" /> Shibba: سپتامبر 2007 Archives

« اوت 2007 | Main | اکتبر 2007 »

یکشنبه،24 سپتامبر 2007

بوم بوم بوم

یه جور عجیبی ام
چند وقته که یه جور عجیبی خوبم
همه چیز خوب نیست
اما حسی که درون ِ منه خیلی خوبه
یه جوری که با هیچی به هم نمی ریزه
یه جوری که انگار به اتفاقهایی که دور و برم می افته کاری نداره
یه جور عجیبی ام
خوشبختم
می دونی؟
اینکه یاد هر چی می افتم لبخند میزنم
اینکه حتی الان که بغض دارم هم با لبخنده
احساس خوشبختی می ده بهم
یه عشقی تو وجودمه که بهم نیرو میده
نمی دونم
هر چی که هست
خیلی خوبم
به همتون فکر میکنم و لبخند می زنم
دلم برای همتون تنگه
خوشبختم و منتظرم
بدجوری منتظرم تا خوشبختی هام چند برابر بشه
یه چیزایی تو زندگی هست
که باعث میشه گاهی وقتا آدم
تو اوج ناراحتی هاش لبخند بزنه
یه چیزایی مثه خنده های امشب تو
یه چیزایی مثه بوی این شکلات
یه چیزایی مثه خاطره های دورمون
مثه همه ی روزایی که باهم خندیدیم و دعوا کردیم
یه دوستی هایی که به هیچ قیمتی از بین نمیرن
این مدت
خیلی حرف داشتم
ولی
حرفام دیگه نوشتنی نیست
دیگه حتی گفتنی هم نیست
باید نگام کنی
باید نگام کنی و همه ی حرفامو بشنوی از نگاهم
دلم نمیاد حرف نزنم
دلم نمیاد این همه حس خوب داشته باشم و نگم
دلم نمیاد از شادی اشک بریزم و بیانش نکنم

پنجشنبه،21 سپتامبر 2007

میرم مدرسه تو جیبام پر از فندق و پسته

نگاه کن
چطور باور کنم که اینقدر بزرگ شدی؟
عکسهات رو که نگاه می کنم اشک تو چشام جمع میشه
یاد صدای بچگی هات که می افتم و اون فیلمی که اون روز دیدیم
دلم پر میکشه واست
همه ی لحظه هات قشنگه
همه ی کوچیک بودنت و ساده بودنت
همه ی بزرگ بودنت و وقتایی که مثه آدم بزرگا می تونم سر به سرت بذارم
چه جوری باور کنم دو روز دیگه میری مدرسه ؟
مثه مادر بزرگ ها شدم
تازه دارم می فهمم که روزای مهم زندگی بچه ها چرا اینقدر واسه پدر مادراشون مهمه
خیلی دوستت دارم کوچولوی من
خیلی

سه‌شنبه،19 سپتامبر 2007

Prison break, one of the sweet parts


Michael:    Mom had life insurance, I took my half,
put myself through school, What did you do with your half, Linc
?

Lincoln:    Everything's not how it looks, Michael

-------------

Michael:    He was into someone for 90 grand. What do you need
that kind of money for? Drugs? Bribes?

Veronica:    Forget about what you want to be true

Michael:    Let's look at this objectively

Veronica:    Maybe you should, too

Michael:    I am

Veronica:    All right, you know what? I promised I wouldn't say
anything,but I'm getting tired of you talking about him like he's some guy from
the neighborhood that you used to know. He's your brother

Michael:    I know,but you should see the kind of person he is
now--the kind of people he keeps friends with

Veronica:    You want to know what the 90 grand was for?

Michael:     I think I do

Veronica:    You

Michael:    What do you mean?

Veronica:    The money you got when you were 18 years old from
your mother's life insurance. The money that paid for your degree, that got you
this job, that bought you your loft. Your mother never had life insurance. That
money came from Lincoln

Michael:    How?

Veronica:    He borrowed it. Knew it would be tough to pay back,
but that didn't matter, because he thought you deserved it. He also knew you'd
never accept it if you knew it came from him. Michael.... you are where you
are because of your brother


Michael:    You're telling me he is where he
is because of me?


ر مثل رویا

دیشب خواب ِ عشق دیدم
خواب ِ همه ی آدمایی که دوسشون دارم رو
خواب عزیزترین هام رو
خواب خوشبختی هایی که قراره داشته باشیم رو
خواب ِ کنار هم بودنمون رو
هیچی تو این دنیا نمی خوام
جز اینکه کنار هم باشیم همیشه
امروز داشتم فکر میکردم
چقدر خوشحالم که رفتنت رو ندیدم و نفهمیدم
خدایا
عزیزترین هام رو هیچ وقت ازم نگیر

یکشنبه،17 سپتامبر 2007

جمع آوری تابلوهای تبلیغاتی لاتین

وزارت ارشاد ایران اعلام کرده است که به زودی تابلوهای تبلیغاتی سر در واحدهای صنفی را که در آنها از حروف لاتین استفاده شده، جمع آوری می کند. در مرحله اول به واحدهای صنفی تذکر داده می شود اما در مرحله بعد با استفاده از نیروی انتظامی تابلوهای جمع آوری خواهد شد.

در بسیاری از تابلوهای مغازه ها، شرکت ها و سازمان ها از حروف لاتین استفاده شده است و در بیلبوردهای تبلیغاتی نیز در سطح وسیعی از حروف لاتین استفاده می شود.

منبع
خارجی هایی که میاین اینجا چشتون کور شه برین فارسی یاد بگیرین به ما چه
هاها حتما همه تابلوهای اتوبان ها و خیابون ها رو هم عوض می کنن به زودییییییییییییییییییی
خیلی خنده دارن به خدا

جمعه،15 سپتامبر 2007

... ما بازی کردیم

پنجشنبه،14 سپتامبر 2007

تنبل نرو تو سایه

شب به بردیا گفتم : پاشو برو مسواک کن بریم بخوابیم
گغت: نه بابا ولش کن من شب مسواک نمی کنم صبح پا میشم دو بار مسواک می کنم

من تا یه ربع داشتم می خندیدم که چه جوری اینجوری فکر کرده :)))))))))))))ا

چهارشنبه،13 سپتامبر 2007

من آزادم

پشت چهره ی خندون ِ من که تو مدت هاست ندیدیش
پشت صدای خنده های من که وقتی تو میگی از این زندگی خسته شدی بهت می خنده و
میگه بیا مثه من زندگی رو قشنگ ببین
یه تنهایی عمیقی نهفته است
که روز به روز بیتشر و بیشتر میشه
هر روز که می گذره
آینده ای که همیشه فکر می کردم بهشت برین منه و با کمکش می تونم از جهنمم در بیام
روز به روز زشت تر و زشت میشه برام
و بیشتر و بیشتر می فهمم که این همه تلاشم قراره منو دوباره بندازه وسط آتیشی که توش هستم
منتها یه طرف دیگه ی دنیا
با همه ی این چیزا
امروز صبح که پا شدم
می خواستم بنویسم که
یه زمانی ، که خیلی کوچیکتر بودم
شب و روز و روز و شب تنها آرزوم این بود که خوشبخت بشم
خوشبختی برای من معنی اش این نبود که چیز خاصی داشته باشم تو زندگی
یا جای خاصی زندگی کنم
خوشبختی برای من معنی اش این بود که وقت هایی که از چیزهای کوچیک و بزرگ غمگین میشم و اشک میریزم
احساس ِ بدبختی نکنم
و ته دلم آروم و مطمئن باشه
بالاخره چند سال پیش
یه روزی رسید که من به آرزوم رسید
و از همون روز
همیشه خدا رو شکر میکنم
واسه اینکه تو همه ی لحظه های غم و غصه
حتی وقتی بدترین اتفاق ها می افته برام
هیچ وقت، واقعا هیچ وقت احساس بدبختی نکردم
همیشه حس کردم یه غمیه که میاد و میره
و واقعا هم همینطوره
ته ته دلم ، شدیدا خوشبختم
و خوشحالم از این خوشبختی که سالهاست دارم باهاش زندگی می کنم
اینکه هیچ چیزی نمی تونه ازم بگیرتش
حتی تو
پیرمرد عبوسی که حالا دیگه می خوام از زندگیم بندازمت بیرون
اما با خنده
می خندم
به اینکه چطور پیش خودت فکر کردی یه دختر جوون مثه من
واقعا عاشق پیرمرد هاف هافویی مثه تو شده
پیرمرد بی حوصله ای که فقط حرف میز نه و حرف میزنه
دختر کوچولویی مثه من که یه زمانی حرفات رو باور می کرد و برای خودش از حرفای تو
هزار تا آرزو می ساخت و منتظر میشد تا به حقیقت برسن
و دروغ پشت دروغ
خیال پشت خیال
دختر کوچولوی ساده ای که هر بار که می فهمید گول خورده
بهت فرصت میداد و دوباره همه چیز تکرار میشد
الان چندین ساله که من تو یه حلقه گیر کردم
یه حلقه که مدام تکرار میشه
حالا یه روزی مثه امروز
دختر کوچولوی ساده ای مثه من
خسته شده از اینکه این همه گول پیرمرد دیو صفتی مثه تورو خورده
تو برام یه هیولایی
که هیچ وقت دوستت نداشتم
یه هیولا
که منو تو خونه ی تاریک و تنگش حبس کرده
و مدام قول دشت های سرسبز و گل های رنگی رو میده
مدام قول ِ آفتاب و روزای رنگی رو میده
مدام قول میده و قول هاش هیچ وقت عملی نمیشن
من دختر کوچولوی ساده ای هستم
اما
همیشه تا یه حدی صبر و تحمل دارم
واسه همین
امروز ظهر که خواب بودم
صدای گلوله رو که شنیدم
لبخندی زدم و غلتی زدم و دوباره با آرامش خوابیدم
تو خودت رو کشتی
با یه لحظه غفلت من
تو خودت رو کشتی
و من به جایی رسیدم که دیگه حتی
دلم هم نسوخت
غصه هم نخوردم که تنها میشم
که بدون تو، تو این دنیای بزرگ چیکار قراره بکنم
تو با علم به اینکه شلیک کردن تیر وسط مغرت تورو میکشه
این کارو کردی
و من
دیگه حتی افسوس هم نمی خورم
حتی اشکی ندارم که سر قبرت بریزم
تو خودت رو کشتی
و من لبخند زنان خوابیدم
بدرود

پ.ن: داستان نویس خوبی نمیشم هیچ وقت !:))) اما اعتماد به نفسم زیاده

سه‌شنبه،12 سپتامبر 2007

بردیای لوس ِ خاله

میگم ما که این همه لوسش می کنیم
حالا اینم روش :*:*
من دلم زود زود واسه این پسرک تنگ میشه

چشمه کوچیکه برامون ما باید بریم به دریا برسیم


---
می دونی؟
خیلی وقتا شده که تصمیم گرفتم اینجا دیگه ننویسم
همیشه اش لحظه ای بوده حسم
و بعدش دوباره شروع کردم به نوشتن
احساس می کنم زمانی که واقعا دیگه اینجا ننویسم
وقتی نیست که تصمیم بگیرم
وقتیه که دیگه نتونم بنویسم
الان چند وقتی هست که اینجا راحت نیستم
هر وقت چیزی می نویسم
بعدش حس می کنم دوست ندارم اینها رو کسی بخونه
یا شاید یک سری آدمهای خاص حتی دوست ندارم بخوننشون
به هر حال
باید ببینم تا کی ادامه پیدا می کنه و چقدر می تونم با حسم مبارزه کنم
چقدر می تونم تلاش کنم آدمها رو بیخیال شم و راحت بنویسم
باید ببینم
کی میشه که بنویسم و دیگه پاک نکنمشون

خیلی چیزا تو ذهنمه
خوشحالم
گیجم
و بیشتر از هر وقت دیگه دلم می خواد به آرزوهام برسم
چشمام هنوز خوب نمی بینه
مخصوصا صفحه ی مانیتور رو
امیدوارم خوب شم :(

یکشنبه،10 سپتامبر 2007

پله ها

کوچک ِ من
آرام باش
به صورتت نگاه می کنم و لبخند می زنم
به کوچکی ات
به معصومیتت
به تنهایی ات
لبخند میزنم و مثل آدم های بزرگ
مثل مادر بزرگ های با تجربه
ته دلم
می دانم که نمی توانی تصمیم ات را عملی کنی
و نمی توانم چیزی بگویم
دلم می خواست
اشکهایت را آرام از صورتت پاک می کردم
دلداری ات می دادم
می گفتم بر می گردد
می گفتم با یک دنیا محبت و عشق بر میگردد طرفت
می گفتم غصه نخور
می گفتم مطمئن باش که به خاطر تو هم که شده کمی تغییر می کند
می گفتم غصه نخور
خیلی بیشتر از اینها دوستت دارد که بگذارد به همین سادگی بروی
دلم می خواست می توانستم دلداری ات دهم
اشکهایت را پاک کنم و دیگر نگذارم اشک بریزی
اما نمی شد
می دانستم که حرفهایم حقیقت ندارند
اما هنوز هم می دانم که نمی توانی تصمیم ات را عملی کنی
از تنهایی
می پوسی
و خشک می شوی
چند روز دیگر
که گرمای وجودش بر تو نتابد
خشک خواهی شد
و سرد و مبهوت به دور دست ها خیره خواهی شد
می دانم تنهایی طاقت نمیاوری و
هیچ راهی برای نجاتت ندارم
حالا که خوب فکر می کنم می بینم
همه ی روزهای خوشی که گذراندی
به اینطور پژمرده شدن و خشک شدن ات نمی ارزید
کاشکی آن روزهای کذایی نیامده بود و
دوباره خریت نکرده بودی
کاشکی همان یک باری که مُردی برایت بس بود و دوباره
در این راه قدم نگذاشته بودی
یا لا اقل
کاشکی این روزها نمی رسید
می دانم طاقت نمیاوری
همین حالا که نگاهت می کنم
ذره ذره ذوب شدنت را می بینم
تو ذره ذره آب می شوی
و هیچ کس، وسعت تنهایی و دلتنگی ات را نمی فهمد
هیچ کس این همه غصه ای که بردلت نشسته را نمی بیند
هیچ کس بغضی که در صدایت نفهته را نمی شنود
کوچکم
طاقت ِ دیدن ِ تنهایی هایت و این طور پژمرده شدنت را ندارم
کاشکی بر میگشت
کاشکی آغوشش را برای همیشه به رویت می گشود
کاشکی می فهمید
که آدمها راس راسی ممکن است بمیرند
آدمها راس راسی ممکن است از تنهایی و سرما بمیرند
آدمها ممکن است نفس بکشند
اما گاهی راس راسی از درون می میرند

کاشکی حاضر نشود
به همین سادگی بمیری

شنبه، 9 سپتامبر 2007

just think about it

 

No Pain No Gain… Accept the Pain, Future will be Fruitful…

منبع: ایمیل فرواردی !

جمعه، 8 سپتامبر 2007

من و خوشحالی و رنگییییییییییییی

من خوشحالم
من خوشحااااااااالمممممممممممممممم
من بهترین دوست ِ دنیا رو دارم
و خوشحالممممممممممممممممممممم
من رفتم خرید و خوشحاااااااااالممممممممممممم
هیچ کس می دونه خرید کردن چقدر حال آدم رو خوب می کنه ؟
من کلی چیزای رنگی خریدم و خوشحاااااااااااااااااالللللللللللللللللللللللللم
من خوشحالم
بالاخره بعد از مدت ها
یکی از چیزهایی که همیشه می خواستم رو خریدم
و خوشحالممممممممممممممممممممممممممممممم
من امروز هر چی چیز سبز و نارنجی دیدم یاد نیوشا افتادم
من امروز با دوستام بودم و با دوستام بودن رو دوست دارم
من خوشحااااااااااااااااااالممممممممممم و دارم چرند می گم
من خوشحالمممممممممممممممممممممممممم :)ا
ها ها !ا
حسودیت میشه به من ؟
اشکال نداره :)ا
چون من خوشحااااااااااااالمممممممممممممممممممممممممم

چهارشنبه، 6 سپتامبر 2007

یه جیزی
از این ته شروع میشه و میرسه به این نقطه
یه چیزی مثه درد
همین امروز ظهر بود
داشتم می نوشتم در وصف همه ی دوستام
که این مدت چقدر خوب بودن
که این مدت بودن، و با بودن هاشون منو آروم کردن
بعد درست یه شبی مثه امشب
یهو دلم می پکه
یهو خسته میشم
کلافه میشم از خونه موندن
دلم هوای بیرون می خواد
دلم می خواد این پرده ی تیره رو بکنم بندازم دور
و شماها درست همین امشب رفتین مهمونی
و من دلم نمی خواد زنگ بزنم و خوشی تون رو خراب کنم
تو درست همین امشب میری مجلس ختم
و نیستی که حتی بتونم حرف بزنم
و من درست همین امشب می تونستم باهاتون بیام مهمونی
می تونستم بیام برقصم
تورو که دیگه حتی نمی تونم بهت زنگ بزنم
حتی وقتی بهت نیاز دارم
وقتی همه ی این یه هفته
حتی یه لحظه نخواستی بیای ببینیم
چه جوری انتظار داشته باشم که الان ...ا
دلم هوای بیرون می خواد
دلم آدم می خواد
یکی که کنارم باشه
می دونی ؟
اینا همش سوسول بازیه
همه ی این یه هفته
همه اش سوسول بازی بود
ولی من قدر تک تک این لحظه ها و سوسول بازی هاش رو می دونم
قدر تک تک این قرتی بازی ها رو
واسه اینکه در نظر من
همه ی اینا
بهونه بود
بهونه واسه اینکه دور هم جمع بشیم
واسه اینکه همو ببینیم
واسه اینکه اجازه داشته باشیم اینجا دور هم ناهار بخوریم
حالا شماها
اسمش رو هر چی که می خواین بذارین
من دلم پره
خسته ام
کلافه ام
از این خونه نشینی کلافه ام
دلم هوا ی بیرون می خواد

نمی دونم دلم چی میخواد
من قهر کرده ام
با خودم و دنیای خودم و این نوشته ها
دلم می خواهد بنویسم
برای خودم
برای اینکه بعدها به این روزهایم نگاه کنم و همه چیز در ذهنم مرور شود
و لذت ببرم از نوشته هایم
و گذشته ام
اما
دیگر دلم نمی خواهد اینجا هوار بکشم
شاید دارم لج می کنم دوباره
یک حس عجیبی دارم
دلم نمی خواهد
روزی مثل امروز
که دلم میخواهد از همه ی دوستانم تشکر کنم
که این روزها با من بودند و نگذاشتند تنها بمانم
اینجا بنویسم که چقدر خوشحالم از داشتنشان
و چقدر دوستشان دارم
دلم نمی خواهد به همین چند جمله بسنده کنم و برای همه ی شان
یک چیز بنویسم
من کلی حرف دارم برای تک تکشان
کلی حرف های جداگانه
و کلی احساس های متفاوت
دلم می خواهد برایشان حرف بزنم
دلم می خواهد ...
بیشتر از همه چیز دلم می خواهد با آنها در ارتباط باشم
از این ارتباط یک طرفه
که من هم از خوشحالی هایم و هم از ناراحتی هایم برایشان می نویسم
خسته شده ام
می خواهم گاهی وقت ها بدانم آنها از چه چیزی ناراحت می شوند و خوشحال ؟
می خواهم از زندگی آنها بدانم
به همین زودی
دلم برای همه ی شان تنگ شده
دارم فکر می کنم
اگر آزاده هم برود و همینطوری مثل ساناز و بهاره و بقیه که فقط سالی ماهی یک بار از هم
خبر دار می شویم چه ؟
آن وقت من آن کافه های لعنتی دم دانشگاه را که ببینم دق می کنم
اگر مرجان و نیوشا بروند و من نفهمم بهشان چه می گذرد چه ؟
اصلا حالا که ساناز رفته و دیگر خبری نیست چه ؟
باید حرف بزنم با همه ی شان
خیلی زود