زندگی
چرا ملافه هایت را شستم و دیشب با آن همه سر گیجه
روی تختت پهن کردمشان و بالشهایت را مرتب کردم ؟
وقتی می دانستم که هیچ وقت روی این تخت نمی خوابی ؟
چرا همه ی دیروز همه جا را تمیز کردم
وقتی می دانستم دوباره امروز همه چیز به هم میریزد ؟
شاید به خاطر همان یک لحظه ی ورودت که احساس ِ آرامش کنی
شاید دیروز وقتی با سرماخوردگی و سرگیجه ام سینک ظرف شویی را با وایتکس تمیز می کردم و جا ظرفی را می شستم به خاطر این بود که فقط اگر احیانا نگاهت به آنجا افتاد نگویی که تو هیچ وقت خانوم خانه نمی شوی
نه به خاطر اینکه بگویی آفرین چقدر همه چیز تمیز است
نه به خاطر اینکه خوبی ها را ببینی
به خاطر اینکه بدی ها را نبینی
چرا در برنامه ی دیروزم نوشته بودم که باید غذا بپزم برایت
وقتی می دانستم که هیچ وقت اینجا غذا نمی خوری؟
چرا این همه منتظرت بودم ؟
وقتی همه ی این چیزها را می دانستم ؟
لباس ها را یکی یکی در می آوردی و من سعی می کردم خودم را ذوق زده نشان دهم
و محو تو بودم و زندگی ای که دوباره در این خانه جریان پیدا می کرد
حالا که پشت میزم نشسته ام انگار که دوباره وارد زندگی شده باشم می دانستم که کارهایی برای انجام دارم
انگار فقط منتظر بودم بیایی تا زندگی را از سر بگیرم
این همه منتظر بودم
و همین یک ساعتی که همه اش به جمع کردن و حرفهای هول هولکی گذشت ارزشش را داشت
با این که باز هم هنوز نیامده مجبور شدی تند تند لباس بپوشی و دنبال وسایلت بگردی و بروی
اما همین یک ساعت هم غنیمت بود
غنیمت بود که زندگی را برگردانی به زندگی ام
پ.ن: قبل تر ها اذیت می شدم که چرا مرا نمی بینی ؟
برایم مهم بود که به من توجه کنی
و مرا هم ببینی
حالا پر پر می زنم برای اینکه فقط فرصت شود من ببینمت
پر پر می زنم برای اینکه فرصت شود آرام گوشه ای بنشینی و من بتوانم خیره نگاهت کنم

