" /> Shibba: اکتبر 2008 Archives

« سپتامبر 2008 | Main | نوامبر 2008 »

پنجشنبه،24 اکتبر 2008

امروز، فردا، دیروز

چقدر حس خوبی است
بعد از مدت ها، چند روزی است که دوباره صبح ها وبگردی می کنم
بعد از مدت ها که گوگل ریدرم داشت می ترکید
چند روزی است که صبح ها بعد از بیدار شدن، قبل از دست و صورت شستن و قهوه خوردن حتی، وبگردی می کنم و لذت می برم
از حس ِ اینکه بیکارم و می توانم برای خودم وقت بگذرانم لذت می برم
و احساس ِ 'زندگی' می کنم
حتی اگر بعد از آن دوباره مجبور باشم زندگی بی زنده بودنم را از سر گیرم
فردا همه چیز تمام می شود
فردا می روم پیش شادی اینها
دلم برای خودش و پسر کوچکش بینهایت تنگ شده

دیروز، پیش مادرجون بودم
تمام مدت بغض داشتم
حالشان خوب بود
اما
دلم نمی خواست در آن روز و حال ببینمشان
همیشه دلم می خواهد حس کنم که هنوز از پس همه چیز بر می آیند و قدرت اداره کردن همه ی مان را دارند
دلم نمی خواهد ناتوانی هایشان را ببینم
دلم گرفته بود دیروز
شاید حوصله شان سر می رفت آنجا
اما، شاید یواشکی از اینکه همه بهشان احترام می گذاشتند و مواظبشان بودند لذت می بردند. همه ی پرستارها و همه ی کارکنان هر وقت رد می شدند حالشان را می پرسیدند
و من افتخار می کردم به مادر بزرگم
به مهربانی شان
و سفیدی موهایشان که حالا دیگر خط های خاکستری اش خیلی خیلی کم شده
وقتی که همه ی دغدغه شان این بود که آستین بلوزی که بیمارستان تنشان کرده بود کوتاه است
پیش خودم فکر می کردم یک انسان چقدر می تواند پاک باشد و معصوم ؟
یا اینکه نسل گذشته چقدر ادمها را سخت بزرگ کرده که اینطور بهشان عذاب وجدان می دهد

پراکنده است ذهنم
می دانم
خوب می شوم
کارهایی که نوشته ام، اگر یکی یکی خط بخورند، ذهنم آرامتر می شود

دوشنبه،21 اکتبر 2008

.....ممممممم

این ترم آزمایشگاه فیزیک دارم
دانشکده فیزیک امیر آّباد
از در دانشکده که می رم تو
یادم میره که دانشجو ام و کلاس دارم
خودمون رو میبینم
من ، نوشین ، صبا، آزاده ، پژمان، سیامک ، تو
ما که دنبال هم می دویم
همتون از جلوم رد میشین
می دوین سمت دستشویی ته راهرو
می دونم می خواین کرم بریزین
اون وسط
وسط سالن
پره آدمه، اونقدر شلوغ که نمی تونی کسی رو پیدا کنی
هر گوشه اش یکیه
هر گوشه اش یه خاطره از زندگیم
یه خاطره از روزای زندگیم
و من لبخند می زنم
به تو
به روزای با تو بودنم
و دلتنگی هام
لبخند می زنم به همه ی دوستی هام و همه ی روزام
چقدر خوشبختم
چقدر خاطره های خوب دارم

من قدر روزای زندگیم و قدر دوستام رو می دونم
قدر خانواده ام
قدر سختی هایی که می کشم حتی
قدر محیایی که هر روز باهامه
قدر سروش و شهاب و حمیدی که کمتر هستن
اما هنوز هم هر وقت از دور می بینمشون ذوق می کنم
قدر روزایی که داشتیم و دور هم بودن هامون
قدر بهمنی که نیست و آدم تازه می فهمه که اون اومدن و رفتنای بی سر و صداش تو دانشکده چه غنیمتی بوده
قدر این اس ام اس هایی که هنوز می زنی

جمعه،11 اکتبر 2008

من خوبم

مگه زندگی به جز اینه ؟
به جز اینکه گاهی دیگه نتونی تحملش کنی و بشینی یه گوشه زار بزنی ؟
مگه زندگی به جز همین روزاییه که داریم ؟ همین روزایی که گاهی دیگه نمی تونی نگاشون کنی
روزایی که کم میاری
مگه زندگی به جز اینه که غر بزنی
و دوروبرت پر از آدمایی باشن که بهت نیرو بدن
مگه زندگی به جز اینه که دوباره جون بگیری و هر دفعه که خواستی گیج بشی یاد حرفای آدمای دور و برت بیفتی
یادت بیفته که چقدر خوبه که آدمایی که تجربشون از تو بیشتره می تونن آرومت کنن
مگه زندگی به جز اینه که بعد از غر زدن قدرش رو بیشتر می دونی همیشه ؟
مگه زندگی به جز این روزا و این هوای پاییزیه ؟
هوا خوبه
اونقدر خوب که دلت می خواد بغلش کنی
دلت می خواد راه بری
بی هدف
بدون دغدغه
بدون نگرانی
هوا خوبه
منم خوبم
من بلدم خوب باشم
بلدم لذت ببرم
و این بزرگترین نعمتیه که خدا بهم داده
در کنار بقیه ی نعمت هاش
در کنار دوستای خوبی که دارم
و لحظه های خوبی که دارم
و زندگی خوبی که دارم
امروز
خسته از این همه شلوغی
دوباره نیرو گرفتم که همه جا رو تمیز کنم
همه جا رو تمیز کردم
و توی ذهنم نوشتم : همه جا رو تمیز کردم تا با خیال راحت دوباره همه جا رو بریزی به هم
و خندیدم
به خودم
به خونه که تمیز شده
به حماقت من و این همه وسواس برای مرتب بودن

خوبم
اما گیجم و همه چیز تو ذهنم حسابی قاطی است
می خواستم امتحان شنبه رو کنسل کنم که فقط روی امتحان بعدی اش متمرکز شم
دیر شده بود برای کنسل کردن
حالا دوباره همون آشم و همان کاسه
نمی تونم بی خیالش شم و باز ذهنم درگیرشه. دلم نمی آد براش درس نخونم
همانطور که دلم نمی آد تمرین های آمار فردا رو حل نکنم
هر چقدر به خودم می گوم دو هفته بیخیال درسهای دانشگاه شو
فایده نداره که نداره
ذهن احمق من نمی تونه حرفهای من رو بفهمه

من خوبم
هوا خوب است
آنقدر که دلت می خواهد بغلش کنی

پنجشنبه، 3 اکتبر 2008

گردو و هویج و دارچین ... همه ی چیزهایی که دوست دارم

تازگی ها هر وقت افسرده میشم دلم می خواد شیرینی بپزم یا کیک یا حتی غذا
دلم اما چیزهای جدید می خواد
الان کیک هویج و گردو توی فر در حال پختنه
وقت هایی که انگیزه ای ندارم این تنها کاریه که می تونم انجام بدم
یعنی منی که امروز حتی دلم نمی خواست از تخت بلند شم، حاضر شدم به خاطرش برم از سرکوچه خرید کنم و بیام
یعنی اینکه این آشپزی کردن به من نیرو می ده
دیگه برام مهم نیست که مامان بیاد خونه و بگه اینا آدم رو چاق می کنه
دیگه عذاب وجدان نمی گیرم از اینکه یه لیوان روغن رو خالی کنم تو کیک
دیگه حتی ذوق این رو ندارم که آماده بشه و بخورمش
فقط می خواهم یه چیزایی درست کنم
و هنوز نفهمیدم که این حس چه جوری کمکم می کنه و خوبم می کنه
از اونجایی که هیچ مهمونی ندارم هیچ وقت
شاید کم کم برم خونه های مردم واسه مهمونی هاشون آشپزی کنم :))))))ا
اینجوری اقلا این چیزایی که درست می کنم حروم نمی شن

واقعا با همه ی وجودم دلم می خواد وقتی می بینمت اونقدر بزنمت که از حال برم
اما وقتی می بینمت
شیوای وحشی ِ وجودم رام میشه
بعدش من می مونم و یه دنیا عصبانیت از دست خودم که چرا نتونستم بزنمت
که چرا نمی تونم جواب بدی هات رو بدم بهت

من شیرینی می پزم
دسر
کیک
یا شاید حتی غذا

تا وقتی که خوب ِخوب شم
تا وقتی که دیگه خیال نکنم با تو دارم آشپزی می کنم
تا وقتی دیگه موقع آَشپزی کردن مدام باهات حرف نزنم و فکر نکنم که پیشمی
تا وقتی همه خاطره هام رو فراموش کنم
تا وقتی که بتونم بزتمت، یا دیگه دلم نخواد که اینکار رو بکنم