من
حس می کنم هیچ چیزی بیشتر از عکسم حال مرا
بیان نمی کند
شاید می خواستم عکس بگیرم
تا یادم باشد خودم را در آن لحظه
همان لحظه ای که گیج و مبهوت ایستاده بودم وسط خانه
بی آنکه بدانم چه باید بکنم
یا دیگر چه می توانم بکنم
مات بودم
و مبهوت
شاید کمی هم ترسیده بودم
یا فقط کمی نگران
اما نه
سردرگمی اش بیشتر از همه ی اینها بود
نمی دانم
تو می توانی از چشمهایم بخوانی حس ِ آن لحظه ام را ؟
سعی کن یاد بگیری همه ی نوشته هایم را از نگاه هایم بفهمی
شاید روزی برسد
که دستانم دیگر یاری نکند
اما نگاه هایم همیشه با من است

Comments
No promises....
Posted by: Y | پنجشنبه،22 ژوئن 2007