" /> Shibba: سپتامبر 2008 Archives

« اوت 2008 | Main | اکتبر 2008 »

جمعه،27 سپتامبر 2008

زندگی

چرا ملافه هایت را شستم و دیشب با آن همه سر گیجه
روی تختت پهن کردمشان و بالشهایت را مرتب کردم ؟
وقتی می دانستم که هیچ وقت روی این تخت نمی خوابی ؟

چرا همه ی دیروز همه جا را تمیز کردم
وقتی می دانستم دوباره امروز همه چیز به هم میریزد ؟

شاید به خاطر همان یک لحظه ی ورودت که احساس ِ آرامش کنی
شاید دیروز وقتی با سرماخوردگی و سرگیجه ام سینک ظرف شویی را با وایتکس تمیز می کردم و جا ظرفی را می شستم به خاطر این بود که فقط اگر احیانا نگاهت به آنجا افتاد نگویی که تو هیچ وقت خانوم خانه نمی شوی
نه به خاطر اینکه بگویی آفرین چقدر همه چیز تمیز است
نه به خاطر اینکه خوبی ها را ببینی
به خاطر اینکه بدی ها را نبینی
چرا در برنامه ی دیروزم نوشته بودم که باید غذا بپزم برایت
وقتی می دانستم که هیچ وقت اینجا غذا نمی خوری؟
چرا این همه منتظرت بودم ؟
وقتی همه ی این چیزها را می دانستم ؟

لباس ها را یکی یکی در می آوردی و من سعی می کردم خودم را ذوق زده نشان دهم
و محو تو بودم و زندگی ای که دوباره در این خانه جریان پیدا می کرد
حالا که پشت میزم نشسته ام انگار که دوباره وارد زندگی شده باشم می دانستم که کارهایی برای انجام دارم
انگار فقط منتظر بودم بیایی تا زندگی را از سر بگیرم
این همه منتظر بودم
و همین یک ساعتی که همه اش به جمع کردن و حرفهای هول هولکی گذشت ارزشش را داشت
با این که باز هم هنوز نیامده مجبور شدی تند تند لباس بپوشی و دنبال وسایلت بگردی و بروی
اما همین یک ساعت هم غنیمت بود
غنیمت بود که زندگی را برگردانی به زندگی ام

پ.ن: قبل تر ها اذیت می شدم که چرا مرا نمی بینی ؟
برایم مهم بود که به من توجه کنی
و مرا هم ببینی
حالا پر پر می زنم برای اینکه فقط فرصت شود من ببینمت
پر پر می زنم برای اینکه فرصت شود آرام گوشه ای بنشینی و من بتوانم خیره نگاهت کنم


دوشنبه،23 سپتامبر 2008

کلاس دومی

تمام تابستون غر زد که مدرسه بده و حوصله اش رو ندارم
تمام تابستون دنبال یه راه فرار بود و هی می گفت نمیشه من جهشی بخونم ؟ا
تمام تابستون من ناراحت بودم که چرا این بچه حوصله ی درس نداره و اینقدر باید بشینی بالا سرش تا مشق بنویسه در حالیکه ما ها همیشه کارامون رو خودمون کردیم و درسامون رو خوندیم
حالا امروز
پسر من کلاس دومی شده
و وقتی صدای خوشحالش رو پای تلفن می شنیدم قند تو دلم آب میشد
وقتی بهش می گفتم چه پسر کلاس دومی ِ بزرگی و می خندید، ذوق می کردم
از این همه ذوق و شوقی که داشت و حس ِ خوبی که از مدرسه پیدا کرده بود و از کلاس دومی شدنش

گفتم منم فردا میرم مدرسه
گفت راست میگی؟ کلاس چندم ؟
با ناراحتی گفتم کلاس پتجم
گفت یعنی پنجم ِ دانشگاه ؟ کی تموم میشه ؟
گفتم امسال که برم دیگه تموم میشه
گفت یعنی بعدش می ری سر کار ؟
گفتم آره یا می رم سر کار ، یا می رم پیش خاله شیرین
گفت اگه خواستی بری پیش خاله شیرین بگو منم باهات بیام چون من هم می خوام برم پیش خاله شیرین
بعدش هم برم از کامران هومن امضا بگیرم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!اااااااااااااااا

آخرش این بچه جواد شد :)))))

با همه بزرگی اش و فکرای عجیب غریب و قلمبه سلمبه اش، این همه سادگی اش رو دوست دارم
اینکه هنوز درگیر این دنیا نشده و رفتن پیش خاله شیرینش تو ذهنش آسونه
کاشکی می شد
کاشکی به همین راحتی ِ خونه ی خاله و دایی رفتن ها
می شد رفت پیش خاله شیرین

بردیای کوچیک من کلاس دومی شده
و من خوشحالم از اینکه می تونم سالهای بزرگ شدنش رو بشمرم
صدای خنده هاش رو بشنوم
و تو روزای هیجان انگیز زندگی اش شریک بشم

خدای خوبم
به خاطر همه ی این خوشبختی های کوچک و بزرگم
شکرت

یکشنبه،22 سپتامبر 2008

خوب شد

عجیب نیست ؟ا
اینکه دیگر نمی نویسم ؟

پ.ن: دلم میخواست کلی نوشته های قشنگ بنویسم راجع به اول مهر
اما دست من نیست
اگر نوشتنم نیاید، یعنی نوشتنم نمی آید
و من روزها و مناسبت ها را از دست می دهم
شاید بهتر هم همین باشد
چه فرقی میکند اول مهر با آخرش ؟
چه فرقی می کند برای منی که دیگر نه مدرسه می روم، نه روز اول صف می بندم در حیاط
نه فارغ التحصیل هایمان می آیند برایمان مطلب می خوانند
چه فرقی می کند وقتی روز اول مهر ذوق این را نداشته باشی که ببینی چه کسانی امسال در کلاست افتاده اند؟
وقتی دیگر چیزی نداشته باشی که سرش غر بزنی یا خوشحال شوی یا بالا و پایین بپری ؟
چه فرقی می کند وقتی دیگر آنقدر بزرگ شده ای که دلت نمی خواهد کلاسهایت را بپیچانی ؟
وقتی دیگر حتی رسما دوران داشنجویی ات هم به سر آمده و هیچ چی نیستی ؟
وقتی بچه ها به شوخی خانم مهندس صدایم می کنند دلم هری می ریزد پایین
از اینکه 4 سال گذشته و من رسما هیچی نیستم ، حتی یک مهندس ِبه ظاهر مهندس
دلم هری می ریزد
از اینکه برای اینکه کسی شوم چه راه درازی هنوز مانده

پ.ن دو : چهار سال گذشته و من دلم به اندازه ی همه ی این چهار سال برای بچه های دانشگاه تنگ است

پ.ن سه : خوب شد نوشتنم نمی آمد

دوشنبه، 2 سپتامبر 2008

امروز

دلم نمی خواد مثل آدم های به درد نخور
بیفتم یک گوشه و هیچ کار مفیدی نکنم
دلم نمی خواهد ازصبح مدام غر بزنم
درست است که گشنه که می شوم کلافه می شوم و سردرد می گیرم و عصبی تر از همیشه ام
اما
روزه نگرفتم که ادای وظیفه کرده باشم و از صبح تا شب
لم بدهم اینجا
و موقع افطار
آنقدر بخورم که باز مجبور شوم لم بدهم جلوی تلویزیون تا صبح

خوب البته که موقع افطار مثل هر وعده ی غذایی دیگری، نمی توانم جلوی خودم را بگیرم و حسابی می خورم
اما امروز
دلم می خواهد زندگی کنم مثل هر روزدیگر
می خواهم بیشتر از روز های قبل به کارهایم برسم
می خواهم یاد بگیرم که
هر چیزی بهانه ای نباشد برای بداخلاق شدن و عصبی بودن هایم
می خواهم یاد بگیرم با هر سختی ای می شود ساخت
می خواهم خودم را بسازم
می خواهم با ادب باشم، مهربان و با توجه
می خواهم تندی نکنم
بداخلاقی نکنم
حرص نخورم

حتی اگر فقط همین یک امروز را این همه خوب باشم

یکشنبه، 1 سپتامبر 2008

حس عجیبی است بی تو بودن، می دانم باور نمی کنی

هر روز تصمیم میگیرم زندگیم را عوض کنم
هر روز صبح که بیدار میشوم
به خودم می گویم
زندگی ام را از این یکنواختی
و بی حوصلگی
و بی انگیزگی
در می آورم

کوه امروز
حالم را حسابی جا اورده بود
حس می کردم
می توانم برای همیشه سرسبز بمانم

حالا شب است
و هنوز از نیمه هم نگذشته
من پر ِ بغضم
و از چشمانم خون می بارد
دارم به این فکر می کنم که فردا
چه طور می توانم زندگیم را عوض کنم
و از این بی حوصلگی و بغض کردن ها خلاص شوم