عصبی ام
یه مدته همه اش به همه می پرم
به هر کسی که زورم می رسه
و عزیزترین هام رو ناراحت می کنم
خسته ام
فکر میکنی دوست دارم وقتی که در رو باز می کنم و بردیای کوچیکم رو پشت در می بینم
به جای اینکه از خوشحالی بال در بیارم
یه چیزی مدام تو کله ام بکوبه که " پروژه دااااااری "ا
و من به جای اینکه باهاش بازی کنم
مجبورش کنم بشینه مشق های زبانش رو بنویسه تا من هم بتونم به پروژه ام برسم
حتی وقت نداشته باشم که شامش رو دهنش کنم و
هی بگم تو دیگه بزرگ شدی و می تونی غذات رو خودت بخوری
چیزی که هم من می دونم هم خودش
هممون می دونیم که اون می تونه همه کارهاش رو خودش انجام بده
اما لذتی که من از غذا دهنش کردن می برم یه چیز دیگه است
چیزی که باعث می شه دلم بخواد تا ابد کوچیک بمونه و نتونه خودش غذاش رو بخوره
و من خودم رو از این لذت های کوچیک و بزرگ محروم می کنم
خدایا
من رشته ام رو دوست داشتم
من درسم رو دوست داشتم
من با انتخاب خودم اومدم دانشگاه
تنها رشته ای که بهش علاقه داشتم
لذت برنامه نوشتن و ....
حالا
چه اتفاقی افتاده که اینقدر خسته ام
من این ترم
کلی خوشحال بودم که درس های تخصصی ام داره بیشتر و بیشتر میشه
خوشحال بودم که چیزای جدید یاد می گیرم
چرا پس تموم نمی شه این ترم لعنتی ؟
چرا اینقدر از همه چی خسته ام ؟
چرا می خوام زودتر درسم تموم شه ؟
چرا وقتی فکر میکنم که دو سال دیگه هنوز باید برم دانشگاه دیوونه میشم ؟
از جمع و تفریق کردن ِ نمره هام
و هر روز و هر شب معدل حساب کردن هام خسته شدم
از نمره هایی که هر چقدر براشون تلاش می کنی زیاد نمیشن
می دونم اندازه ای که باید تلاش نمی کنم
اما
در حد توانم دارم تلاشم رو می کنم
و نتیجه ی دلخواهم رو به دست نمیارم
همه اش به خاطر اینکه
یه روزایی میاد
که خسته میشم
و میزنم زیر همه چی
می گم بیخیال
میگم حرص نخور
میگم ارزش نداره
بعدش که همه چی می گذره و نتیجه ها میاد
می بینم که اشتباه کردم و خیلی هم ارزش داشت
می بینم که نباید کوتاه می اومدم
خدایا
چرا رشته ی من رنگ نداره ؟
چرا درس های من سفر ندارن ؟
چرا کدهایی که می زنم آهنگ نمی خونن؟
چرا نمی رقصن ؟
چرا قرمز نیستن ؟
چرا دیگه بهم انرژی نمی دن ؟
من رنگ می خوام
نور می خوام
هوا می خوام
یه هوایی به جز میدون انقلاب و این اتاق و اون کتابخونه ی لعنتی
یه روزایی به جز این روزا
می خوام برقصم
می خوام شراب بخورم
می خوام مست باشم
می خوام تا آخر عمرم عاشقت باشم
همتون
رو دیوار اتاقمین
و من دلتنگتونم
به عکس هر کدومتون که نگاه می کنم
هق هق گریه هام بلندتر میشه
دستم و دراز می کنم و به هیچ کدوم نمی رسم
چقدر دلم هواتون رو کرده
هوای بودن ها و
خندیدن ها و
لذت بردن ها
بی هیچ دغدغه ای
بی هیچ درسی
بی هیچ غصه ای
تابستون ِ من کِی شروع میشه ؟
من مریض شدم
نوذری من رو مریض کرده
و هیچ وقت این رو نمی فهمه
نمی فهمه چند ماهه که داره به من استرس می ده
چند ماهه که من شبا خوابم نمی بره
نمی فهمه
و من ترم دیگه هم زندگی ام همینه
شاید حتی بدتر
و هیچ امیدی ندارم
درس های نوذری کی تموم میشه ؟
استرس ها و نگرانی های من کی تموم میشه ؟
عصبی بودن هام
گاهی وقت ها خسته میشم از این همه به فکر بودن هام
چرا اینقدر درس مهمه برام ؟
چرا اینقدر حرص می خورم؟
چرا اینقدر زور می زنم ؟
چرا اینقدر غصه می خورم ؟
چرا خودم و روزهام رو داغون می کنم
می دونی بدی اش چیه ؟
اینکه هیچ کس
حتی نزدیکترین آدم های زندگیم هم این حس ِ من رو نمیفهمن
چونکه حتی خودم هم نمی فهممش
فکر می کنی اگه مامان الان در اتاق رو باز کنه
و ببینه من اینجا نشسته ام و صورتم پر از اشکه
هیچ وقت حتی به فکرش هم میرسه که ممکنه همه ی ناراحتی ام از درس باشه ؟
حتی از فکرش هم خنده ام می گیره
حاضرم همه ی زندگی ام رو بدم
و شرط ببندم سر اینکه
حتی اگه بهش بگم هم باور نمی کنه
هیچ وقت
از این روزا
که نه یه بیست ِ سه واحدی
نه یه بیستِ چهار واحدی در کنارش
هیچ کدوم من رو خوشحال نمی کنن، بدم میاد
همه اش به خاطر اینکه میگم چه فایده ؟
وقتی دارم زور می زنم که پایگاه داده رو پاس کنم ؟
که نمره ی درخشان اون و نوذری همه چی رو خراب می کنن
چه فایده ؟
واقعا چه فایده ؟
از این حس
که از خودم راضی نیستم
بدم میاد
از این حس
که هیچ کس ازم راضی نیست
بدم میاد
از اینکه
اون ازم راضی نیست
بدم میاد
پ.ن: من مریض شدم
اینو خوب می دونم
مثل وقت هایی که وقتی آب دهانت رو قورت می دی
ته گلوت می سوزه
و می دونی که داری مریض می شی
و وقتی سر درد و گیجی هم بهش اضافه می شه
مطمئن میشی که مریضی
من هم
می دونم که مریضم
و هیچ درمانی براش بلد نیستم
هیچ قرص سرماخوردگی ای براش کارساز نیست
و این من رو می ترسونه
اینکه مریضی من تا کی ادامه پیدا می کنه
اینکه کِی خوب میشم و از بیست گرفتن هام لذت می برم ؟
اینکه کِِی از خودم راضی میشم ؟
می دونی؟
وقتی فکر میکنم که تموم شدن ِ این ترم
آخرِ همه چیز نیست، و حتی
تمام شدن ِ این دوسال هم آخر ِ همه چیز نیست
و حتی
نی دونم چند سال ِ دیگه
استرس امتحان دادن و پروژه دادن تموم میشه
و نمی دونم چند تا استرس دیگه
مثه سمینار دادن و مقاله نوشتن بهش اضافه میشه
بیشتر دلم میگیره
پیش خودم می گم
نکنه اینجوری درس خوندن
چیزی نیست که واقعا می خوام

Comments
وای خوشگلم... دلم کلی غصه خورد نوشتت رو خوندم...
می دونی یه کم صبر کنی می افتی رو دور خوب بودن... یهو همه چی می افته رو غلتک... پس خیلی ناراحت نباش گلم :**************************
Posted by: آزاده | سهشنبه،18 ژوئیه 2007
we are all waiting for the climate of the story that never come
never come
and I'm still waiting
Posted by: hamid | چهارشنبه،19 ژوئیه 2007