزها فقط اینطوری آرام می شوم
پس مجبورم
ببخشید

Comments
blog zadi ke benevisi dge... :D
Posted by: hmD | چهارشنبه،21 ژوئن 2007