من آزادم
پشت چهره ی خندون ِ من که تو مدت هاست ندیدیش
پشت صدای خنده های من که وقتی تو میگی از این زندگی خسته شدی بهت می خنده و
میگه بیا مثه من زندگی رو قشنگ ببین
یه تنهایی عمیقی نهفته است
که روز به روز بیتشر و بیشتر میشه
هر روز که می گذره
آینده ای که همیشه فکر می کردم بهشت برین منه و با کمکش می تونم از جهنمم در بیام
روز به روز زشت تر و زشت میشه برام
و بیشتر و بیشتر می فهمم که این همه تلاشم قراره منو دوباره بندازه وسط آتیشی که توش هستم
منتها یه طرف دیگه ی دنیا
با همه ی این چیزا
امروز صبح که پا شدم
می خواستم بنویسم که
یه زمانی ، که خیلی کوچیکتر بودم
شب و روز و روز و شب تنها آرزوم این بود که خوشبخت بشم
خوشبختی برای من معنی اش این نبود که چیز خاصی داشته باشم تو زندگی
یا جای خاصی زندگی کنم
خوشبختی برای من معنی اش این بود که وقت هایی که از چیزهای کوچیک و بزرگ غمگین میشم و اشک میریزم
احساس ِ بدبختی نکنم
و ته دلم آروم و مطمئن باشه
بالاخره چند سال پیش
یه روزی رسید که من به آرزوم رسید
و از همون روز
همیشه خدا رو شکر میکنم
واسه اینکه تو همه ی لحظه های غم و غصه
حتی وقتی بدترین اتفاق ها می افته برام
هیچ وقت، واقعا هیچ وقت احساس بدبختی نکردم
همیشه حس کردم یه غمیه که میاد و میره
و واقعا هم همینطوره
ته ته دلم ، شدیدا خوشبختم
و خوشحالم از این خوشبختی که سالهاست دارم باهاش زندگی می کنم
اینکه هیچ چیزی نمی تونه ازم بگیرتش
حتی تو
پیرمرد عبوسی که حالا دیگه می خوام از زندگیم بندازمت بیرون
اما با خنده
می خندم
به اینکه چطور پیش خودت فکر کردی یه دختر جوون مثه من
واقعا عاشق پیرمرد هاف هافویی مثه تو شده
پیرمرد بی حوصله ای که فقط حرف میز نه و حرف میزنه
دختر کوچولویی مثه من که یه زمانی حرفات رو باور می کرد و برای خودش از حرفای تو
هزار تا آرزو می ساخت و منتظر میشد تا به حقیقت برسن
و دروغ پشت دروغ
خیال پشت خیال
دختر کوچولوی ساده ای که هر بار که می فهمید گول خورده
بهت فرصت میداد و دوباره همه چیز تکرار میشد
الان چندین ساله که من تو یه حلقه گیر کردم
یه حلقه که مدام تکرار میشه
حالا یه روزی مثه امروز
دختر کوچولوی ساده ای مثه من
خسته شده از اینکه این همه گول پیرمرد دیو صفتی مثه تورو خورده
تو برام یه هیولایی
که هیچ وقت دوستت نداشتم
یه هیولا
که منو تو خونه ی تاریک و تنگش حبس کرده
و مدام قول دشت های سرسبز و گل های رنگی رو میده
مدام قول ِ آفتاب و روزای رنگی رو میده
مدام قول میده و قول هاش هیچ وقت عملی نمیشن
من دختر کوچولوی ساده ای هستم
اما
همیشه تا یه حدی صبر و تحمل دارم
واسه همین
امروز ظهر که خواب بودم
صدای گلوله رو که شنیدم
لبخندی زدم و غلتی زدم و دوباره با آرامش خوابیدم
تو خودت رو کشتی
با یه لحظه غفلت من
تو خودت رو کشتی
و من به جایی رسیدم که دیگه حتی
دلم هم نسوخت
غصه هم نخوردم که تنها میشم
که بدون تو، تو این دنیای بزرگ چیکار قراره بکنم
تو با علم به اینکه شلیک کردن تیر وسط مغرت تورو میکشه
این کارو کردی
و من
دیگه حتی افسوس هم نمی خورم
حتی اشکی ندارم که سر قبرت بریزم
تو خودت رو کشتی
و من لبخند زنان خوابیدم
بدرود
پ.ن: داستان نویس خوبی نمیشم هیچ وقت !:))) اما اعتماد به نفسم زیاده
