من چه سبزم امروز
شاید خودم را گول می زنم
اما هر چه که هست
کار از کار گذشته
من قبل از اینها خودم را گول زده ام
و نتیجه اش این شده که حالا
اینجا نشسته ام
در صلح و صفا
و می نویسم
چشمانم را که می بندم
جلوی رویم سبز ِ سبز است
بی انتها
و من خنکی هوا را روی پوست صورتم حس می کنم
و صدای خنده هایتان را می شنوم
نمی دانم چرا همیشه مکان های خوشبختی من سبز است
یک دشت بی انتها
با یک تاب
و صدای خنده ها و هوای خنک
شیوای درونم امروز مسخره بازی اش گرفته و مدام سر به سرم می گذارد
همین چند دقیقه پیش توی حمام شروع کرد به آب بازی و حسابی مرا خیس کرد
من هم کمی سر حال بودم و به جای اینکه دعوایش کنم غش غش خندیدم
حتی وقتی یکهو آب سرد را روی سرم باز کرد هم از دستش عصبانی نشدم
من شعر می خواندم و خوش بودم
شعر می خواندم و همه ی خاطرات زندگی ام جلوی چشمانم بود
و خوشبخت بودم
من خوشبخت هستم
و این حس ِ خوشبختی که در اعماق وجودم ریشه دوانده را دوست دارم
این حس ِ خوشبختی که حتی وقتی غمگینم هم همراهم هست را دوست دارم
همه چیز بر عکس شده
روزهایی که باید عصبی باشم و بیخودی با همه دعوا کنم
چون می دانم که عصبانی خواهم بود
مدام جلوی خودم را می گیرم
و آن روزها خوش اخلاق ترین دختر دنیا می شوم
به جایش
روزهای بعد، بی خیالی طی می کنم و
گاهی اوقات اگر بداخلاقی هم کردم
اهمیتی نمی دهم
می گذارم روزگار به دلخواه خودش پیش برود
گاهی وقتها اهمیت نمی دهم اگر کسی از دستم ناراحت شود
گاهی وقت ها خسته می شوم از این همه تلاش برای خوب بودن
من ادعا نمی کنم که خوب هستم
من ادعا نمی کنم که اشتباه نمی کنم
من ادعا نمی کنم که همه ی رفتارهایم عالی است و ...
اما
ادعا می کنم که خیلی وقت ها تلاش می کنم که خوب باشم
که کسی را اذیت نکنم
که به همه فکر کنم و فقط خودم را نبینم
ادعا می کنم که تلاش می کنم که مهربان باشم
اما
گاهی وقتها هر چه بیشتر تلاش می کنی خوب باشی
بیشتر می خورد توی ذوقت
و آن وقت است که بی خیال ِ همه چیز میشوی و می گویی
بی خیال ِ همه ی دنیا
برای همین می شود که شاید خیلی هایتان از دستم ناراحتید
راستش
دیگر آن آدمی نیستم که وقتی کسی از دستم ناراحت باشد دق کنم
یا شاید دارم خودم را گول می زنم که دیگر آن آدم نیستم
خوب من هم از دستتان ناراحتم
این به آن در
حالا می توانیم کنار هم خوش باشیم
و همه چیز را فراموش کنیم
نه ؟
چرا این همه زیاده گویی می کنم ؟
بیشتر نشستم به نوشتن و سعی کردم خودم را مجبور کنم بنویسم که
دوباره حس ِ نوشتنم بر گردد
حالا انگاری دوباره افتاده ام به هذیان گویی و زیاده گویی
با همه ی این احوال
هنوز معتقدم
که من چه سبزم امروز
و تو هر چقدر هم که مداد رنگی ها را دستت بگیری و
بخواهی رنگم را عوض کنی
نمی توانی
باور کن
من سبز خواهم ماند

Comments
Akharesh sabz tamum shod...:)
Bavar kon !!!
Posted by: hmD | پنجشنبه،24 اوت 2007
تو سبزی... تو گلی عزیزم :******
Posted by: آزاده | دوشنبه،28 اوت 2007
Dooset daram :D :X
Posted by: Noushin | سهشنبه،29 اوت 2007