" /> Shibba: اوت 2007 Archives

« ژوئیه 2007 | Main | سپتامبر 2007 »

چهارشنبه،30 اوت 2007

نمی دونم که فردا و پس فردا و پس اون فردا
چقدر حوصله ام ممکنه سر بره و دلم بخواد که دوستام پیشم باشن
اما الان می دونم که حس می کنم
بیشتر از فردا و پس فردا به دوستام احتیاج دارم
دلم می خواد سرم گرم باشه
فکر نکنم بهش
وقتی فکر می کنم
بغضم می گیره
دست خودم نیست و نمی دونم چرا
شیرین میگه
آدم باید به چیزای خوب فکر کنه
من هم همش
تا فکر بد میاد تو سرم
سرم رو محکم تکون میدم که فکره بره
بعدش دنبال یه چیز خوب میگردم
سانازی داره دوباره میره
و ما دلمون تنگ میشه براش
برای دور هم بودن هامون و خوش گذرونی هامون
نیوچا هم داره میره جاهای خوب خوب
میگما، ببین هممون چقدره بزرگ شدیم
شب ِ خوب ِ مهربون ِ عزیز
میشه لطفا زودتر تموم بشی و من بخوابم و
به چیزی فکر نکنم ؟
دلم می خواست یکی بود
تو بغلش زار می زدم
می گفتم که چقده اوچولو ام و چقده می ترسم
مرجان گفت : نترس، گفت ترس نداره که
منم گفتم : چشم
اما
من از دهتر می ترسم
از آمپولم می ترسم

پنجشنبه،24 اوت 2007

من چه سبزم امروز


شاید خودم را گول می زنم
اما هر چه که هست
کار از کار گذشته
من قبل از اینها خودم را گول زده ام
و نتیجه اش این شده که حالا
اینجا نشسته ام
در صلح و صفا
و می نویسم
چشمانم را که می بندم
جلوی رویم سبز ِ سبز است
بی انتها
و من خنکی هوا را روی پوست صورتم حس می کنم
و صدای خنده هایتان را می شنوم
نمی دانم چرا همیشه مکان های خوشبختی من سبز است
یک دشت بی انتها
با یک تاب
و صدای خنده ها و هوای خنک
شیوای درونم امروز مسخره بازی اش گرفته و مدام سر به سرم می گذارد
همین چند دقیقه پیش توی حمام شروع کرد به آب بازی و حسابی مرا خیس کرد
من هم کمی سر حال بودم و به جای اینکه دعوایش کنم غش غش خندیدم
حتی وقتی یکهو آب سرد را روی سرم باز کرد هم از دستش عصبانی نشدم
من شعر می خواندم و خوش بودم
شعر می خواندم و همه ی خاطرات زندگی ام جلوی چشمانم بود
و خوشبخت بودم
من خوشبخت هستم
و این حس ِ خوشبختی که در اعماق وجودم ریشه دوانده را دوست دارم
این حس ِ خوشبختی که حتی وقتی غمگینم هم همراهم هست را دوست دارم
همه چیز بر عکس شده
روزهایی که باید عصبی باشم و بیخودی با همه دعوا کنم
چون می دانم که عصبانی خواهم بود
مدام جلوی خودم را می گیرم
و آن روزها خوش اخلاق ترین دختر دنیا می شوم
به جایش
روزهای بعد، بی خیالی طی می کنم و
گاهی اوقات اگر بداخلاقی هم کردم
اهمیتی نمی دهم
می گذارم روزگار به دلخواه خودش پیش برود
گاهی وقتها اهمیت نمی دهم اگر کسی از دستم ناراحت شود
گاهی وقت ها خسته می شوم از این همه تلاش برای خوب بودن
من ادعا نمی کنم که خوب هستم
من ادعا نمی کنم که اشتباه نمی کنم
من ادعا نمی کنم که همه ی رفتارهایم عالی است و ...
اما
ادعا می کنم که خیلی وقت ها تلاش می کنم که خوب باشم
که کسی را اذیت نکنم
که به همه فکر کنم و فقط خودم را نبینم
ادعا می کنم که تلاش می کنم که مهربان باشم
اما
گاهی وقتها هر چه بیشتر تلاش می کنی خوب باشی
بیشتر می خورد توی ذوقت
و آن وقت است که بی خیال ِ همه چیز میشوی و می گویی
بی خیال ِ همه ی دنیا
برای همین می شود که شاید خیلی هایتان از دستم ناراحتید
راستش
دیگر آن آدمی نیستم که وقتی کسی از دستم ناراحت باشد دق کنم
یا شاید دارم خودم را گول می زنم که دیگر آن آدم نیستم
خوب من هم از دستتان ناراحتم
این به آن در
حالا می توانیم کنار هم خوش باشیم
و همه چیز را فراموش کنیم
نه ؟
چرا این همه زیاده گویی می کنم ؟
بیشتر نشستم به نوشتن و سعی کردم خودم را مجبور کنم بنویسم که
دوباره حس ِ نوشتنم بر گردد
حالا انگاری دوباره افتاده ام به هذیان گویی و زیاده گویی
با همه ی این احوال
هنوز معتقدم
که من چه سبزم امروز
و تو هر چقدر هم که مداد رنگی ها را دستت بگیری و
بخواهی رنگم را عوض کنی
نمی توانی
باور کن
من سبز خواهم ماند

چهارشنبه،23 اوت 2007

یک لحظه

جمعه،18 اوت 2007

and im back agaiiiiiiiiiinnnnnnnnn :*

Home
Sweet Homeeeeeeeeeee

جمعه،11 اوت 2007

کمرم شکسته
زیر بار ِ رابطه ها

سه‌شنبه، 8 اوت 2007

بهت می زنگم

این نوشته ی مرجان رو که خوندم
یه ذره شرایط برام آشنا بود
و حس کردم که خوب خیلی وقت ها این اتفاق می افته
ولی من همیشه میگم
خوب رابطه ی دختر و پسر گاهی وقتها سخت پیش میره و باید مواظبش بود
و به طرف مقابل حق می دم و ناراحت هم نمیشم
اما خوب
یعنی واقعا آدم نباید ناراحت شه ؟
حتی اگه همیشه تکرار شه ؟

دوشنبه، 7 اوت 2007

Friends,one of my favorite parts
























Monica:  Good morning.
Rachel:  Somebody got in late last night.
Monica:  Yeah, well, I ran into Richard.
Rachel:  When did this happen?
Monica:  Around 8:02.
Monica:  We talked for a while, and then we went out for an innocent burger.
Ross:  Gonna see him again?
Monica:  Tomorrow night.
Rachel:  Monica, what are you doing?
Chandler:  She spent six months getting over him...
...and now she's celebrating that by going on a date with him.
Monica:  It's not a date, okay?
I'm teaching him how to make a lasagna for a potluck dinner.
Joey:  You might want to make extra, because you'll be hungry after the sex.
Monica:  We're not gonna have sex. Nothing's changed here. He still doesn't want
children, and I still do.So we're just gonna be friends.
Ross:  Naked friends.
...
..
.
Monica:  So we can be friends who sleep together.
Richard:  Absolutely. This'll just be something we do. Like racquetball.
Monica:  Sounds smart and healthy to me.
Monica:  So just out of curiosity...do you currently have any other "racquetball"
buddies?
Richard:  You know, I do have a blind date...with my sister's neighbor next
Tuesday. Do you want me to cancel it?
Monica:  No!Nooo! Because if you did, that means you'd be canceling for me. And
we're just friends.
Richard:  Exactly.
....
..
.
Monica:  So who is she?
Richard:  That was the blind date I told you about. She called and switched it
from Tuesday.
Monica:  Did you like her? I'm just asking as a friend,because I am
totally fine
with this.
Richard:  Well, you seem fine.
Monica:  Okay, you know what?I'm not fine. I'm not. I mean, how could I be fine?
Hearing you come in with her. She wants to see your bedroom. You know what? What
if we're friends...who don't see other people?
Richard:  You mean "exclusive" friends?
Monica:  Why not? I mean, this has been the most amazing week.
Would it be so terrible? Even if we were friends who lived together? Or maybe
someday, friends who stood up in front of their other friends... and vowed to be
friends forever.
Richard:  You know, we're back where we were.
Honey, I would love to do all that, but nothing's changed.
we still want different things, and we know how this is gonna end.
Monica:  You know what? I gotta walk out of here right now.
Because getting over you is the hardest thing I have ever had to do. I don't
think I could do it again.
Richard:  I know I couldn't.
Monica:  How about one last game of racquetball?
 


جمعه، 4 اوت 2007

من می دونم که در یک دقیقه میشه یکی رو خورد کرد و در یک ساعت میشه کسی رو دوست داشت و یک روزه عاشق شد اما یک عمر طول می کشه تا کسی رو فراموش کرد

تقویم من

پنجشنبه، 3 اوت 2007

بدجوری دست می ذاری رو نقطه ضعفِ من
یا شاید رو نقطه ضعف ِ همه ی زنها
هر بار تو دلم دعا دعا می کنم که ادامه اش ندی
چون با همون نقطه ضعفمه که دوباره سست میشم و
از موضع قدرتم میام پایین
انگار که وقتی محکم و قوی مثل یه جنگجو وایسادم
یه نفر قلقلکم میده و من غش غش می خندم و خودم رو جمع می کنم و همه ی ابهت ام رو از دست می دم
همه ی چیزایی که بهشون فکر کرده بودم رو
همه ی نقشه هایی که کشیده بودم رو
همه ی برنامه هام رو
اون وقت دوباره
غرق میشم تو دریای مهربونی هات
از این نصفه ی رمانتیکم بدم میاد
می خوام قوی باشم
با لباس های آهنی و نیزه ام، مثه یه سرباز سرم رو بگیرم بالا و محکم وایسم
در برابر ِ چی رو نمی دونم

از اینکه اینقدر راحت می تونم حس ِ یه عکس رو عوض کنم حس ِ جالبی بهم دست میده
اصل عکس شدیدا حس ِ پناه آوردن داشت
حس ِ پیدا کردن ِ یه جای امن و مطمئن
حس ِ آرامش


ولی این عکس ِ
حس ِ معلق بودن داره
حس ِ بی پناه بودن
حس ِ سرگردون بودن

بازی ِ جالبیه

بدون عنوان

چهارشنبه، 2 اوت 2007

اگر در حلقه ی آتش گرفتار شدید زیاد نگران نباشید!!!!ا

در صورت بروز زلزله بیش از سیصد هزار علمک گاز در تهران منفجر خواهد شد
چون در آن زمان آبی پیدا نمی شود که آتش را مهار کند رفته رفته همه ی چیزهای سوختنی در تهران خواهد سوخت
حواستان باشد که حتی آسفالت های خیابان هم که از مواد قیری تهیه شده در حرارت خاصی شروع به سوختن می کند
اما بهترین هیزم دم دست برای آتش سوزی وسایل خانه و اتومبیل های پر از بنزین هستند
احتمالا در کمتر از دوازده ساعت بعد از زلزله آتش سوزی های بزرگ تمام شهر را می پوشانند
فرار از حلقه های آتش کار چندان راحتی نخواهد بود
دودی که از این آتش سوزی بلند خواهد شد به شدت مسموم کننده و کشنده است
پس اگر در حلقه ی آتش گرفتار شدید زیاد نگران نباشید قبل از اینکه زنده زنده بسوزید میمیرید !!!!!!!ا

منبع

this is perfect


این واقعا چیزیه که من بهش نیاز دارم
محیا
میگل
کجایین که ببینین یه نفر به داد ما رسیده و برای اعتیاد قهوه و ساقه طلایی ما یه فکری کرده
این عکس رو از تو این وبلاگ برداشتم