نمی دونم دلم چی میخواد
من قهر کرده ام
با خودم و دنیای خودم و این نوشته ها
دلم می خواهد بنویسم
برای خودم
برای اینکه بعدها به این روزهایم نگاه کنم و همه چیز در ذهنم مرور شود
و لذت ببرم از نوشته هایم
و گذشته ام
اما
دیگر دلم نمی خواهد اینجا هوار بکشم
شاید دارم لج می کنم دوباره
یک حس عجیبی دارم
دلم نمی خواهد
روزی مثل امروز
که دلم میخواهد از همه ی دوستانم تشکر کنم
که این روزها با من بودند و نگذاشتند تنها بمانم
اینجا بنویسم که چقدر خوشحالم از داشتنشان
و چقدر دوستشان دارم
دلم نمی خواهد به همین چند جمله بسنده کنم و برای همه ی شان
یک چیز بنویسم
من کلی حرف دارم برای تک تکشان
کلی حرف های جداگانه
و کلی احساس های متفاوت
دلم می خواهد برایشان حرف بزنم
دلم می خواهد ...
بیشتر از همه چیز دلم می خواهد با آنها در ارتباط باشم
از این ارتباط یک طرفه
که من هم از خوشحالی هایم و هم از ناراحتی هایم برایشان می نویسم
خسته شده ام
می خواهم گاهی وقت ها بدانم آنها از چه چیزی ناراحت می شوند و خوشحال ؟
می خواهم از زندگی آنها بدانم
به همین زودی
دلم برای همه ی شان تنگ شده
دارم فکر می کنم
اگر آزاده هم برود و همینطوری مثل ساناز و بهاره و بقیه که فقط سالی ماهی یک بار از هم
خبر دار می شویم چه ؟
آن وقت من آن کافه های لعنتی دم دانشگاه را که ببینم دق می کنم
اگر مرجان و نیوشا بروند و من نفهمم بهشان چه می گذرد چه ؟
اصلا حالا که ساناز رفته و دیگر خبری نیست چه ؟
باید حرف بزنم با همه ی شان
خیلی زود

Comments
قربونت برم :* بی خود از این فکرا نکن هر جا بریم با هم می ریم :* >:D
Posted by: آزاده | پنجشنبه، 7 سپتامبر 2007
می ریم همه کافی شاپای دم دانشگاهای اونجا رو کشف می کنیم :*
Posted by: آزاده | پنجشنبه، 7 سپتامبر 2007
:* Shibidam :* delam tang shode baraaaat, hichi nashode :(
Posted by: Sanaz | جمعه، 8 سپتامبر 2007