خان صفرم
از رفتن حرف می زدم
بهمن اصرار داشت که بگوید رفتن سخت است
اصرار داشت که همه ی رویاهای من را خراب کند
یا شاید من را به واقعیت بر گرداند
می گفت: از کجا مطمئنی که ویزا میگیری؟ اینقدر ها هم آسان نیست
من می دانستم اسان نیست
اما حالا دیگر کار از کار گذشته و من مدت هاست که برنامه ریخته ام بروم
آنقدر ته دلم مطمئنم و آنقدر همه ی برنامه های زندگی ام بر اساس این است که دیگر اینجا نیستم
و پیش شیرینم که گاهی وقت ها دلم بدجوری می لرزد
دلم می لرزد از اینکه اگر نشود چه ؟
اگر همه ی رویاهای من خیلی راحت خراب شوند، آن وقت من می مانم و یک زندگی
که هیچ برنامه ای برایش ندارم و نمی دانم می خواهم چکارش کنم
بزرگ شدن سخت است
دیگر تابستان ها بی خیال نمی چرخی و خیالت راحت نیست که مامان برای سال جدید در یک مدرسه ی خوب
اسمت را نوشته
حالا باید تابستان ها تلاش کنی
برای اینکه در یک مدرسه ی خوب بتوانی خودت را ثبت نام کنی
حالا فقط خودت هستی و خودت
و همه چیز به تو بستگی دارد
و آن خانم و یا آقایی که پشت میز سفارت می نشیند و تشخیص می دهد که تو صلاحیت داری وارد یک کشور دیگر شوی یا نه
حالا فقط خودم هستم و خودم
و هنوز راه درازی دارم تا رسیدن به آن خانم و یا آقایی که پشت میز سفارت می نشیند
