برای آزاده
این روزها
دلم می خواهد مدام خاطره بسازم
با تو
با تو
و با تو
دلم می خواهم خاطره بسازم
خاطره هایی که بعدها
وقتی نگاهشان می کنم
غرق لذت شوم
و لبخند بر لبانم باشد
دلم تنگ شده برای همه ی خاطره هایمان
برای همه ی با هم بودن هایمان
امروز پر ِ اشکم و مدام غصه می خورم
بیا خاطره بسازیم
بیا این اندک روزهای با هم بودنمان را ماندگار کنیم
دلم تنگ میشود برایت لعنتی
دو ماه ِ دیگر که دیگر نتوانم هر وقت که دلم خواست ببینمت
دلم برایت تنگ میشود
همین حالا هم
دلم برایت تنگ است
برای خنده هایت
و اشک امانم نمی دهد
می خواهم
مثل بچه ها
پاهایم را بکوبم زمین
و بگویم که
چقدر
و چقدر
و چقدر
دلم میخواهد
آنقدر با هم باشیم
که بعدتر ها
ندانم به کدام روز فکر کنم و کدام خاطره را مرور کنم
دوستت دارم برای همه ی بودن هایت

Comments
عزیز دلم... اشکم در اومد...
دلم خیلی تنگه برات... تو این روزایی که هی باید درس بخونیم و درس...
می ریم... می ریم درکه و کن و ماشین بازی و کافه و می ریم همه جا... یه عالم... فقط یه هفته صبر کن... هر روز می ریم ددر عشقی :*
Posted by: آزاده | چهارشنبه،12 ژوئن 2008
عزیز دلم... اشکم در اومد...
دلم خیلی تنگه برات... تو این روزایی که هی باید درس بخونیم و درس...
می ریم... می ریم درکه و کن و ماشین بازی و کافه و می ریم همه جا... یه عالم... فقط یه هفته صبر کن... هر روز می ریم ددر عشقی :*
Posted by: آزاده | چهارشنبه،12 ژوئن 2008