« مرگ بر کودک لجباز ِ درونم | Main | »

امروز
در اوج لذتی که داشتم و خوشحالی ای که همه ی وجودم را گرفته بود
یادم افتاد که دیشب خواب دیدم یزد بودیم
و داشتیم برنامه می ریختیم که فردا صبح همه ی مان با هم بیاییم کنارت و من از تصور اینکه دوباره توی آن فضا قرار بگیرم و میان آن سنگ ها راه بروم بغض کرده بودم
بعد از این همه سال که دیگر حتی نمی توانم بشمرمشان
چیزی ندارم برایت بگویم
جز اینکه کاشکی بودی
که بودنت
خیلی چیزها را حل می کرد
کاشکی بودی
نه به خاطر من
که من همیشه نداشتمت
و این نداشتنت باعث شده که فکر کنم زندگی یعنی این
اما
کاشکی بودی
به خاطر همه ی کسانی که ذره ای از بودنت را چشیده اند
و نبودنت برایشان سخت است


دوستت دارم
و
روزت مبارک

TrackBack

TrackBack URL for this entry:
http://www.shibba.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/170