there's too much beauty to quit
" />
« نوامبر 2007 | Main | ژانویه 2008 »
ببار
ببار
ببار
مگه یاد نگرفتی که ابر ها باید ببارن ؟
ببار
مگه یاد نگرفتی که ابری که نباره تاریک می کنه ؟
پس ببار
نذار اذیتش کنم اینجوری
ببار و دلم رو سبک کن
ببار و نذار غمباد کنم و بشینم این گوشه
ببار
نگاه کن
چشم هام چند ساعتی هست که می سوزن
منتظرن که بباری
گلوم یه ساعتی هست که گرفته
همه آماده ان
فقط تو باید بباری
تو باید تصمیم بگیری که بباری
ببار
خواهش می کنم ببار
خدای خوبم
می دونم که این نمره ها
هیچ کدوم نتیجه ی درس خوندن های من نبود
همه و همه اش
نتیجه ی محبت ها و بودن های توئه
خدای خوبم
شکرت می کنم
برای اینکه کنارمی
و آرومم می کنی
برای اینکه همراهمی
و کمکم می کنی
برای اینکه هستی
و عزیزانم رو خوشحال می کنی
خدای خوبم
هیچ جوری قادر نیستم خوبی هات رو وصف کنم
خیلی سخته حسی که تو دلمه
یه حس ِ عجیب که حس می کنه لیاقت این همه خوبی رو نداره
خدای خوبم
وقتایی که اینقدر نزدیکمی رو با هیچی عوض نمی کنم
وقتایی که بودنت رو اینقدر خوب می فهمم و حس می کنم
خدایا شکرت
به خاطر همه ی بزرگی ات
به خاطر همه ی مهربونی هات
برای اینکه خوشبختیم

بی تابی هایت تمام می شوند عزیزکم
همین که چشم هایت را ببندی و باز کنی
دستش را گرفته ای و از گرمای بودنش سیراب خواهی شد
اوایل شاید حتی باور نکنی
مثل من که وقتی تو آمدی باور نکردم
و تازه وقتی رفتی قدر لحظه های اینجا بودنت را فهمیدم
تازه حالا که نیستی
هر چیزی که یاد آور در خانه بودنت هست دلم را می لرزاند
تازه حالا
دست خط ات روز کاغذ ها را ساعت ها خیره نگاه می کنم و قربان صدقه ات می روم
تازه حالا دوباره خاطراتمان را مرور می کنم و دلم برایت تنگ میشود
اما خوشحالم
خوشحالم که آمدنش پنج هفته ای نیست
امروز خوشحالم
امروز از شوقی که در وجود توست خوشحالم
از خوشحالی ات
امروز که دیدمش
بغض گلویم را گرفته بود
می خواستم بگویم : کاشکی نگذاری دیگر هرگز تنهایی را تجربه کند
می خواستم بگویم : کاشکی بدانی چقدر برایم عزیز است
می خواستم بگویم : کاشکی مواظب عزیزترینم باشی
عزیزم
بالاخره قشنگ ترین دست گل ها را پیدا کردی ؟
می نویسم
امشب اونقدر می نویسم تا بفهمم چرا نرفتم ؟
امشب اونقدر می نویسم تا بفهمم چرا اینقدر بدجنسم
چرا اینقدر نامردم
می نویسم
اونقدر می نویسم تا از شرمندگی صبا در بیام
صبا جونم
باور نمی کنی چقدر دوستت دارم
چقدر روزای قدیمیمون برام با ارزشه
وجودت
اسمت
بودنت
دوست بودنمون
چقدر آرومم می کنه
با همه تفاوت هامون
با همه فرق داشتنامون
با همه دوری مون
امشب
تو قشنگ ترین شب زندگی تو
نیومدم ببینمت
واسه اینکه نمی دونم چرا
واسه اینکه به جاش
نشسته ام اینجا
دلم تنگه برای همتون
برای همه ی همه ی همه تون
که می دونم الان اونجایین
دلم تنگه و اشک می ریزم
و نمی دونم چرا نیومدم
نمی دونم
نمی دونم
نمی دونم
نمی دونی
تو که عاشق نبودی
تو که عاشق نبودی
تو که عاشق نبودی
نمی دونی
.
.
.
.
منم نمی دونم
منم عاشق نبودم
من دیشب
طی یک اقدام ناگهانی
با پاهای ترسان و لرزان
با ترس از اینکه نمی دانم پس از آن چه اتفاقی خواهد افتاد
به سمت شوفاژ های خانه پیش رفتم
و گردالوی سر آن ها را به آرامی چرخاندم
و پس از اینکه صدایی نیامد و چیزی منفجر نشد و
آبی سرازیر نشد و کمی مطمئن شدم
از کنارشان دور شدم
حالا انگار کمی همه چیز بهتر شده
چون صبح که از اتاقم می خواستم بیرون بروم
هیچ باد سردی به صورتم نخورد
انگار فضای خانه گرم تر شده
می دانم داری می آیی
دلم نمی آمد به خانه ات که قدم می گذاری
موج سرما تو را پس بزند
می خواستم بدانی
خانه ی خود آدم، همیشه گرم ترین جای دنیاست
پ.ن: ساعت 8 صبح است و من هنوز درس نخوانده ام
دلم می خواهد بنویسم
دلم برای نوشتن تنگ شده
هزار حرف نگفته دارم
هزار کار مانده
هزار چیز که فکرم را مشغول کرده و می دانم برای کسی اهمیتی ندارد
دلم برای غمگینانه نوشتن تنگ شده
با اینکه پر از شادی و انرژی ام
این همه مدت
ننوشتم
برای اینکه مدام ترسیدم کسی نوشته هایم را بخواند و
لحظه ای غمگین شود
دلم نمی آمد عزیزترین هایم را با حرف های پوچم غصه دار کنم
اما حالا حس می کنم
دلم برای نوشتن تنگ شده
نوشتن از ساده ترین چیزهای زندگی
از روزمره ترین هایم
از غر زدن هایم
دلم می خواهد بنویسم و دستم به قلم و کاغذ نمی رود
از وقتی که قلم و کاغذ را فقط برای جزوه نوشتن در دست می گیرم
دیگر دستم به قلم و کاغذ نمی رود برای نوشتن روزمره های زندگی ام
فردا امتحان دارم و باز هم کلی درس نخونده
اما هوس نوشتن بدجوری تو دلم نشسته
بشقاب غذای دیشب روی میزمه
و من دیشب، اونقدر خسته بودم که بعد از اینکه سالادم رو خوردم
حتی حوصله ام نیومد بشقابم رو ببرم تو آشپزخونه
حالا نشسته ام اینجا
دارم حدس می زنم چند تا ظرف نشسته توی آشپزخانه منتظرم هست
به این فکر می کنم که باید برنج بپزم برای شب
دارم فکر می کنم که درسسسسسسسسسسس دارم و عین خیالم نیست دوباره
دارم فکر می کنم که خانه سرد است و من دیگر طاقت سرمایش را ندارم
و مامان که بیاید و بگویم بلد نبودم شوفاژ ها را روشن کنم
دوباره می خندد و می گوید هنوز خیلی مانده که بزرگ شوی
و من ترجیح می دهم که خیلی از کارها را نکنم و او فکر کند که من خیلی مانده بزرگ شوم
و تنهایی از پس زندگی ام بر نمی آیم
دلم می خواهد هنوز دختر کوچک خانه باشم و همه نگرانم باشند
دلم می خواهد نتوانم تنهایی زندگی کنم
چون دلم نمی خواهد تنها زندگی کنم
دلم می خواهد حرف بزنم
اما درس دارمممممممممممممممممم
وقتی برای حرف زدن نماندهههههههههههههههه
بقیه حرف هایم را اگر چیزی یادم ماند بعدا می نویسم :*
چقدر همه ی خوابایی که می بینم واضح و طبیعی ان
همش خواب روزمره هام رو می بینم
اتفاق هایی که خیلی عادی ممکنه بیفتن یا حتی افتادن
اما همه ی خواب ها یه فرقی با واقعیت دارن و
اون هم اینه که شیرین تو همه ی خواب هام هست
خیلی عادی
انگار که همیشه بوده
پریشب خواب دیدم جواب امتحانم اومده، با شیرین دویدیم ببینیم چند شدم
دیشب خواب دیدم که از دانشگاه خسته و له مثل دیشب واقعی که خسته بودم دارم بر می گردم خونه
و همه اش دلم میخواست زودتر برگردم خونه چون که شیرین خونه تنها بود
دنیای عجیب و غریبیه
من خوبم
خیلی خوب
در کنار دیدن همه ی این چیزها لبخند می زنم و آرومم
این آرامشم رو مدیون خدای خوبمم
مدیون خیلی آدمای خاص تو زندگیمم
اما این روزا که باز یه کمی بار درس زیاد شده و منم تنهایی روم فشار آورده
در کنار این لبخند هام
گاهی بغض می کنم
و دلم تنگ میشه
شیرینم
دیروز که زنگ زدی یه انرژی خاصی گرفتم
دلم می خواست باهات حرف می زدم
حالا صبح که پا شدم تو خوابی و
منم دوباره تا شب می رم بیرون
دیشب که حالم بد بود
مثل بچه ها پا می کوبیدم زمین و
مامانم و می خواستم
تو رو می خواستم
کاشکی می دونست که قدرش رو می دونم
نه واسه اینکه ظرف ها رو می شست
یا به کارای بیرون خونه می رسید
واسه اینکه وقتی هست
خونه گرمه
و من دیگه سرمای خونه رو نمی تونم تحمل کنم
دلم برای بردیا و مامانش تنگ شده و این غرور لعنتی و
امتحانای لعنتی تر نمی ذاره برم پیششون
شیرینم
کاشکی امشب بتونم باهات حرف بزنم
خوابای شیرین ببینی :*:*