.....ممممممم
این ترم آزمایشگاه فیزیک دارم
دانشکده فیزیک امیر آّباد
از در دانشکده که می رم تو
یادم میره که دانشجو ام و کلاس دارم
خودمون رو میبینم
من ، نوشین ، صبا، آزاده ، پژمان، سیامک ، تو
ما که دنبال هم می دویم
همتون از جلوم رد میشین
می دوین سمت دستشویی ته راهرو
می دونم می خواین کرم بریزین
اون وسط
وسط سالن
پره آدمه، اونقدر شلوغ که نمی تونی کسی رو پیدا کنی
هر گوشه اش یکیه
هر گوشه اش یه خاطره از زندگیم
یه خاطره از روزای زندگیم
و من لبخند می زنم
به تو
به روزای با تو بودنم
و دلتنگی هام
لبخند می زنم به همه ی دوستی هام و همه ی روزام
چقدر خوشبختم
چقدر خاطره های خوب دارم
من قدر روزای زندگیم و قدر دوستام رو می دونم
قدر خانواده ام
قدر سختی هایی که می کشم حتی
قدر محیایی که هر روز باهامه
قدر سروش و شهاب و حمیدی که کمتر هستن
اما هنوز هم هر وقت از دور می بینمشون ذوق می کنم
قدر روزایی که داشتیم و دور هم بودن هامون
قدر بهمنی که نیست و آدم تازه می فهمه که اون اومدن و رفتنای بی سر و صداش تو دانشکده چه غنیمتی بوده
قدر این اس ام اس هایی که هنوز می زنی

Comments
عشق، نوشته ت رو خوندم یهو غصه م گرفت... یادته اون روزا... دلم تنگت شد..............
دوست دارم
Posted by: آزاده | پنجشنبه،24 اکتبر 2008
hiiiiihhh:D
uhoom uhoom ghadre mano khaili bedon:P:***
Posted by: mahyaa | جمعه،25 اکتبر 2008