« ها ؟ | Main | نگاه کن که چه برفی می بارد »

مامان بزرگم زنگ زدن می گن آخیش راحت شدی امتحانات تموم شد و کلی خوشحالی کردن برام بعد میگن حالا تا کی دیگه درس نداری؟ میگم تازه باید پروژه بنویسم تا آخر تیر میگن وااااااااااااااااااااااااااااییییی تازه باید پروژه بنویسی کِی میشه این یه سال ِ دیگه ی درسِت هم تموم شه

خنده ام میگیره
توی دلم می گم خوبه که این وسط من مجبورم درسش رو بخونم و سختی هاش رو بکشم
نمی دونم چرا همه در کنار من دارن سختی می کشن و این روزا رو به زور تحمل می کنن
شاید از خاصیت های بچه ی کوچیک بودن خونواده است
یا تنها بودن، که همه حواسشون به آدمه
که همه نگران درسهای منن و مدام دلشون شور می زنه
باورم نمیشه که یه زمانی مامانم حتی نمی دونست من سال چندم دبیرستان هستم و یا اینکه کِی امتحان دارم
و حالا هر روز بعد از امتحان هام اس ام اس می زنه که خوب شد ؟
این همه توجه نسبت به امتحان ها و درسهای من اصلا حس خوبی بهم نمی ده
بیشتر مضطربم می کنه
نگران میشم که این همه آدم چشم انتظارن که من نمره هام خوب بشه و درسم تموم بشه و زودتر شَرَم رو کم کنم
این همه آدم منتظرن و من باید به خاطر همشون عجله کنم
و بیشتر از همیشه حرص بخورم و استرس داشته باشم

چند روز پیش داشتم به مامان توضیح می دادم که وقتی شیرین مدرسه ی فرزانگان می رفت و من پنجم دبستان بودم تو جوری رفتار می کردی که چون شیرین فرزانگان میره قطعا من هم اونجا قبول می شم و من با همه ی بچگی ام همه اش فکر میکردم اگه قبول نشم و انتظار مامان رو برآورده نکنم چی میشه ؟ تنها چیزی که نگرانش بودم همین بود
و به هیچ چیز دیگه ای فکر نمی کردم
براش توضیح دادم که اون شرایط چقدر به من استرس داده بود
اما خوب اون توضیح دادن ها هیچ چیزی رو عوض نکرده
حالا هم دوباره همه ی اون چیزها تکرار میشه
شیرین توی این خونه نیست
پس من هم نباید باشم
و همه مطمئن هستن که من میرم
و من باید انتظار همه رو بر آورده کنم
و این به من استرس میده
تنها بودن ِ شیرین و انتظارش برای رفتن ِ من به من استرس میده
برنامه ریزیهای زندگی که آخرش همشون به رفتن ِ من ختم میشه به من استرس میده
گاهی وقتا دلم می خواد فقط داد بزنم و بین همه ی راه های زندگیم راحت ترین راه رو انتخاب کنم
دلم می خواد بزنم زیر همه چی
یه نفس عمیق بکشم و بگم که من راحت ترین راه رو انتخاب کردم و بشینم اینجا
و به بازی کردن ِ این جماعت با مردم نگاه کنم
گاهی وقتا بدجوری گیج می زنم بین خودم و خودم
بین ِ اینکه چی می خوام
بین ِ اینکه چی خوبه
بین ِ اینکه چی میشه
گاهی وقت ها حس می کنم همه ی آدمهای اطرافم ایستادن
و تا وقتی که من درسم تموم نشه نمی تونن به حرکتشون ادامه بدن
واسه همینه که مدام از من می پرسن : پس کی درست تموم میشه
و من شرمنده میشم وقتی جوابی ندارم برای سوالهاشون
و یا اونقدر دیره که همشون فقط نا امید تر از قبل میشن
حس می کنم مسئولم
مسئول وایسادن زندگیشون
و مسئول به حرکت در آوردن دوباره اش
من باید بجنبم
و این بهم استرس میده

این ها رو می نویسم
چون بعدها با خوندن دغدغه هام حس جالبی بهم دست میده
دوست دارم این جمله هایی که مدام پس ِ ذهنم تکرار میشه رو همیشه به یاد داشته باشم
اینکه اگه نرم چی میشه ؟


TrackBack

TrackBack URL for this entry:
http://www.shibba.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/144