" /> Shibba: ژانویه 2008 Archives

« دسامبر 2007 | Main | فوریه 2008 »

پنجشنبه،25 ژانویه 2008

she finally admit it, that she hates me
and im not even crying
because a part of me always knows about it
she hates me
just like she hates him
and im as devil as he is
and im as disgusting as he is
and im hurting her as he was hurting her
and i can not do anything about it
cause she hurts me too
she hurts me so much that I wanna cry all my life
she hates me
and i knew it, from when I hug her and she was impassible
I knew it, and today, when she finnaly told me that she hates me
that was the last shot,
and I am a dead girl
I have nobody else in my life
and i am dead inside

جمعه،19 ژانویه 2008

گرد و خاکی گشته بود

گرد و خاکی گشته بود
گرد و خاکی گشته بود
.
.
.
اما هنوز آیینه بود

دوشنبه،15 ژانویه 2008

امروز

خدایا
امروز از صبح دارم به عظمتت فکر می کنم
امروز از صبح که بدون اینکه چیزی شده باشه هی بغض می کنم
و اشک می ریزم و بعدش خنده ام میگیره و به خودم میام
امروز از صبح که هی خشم همه ی وجودم رو میگیره و قاطی می کنم و یهو به خودم مسلط میشم، امروز از صبح که هی عصبی میشم و گرمم میشه و داغ می کنم
دارم به عظمتت فکر میکنم که چه طوری می تونی با یه تغییر کوچیک تو بدن آدم، آدم رو به این روز بندازی
دارم فکر می کنم، اگه از همون اول خلقت تصمیم گرفته بودی که آدمها رواینجوری بیافرینی چقدر بد بود
دارم به این فکر می کنم که خدایا شکرت که من همیشه اینجوری نیستم و این حال و روز مال همین چند روزه
دارم به این فکر می کنم که خدایا شکرت که شادی رو آفریدی تا آدمها مجبور نباشن غمگین باشن

به خیلی چیزای دیگه هم فکر میکنم
یکی از بچه ها دیروز می گفت داشته به محیا میگفته که کاشکی شیوا با دوستاش بره بیرون که زودتر از من نرسه خونه، شبکه بخونه
من از دیروز دارم فکر میکنم و خنده ام میگیره
دارم فکر میکنم چه جوری یه نفر میتونه توزندگیش اینجوری فکر کنه
دارم به این فکر می کنم که من همه ی دیروز غصه خوردم که این بیچاره ها عصرش امتحان دارن
دارم به اینا فکر می کنم و حرفای دو سال پیشش یادم میاد که میگفت : اگه تو ریاضی 2 رو پاس کنی و من بیفتم از دانشگاه انصراف می دم
دارم به این فکر می کنم که از افتادن ِ من یا درس نخوندن ِ من به اون چی میرسه ؟
جز این بوده که من ساعت ها وقتم رو همیشه گذاشتم برای اینکه هر چی بلد بودم به اون و بقیه یاد بدم ؟

چیزایی که من بهش فکر میکنم اصلا به کودکانگی و احمقانگی این چیزا نیست
من دارم به عمق فاجعه فکر می کنم
به اینکه خدایا شکرت به خاطر چیزی که هستم
خدایا شکرت به خاطر اینکه شاید بتونم بهتر و بهتر بشم
خدایا شکرت که بخیل نیستم
خدایا شکرت که موفقیت دوستام همیشه خوشحالم می کنه
خدایا شکرت که همیشه برای موفقیتشون دعا کردم
خدایا شکرت که نتونستم بدجنس باشم
خدایا شکرت که بهم نیرویی دادی که در حدی که می تونم به بقیه کمک کنم
خدایا شکرت که می تونم چیزایی که یاد میگیرم رو به بقیه منتقل کنم
خدایا شکرت به خاطر اینکه من اینجوری نیستم
و خدایا بازم شکرت
به خاطر اینکه هنوز کلی دوست ِ دیگه دارم که هیچ کدوم اینجوری نیستن
به خاطر اینکه هنوز دوستایی دارم که با من یکی هستن و غمامون و شادی هامون یکیه
خدایا شکرت

جمعه،12 ژانویه 2008

مگه من چیم از دانشگاه پیام نور و دانشگاه آزادی ها کمتره ؟

باز امتحان ها شروع شد و این حس ِ کتاب خوانی و اکتیو بودن ِ من از راه رسید
اصلا انگار مویش را آتش زده اند که این طور بی مقدمه سر و کله اش پیدا می شود و من
همانطور که دارم زور می زنم شبکه بخوانم یکهو هوس می کنم کتاب داستان های نخوانده ام را بخوانم و عذاب وجدان اینکه درس دارم می آید سراغم و باز هم دعواهای همیشگی توی مغزم شروع می شود
خودم هنوز باورم نشده که تا چند روز پیش دعا می کردم دانشگاه ها تعطیل نشوند و امتحان های کذایی را بدهیم و راحت شویم و دیشب به جای درس خواندن نشسته بودم زل زده بودم به صفحه تلویزیون بلکه ما هم تعطیل شویم که نشد! حتی صبح هم که بیدار شدم تلویزیون را روشن کردم اما خبری نبود و من در ناباوری (ان شاءا...) آخرین امتحان نوذری را هم دادم و حتی قبلش هم برای شما غُر نزدم! باورتان می شود ؟
به هر حال هنوز هم منتظرم تا فردا و یا حتی پس فردا تعطیل شود
اما خبری نیست
من دارم زور میزنم شبکه بخوانم آن هم فقط از روی شرمندگی سروش که کل شبکه را خوانده و خلاصه کرده که ما مجبور نشویم کل کتاب را بخوانیم و من هم قرار است یک فصل را خلاصه کنم


هوا سرد است، نه ؟
هوا خیلی خیلی سرد است و من حتی در خانه با این همه لباس و پتو و چسبیدن به شوفاژ باز هم مدام می لرزم
خدا آخر عاقبتمان را به خیر کند

دوشنبه، 8 ژانویه 2008

به به چه برفی داره می باره

اون روز که اومدی یادته چقدر خوشحال شدم ؟
یادته چقدر قربون صدقه ات رفتم ؟
چقدر گفتم که وااااااااااای چه خوشگلی ؟
یادته چه جوری بقلت کردم و چه قدر مضحکه ی اون پسره تو دانشگاه شدم که وایساده بود و بر و بر من و نگاه می کرد ؟
حالا هنوزم
همینجوری
هر وقت که یهو هوس می کنی بیای
قربون صدقه ات می رم و باورم نمیشه که یه چیزی این همه بتونه قشنگ باشه
هنوزم هر بار که میای
می گم خدایا همه ی نعمت هات یه طرف و قشنگی این برف سفیدی که داره میباره یه طرف دیگه
اما آخه آدمِ حسابی
هر چیزی یه حدی داره
تو دیگه داری شورش رو در میاری
من پوسیدم تو خونه
من ِ بیچاره این همه برنامه ریخته بودم این یه هفته ی فرجه بشینم خیر سرم درس بخونم
تو که می بینی تو خونه نمیشه درس خوند
خوب بس کن دیگه :))
بی جنبه ! حالا ما ازت تعریف می کنیم تو هم هی ببار رو سرمون
:)))) خوب خوشگلی که خوشگلی ، هی که نباید خود نمایی کنی آخه