رنج زن بودن
راست می گوید
البته گاهی وقت ها انقدر این چیزها برایمان عادی میشود که آدم یادش میرود راجع بهشان بنویسد
انقدر نگاه های هیز مردانه برای آدم عادی میشود که من که رفته بودم مسافرت تنها چیزی که آنجا توجهم را جلب می کرد این بود که هر چقدر توی صورت یک مرد زل می زدی هم نگاهت نمی کرد
چه برسد به اینکه بخواهد همه ی بدنت را
و همه ی روحت را
با چشمانش کنکاش کند
همین دیروز بود که پسر دوازده ساله ای از کنارم رد شد و گفت : ماشا ا...
پیش خودم فکر کردم باید از همین حالا زد توی دهنشان تا فکر نکنند که تیکه انداختن ها یعنی بزرگ شدن
پیش خودم فکر می کردم چطور باید به آدم های این مملکت که ادعای غیرت می کنند چیز فهماند
پیش خودم فکر می کنم همین دیروز بود که زن و مردی در کنار هم راه می رفتند و مرد دست دختر را در دست گرفته بود و به من که از روبه رویشان رد می شدم چشمک زد
آدم می ترسد گاهی از این دنیا و مردانش
مردانی که در هر رده ی سنی ای که باشند فرقی نمی کند
چرا که من همه جوره اش را دیده ام
پیرهایش که جای پدربزرگت هستند بدتر از همه اند
آنقدر راحت کلمات رکیک را بر زبان می آورند که آدم شاخ در می آورد
پریروز ایستاده بودم منتظر تاکسی
به پیکانی که از رو به رو می آمد اشاره کردم که یعنی مستقیم
تا فاصله ای که برسد به من و ترمز کند آنقدر با چشمهایش ذره ذره ی وجودم را ذوب کرد و آنقدر برق شیطانی نگاهش بد بود که وقتی ترمز کرد گفتم نه نمی خواهم و در جهت عکس حرکت کردم
این احساس نفرتی که از نگاه های مردان جامعه ام به من می رسد گاهی آنقدر عادی می شود که دیگر فکر نمی کنم بهشان، هر روز و هر شب و هر لحظه
یا هر وقت که در خیابان باشی
یک خاری از این نگاه ها در روحت فرو می رود
و تو آنقدر درد کشیده ای که دیگر کم کم این درد ها هم مفهومشان را از دست می دهند
کسی که زن نیست
هیچ وقت نمی فهمد
که یک بیرون رفتن ِ ساده
گاهی چقدر عذاب آور می شود
سوار ِ تاکسی شدن گاهی چقدر فکر آدم را به خودش مشغول می کند و نگرانی هایش پایانی ندارند
تمام مدتی که در تاکسی نشسته ای نگرانی که چه کسی قرار است کنارت بنشیند
و کسی که نشسته است چه جور آدمی است
آیا می توانی یک لحظه برای خودت آرام بنشینی و به فکر فرو روی تا به مقصد برسی؟
یا باید تمام مدت حواست باشد که اگر حرکتی غیر طبیعی کرد بتوانی از خودت حمایت کنی
این چیزها، چیزهایی است که گاهی وقتها آنقدر طبیعی می شود و جزء زندگی روزمره ی هر زنی است که آدم یادش می رود راجع بهشان بنویسد
من هم شاید سالهاست که دیگر بهشان فکر نکرده ام و فقط هر روز حرص خورده ام و وقتی به خانه رسیده ام سعی کرده ام همه اش را فراموش کنم
این چیز ها چیزهایی است که تکرار روزمره ی شان
ذهن را خسته می کند
این دغدغه های کوچک فکری
ترسیدن ها و مواظب بودن ها
نگرانی های کوچک
و این که همه ی حواست باید به این چیزها جمع باشد
به مرور زمان آدم را خسته می کند
آنقدر خسته که گاهی از همه چیز زده می شوی
و دلت می خواهد همه ی زندگی ات را
روی این مردم بالا بیاوری
روی این نگاه ها
روی این دست ها
روی این ...

Comments
گاهی آدم به همه چیز عادت می کنه
اونقدر که وقتی یک مرد بهت می گه :
مگه اینجا چشه که انقدر بی رحمی که می خوای خونوادت رو بگذاری و بری؟
با بهت نگاهش می کنی
انگار همه ی این رنج ها جوری درونمون نهادینه شدن،
که حتی نمی تونیم بالا بیاریمشون
بالا بیاریمشون رو سرشونو بگیم
بیاید
به خاطر ایناست که می خوام برم.
Posted by: Coral | پنجشنبه، 6 ژوئیه 2007
vaghan savar taxi shodan ye daghdaghas ke marda nemitonan befahmanesh...unrooz be mamanam migoftam age man ye khanevade dashtam ke khodam bodam va shoharam va pesaram va dokhtaram vatanha mitonestam ye mashin dashte basham uno be dokhtaram midadam...in jomlaro vaghti goftam ke az taxi peiade shode bodam:(
Posted by: mahya | پنجشنبه، 6 ژوئیه 2007
fekr mikonam har khanoomi too iran ino tajrobe karde. ina dardaiye ke tahammole roozmarregie zendegio sakht tar mikone.
Posted by: bahareh | چهارشنبه،19 ژوئیه 2007
آره... ما عادت کردیم که عادت کنیم ، به همه چی ، به هر اتفاقی. چند دقیقه ای ذهنمان را فشار دهد و بعد...
به چیزای خیلی بزرگترم همینجوریم. نمیخوام بگم اینایی که گفتی کوچیکن ، نه اصلا ولی ما ظاهرا این شکلی رشد کردیم. و هر چی که میگذره و ما راحتتر عادت میکنیم اونایی که نباید بیشتر پررو میشن، گستاخ میشن و امر به خودمونم مشتبه میشه.
من میدونم که هیچ وقت نمیتونم زن بودن رو تو ایران درک کنم ، میدونم که نمیتونم ولی حرفاتو ...فکر کنم چرا
Posted by: حمید | چهارشنبه،19 ژوئیه 2007