" /> Shibba: ژوئیه 2008 Archives

« ژوئن 2008 | Main | اوت 2008 »

پنجشنبه،25 ژوئیه 2008

خان صفرم

از رفتن حرف می زدم
بهمن اصرار داشت که بگوید رفتن سخت است
اصرار داشت که همه ی رویاهای من را خراب کند
یا شاید من را به واقعیت بر گرداند
می گفت: از کجا مطمئنی که ویزا میگیری؟ اینقدر ها هم آسان نیست
من می دانستم اسان نیست
اما حالا دیگر کار از کار گذشته و من مدت هاست که برنامه ریخته ام بروم
آنقدر ته دلم مطمئنم و آنقدر همه ی برنامه های زندگی ام بر اساس این است که دیگر اینجا نیستم
و پیش شیرینم که گاهی وقت ها دلم بدجوری می لرزد
دلم می لرزد از اینکه اگر نشود چه ؟
اگر همه ی رویاهای من خیلی راحت خراب شوند، آن وقت من می مانم و یک زندگی
که هیچ برنامه ای برایش ندارم و نمی دانم می خواهم چکارش کنم
بزرگ شدن سخت است
دیگر تابستان ها بی خیال نمی چرخی و خیالت راحت نیست که مامان برای سال جدید در یک مدرسه ی خوب
اسمت را نوشته
حالا باید تابستان ها تلاش کنی
برای اینکه در یک مدرسه ی خوب بتوانی خودت را ثبت نام کنی
حالا فقط خودت هستی و خودت
و همه چیز به تو بستگی دارد
و آن خانم و یا آقایی که پشت میز سفارت می نشیند و تشخیص می دهد که تو صلاحیت داری وارد یک کشور دیگر شوی یا نه

حالا فقط خودم هستم و خودم
و هنوز راه درازی دارم تا رسیدن به آن خانم و یا آقایی که پشت میز سفارت می نشیند

دوشنبه،15 ژوئیه 2008

مامان صداش غم داشت
و من نتونستم غمش رو تحمل کنم
شاید تا همین یکی دو روز پیش هم هنوز امیدوار بود
اما امشب
یه جوری سرد و بی روح بود که دلم لرزید
می دونم براش مهمه
می دونم بعد از کلی وقت برنامه ریخته عزیزترینش رو ببینه
خدایا
فقط کمکش کن که دلش شاد باشه
کمکش کن شاد باشه

شادی که اصرار کرد برم باهاشون مسافرت
اولش مثل همیشه هیچ ذوق و شوقی نداشتم
کم کم به خودم گفتم، این بار شاید آخرین تابستونی باشه که
بتونم با شادی اینا برم مسافرت
به خودم گفتم پروژه هام هم که تا اون موقع تموم شه و موقعیت خوبیه
به خودم گفتم می رم خوش گذرونی فقط
دلم نمیخواد یه شب مونده به مسافرت
اینجوری افسرده و دمغ نشسته باشم اینجا و همه ی کشتی هام غرق شده باشن
دلم نمی خواست یه روز مونده به رفتنم، اینجوری حالم گرفته باشه و همه ی پروژه هام مونده باشه
دارم زور می زنم
مثل همیشه
شب ِ آخر
دارم زور می زنم که تموم شه
و صدای ابراهیم پور تو سرم کوبیده میشه که
به هر کسی به اندازه ی کاری که کرده نمره می دم
صداش که می گفت از کجا بفهمم کی خودش اینا رو نوشته و کی نه ؟
راستش رو بگم
دارم به این فکر می کنم که اون آخرش همه چی رو میپیچونه و یه چرتی سر هم می کنه و تخویل میده
و من که همیشه فکر می کنم یا باید چیزی که می دم کامل باشه و بهترین باشه یا نباید تحویل بدم، آخرش نمره ام
از اون کمتر میشه
راستش رو بگم
از اینکه نمره ام از اون کمتر بشه ناراحت نیستم
از اینکه نمره ای که حقمه رو نگیرم ناراحتم
از اینکه نمی تونم کامل باشم تو این درس ناراحتم
از اینکه انتظار داشتم بهترین و لذت بخش ترین پروژه رو بنویسم واسه این درس
و حالا نمی تونم
نمی تونم
و حالا حتی نمی تونم از مسافرت رفتنم لذت ببرم
نمیخوام پروژه ام رو بکشونم به اونجا
می خوام اونجا فکرم آزاد باشه
حتی به قیمت اینکه نمره ی پروژه رو نگیرم

خسته ام
فکر میکنم توانایی خوش گذرونی و لذت بردن رو ندارم دیگه
فکر میکنم خدا این توانایی رو ازم گرفته و دیگه نمی تونم از چیزی راضی باشم

خدایا
بهم یاد بده که دوباره خوشحال باشم و لذت ببرم
از تک تک چیزای دور و برم

خدایا
کمکش کن خوشحال باشه
کمک کن مامانم از ته ته دلش خوشحال باشه
من هیچ وقت طاقت دیدن ناراحتیش رو ندارم

خدایا
کمک کن شیرینم لبخند بزنه

سه‌شنبه، 9 ژوئیه 2008

هه :) وبلاگ من 6 ساله شد

در کنار 6 ساله شدن وبلاگم خیلی چیزای دیگه هم 6 ساله میشن

همه ی خاطراتم رو تو این سالها دووست دارم
و خوشحالم