چشمه کوچیکه برامون ما باید بریم به دریا برسیم
---
می دونی؟
خیلی وقتا شده که تصمیم گرفتم اینجا دیگه ننویسم
همیشه اش لحظه ای بوده حسم
و بعدش دوباره شروع کردم به نوشتن
احساس می کنم زمانی که واقعا دیگه اینجا ننویسم
وقتی نیست که تصمیم بگیرم
وقتیه که دیگه نتونم بنویسم
الان چند وقتی هست که اینجا راحت نیستم
هر وقت چیزی می نویسم
بعدش حس می کنم دوست ندارم اینها رو کسی بخونه
یا شاید یک سری آدمهای خاص حتی دوست ندارم بخوننشون
به هر حال
باید ببینم تا کی ادامه پیدا می کنه و چقدر می تونم با حسم مبارزه کنم
چقدر می تونم تلاش کنم آدمها رو بیخیال شم و راحت بنویسم
باید ببینم
کی میشه که بنویسم و دیگه پاک نکنمشون
خیلی چیزا تو ذهنمه
خوشحالم
گیجم
و بیشتر از هر وقت دیگه دلم می خواد به آرزوهام برسم
چشمام هنوز خوب نمی بینه
مخصوصا صفحه ی مانیتور رو
امیدوارم خوب شم :(
