" /> Shibba: نوامبر 2008 Archives

« اکتبر 2008 | Main | دسامبر 2008 »

دوشنبه،25 نوامبر 2008

یه پست قدیمی که جا مونده

این روزا خیلی حرف داشتم برای زدن
خیلی اتفاق ها افتاد و منم خیلی حس ها داشتم
نمی دونم چرا ننوشتم
شاید به خاطر اینکه همشون غمناک بودن و نشون می دادن که من از زندگی دل پری دارم
به خودم اجازه ندادم که بنویسم
اما حالا خوبم و دلم می خواد بگم همه ی حس هام رو
داشتم می گفتم اگه نتونی از ایران بری، حتما موندنت اینجا بهتر بوده، حتما بعدش یه اتفاقی می افته که برات بهتره از رفتن
صبا داشت مسخره ام میکرد که واقعا به این خزعبلات اعتقاد داری ؟
و من برای اولین دفعه برام مهم نبود که داره مسخره ام می کنه یا چی
من اعتقاد داشتم
بعدش همون روز
همون شب
وقتی داشتم فکر می کردم به این فکر کردم که واقعا اعتقاد دارم یا نه
یه کم ترسیدم
به خودم گفتم، یعنی اگه تو هم نتونی بری می تونی خودت رو گول بزنی که حتما برات بهتر بوده ؟
اصلا اگه نتونی بری می تونی تحمل کنی و دوباره رو پاهات وایسی ؟
به شک افتادم
...اما امروز صبح
حالا دوباره لبخند رو لبامه و می دونم که به چی اعتقاد دارم
می دونم که به قول نوشین دنیا که به آخر نمی رسه
مگه نوشین واینستاد ؟ مگه اون خیلی محکم رو پاهای خودش واینستاد؟
حالا ما هشت سال بزرگتریم و خیلی قوی تر
هر اتفاقی که بیفته که بخواد به زمین بزنتمون یه راه دیگه پیدا می کنیم برای بلند شدن
آزاده داره می ره امشب
ما پریروز دور هم جمع شدیم
مثل همیشه دیوونه بازی در آوردیم و خندیدیم
و امشب آزاده می ره و من براش خوشحالم
خیلی خوشحال
میگم 6 سال و می خندم
اما آزاده محکم و قوی می گه 6 سال و من بهش افتخار می کنم که این همه از آینده اش مطمئنه
از اینکه چی کار می خواد بکنه

شنبه،23 نوامبر 2008

چی شد که همه چی اینجوری شد

دارم به این فکر می کنم که چی شد که همه چی اینجوری شد
یه زمانی همیشه دلم می خواست با ما باشی
حتی اون روزایی که من و تو حرف نمی زدیم. فقط می شستیم پشت میز و قهوه می خوردیم
حتی اون روزایی که همیشه فکر می کردم مزاحمم
شاید تو هم فکر می کردی مزاحمی و نمی دونستی که من دلم می خواد باشی
اون روزایی که من نمی فهمیدمت اما بودنت رو دوست داشتم
حضورت رو، هر چند تاریک بود و سرد
چی شد که همه چی به اینجا کشید
چی شد که حالا وقتی در رو باز می کنی، من روم رو می کنم اون ور
چی شد که طاقت نداشتم تو یه متریم تحملت کنم
شاید چون دارم حرص می خورم و فکر می کنم داری اشتباه می کنی و نمی تونم هیچی بگم
شاید چون دیگه حضورت نیست و اگرم هست جای دیگه است
شاید چون دلتنگ روزای قدیمی ام
شاید چون بودنت رو دیگه باور ندارم و همه چی ات بوی دروغ می ده
شاید چون دیگه حتی حاضر نیستی وقتی از دستم ناراحتی حرف بزنی
چی شد که همه چی اینجوری شد؟ چی شد که من حالا دیگه حتی حاضرم تو رو در وایسی بمونی و به زور باهامون بیای خرید
اما بیای
و من تا مدت ها قدر اون لحظه ها رو بدونم
چی شد که همه چی اینجوری شد ؟

چهارشنبه،20 نوامبر 2008

google talk

windows am ra avaz karde am
na yahoo msnger daram na google talk
do rooz ast daram zoor mizanam betavanm dl konameshan
ba inke modat hast chat nemikonam
engar yek chizi kam ast hanuz

in ham az google talk : This product is not available in your country
Thanks for your interest, but the product that you're trying to download is not available in your country.

taze hanuz fonte farsi ham nadaram
cd windows am ra dadam be mahya diruz, yadam rafte bud farsi nasb konam

hosele nadaram
kolli matne khoobe naneveshte daram barayetaan
ama hosele nadaram

یکشنبه، 3 نوامبر 2008

خوابم نمی برد
نشسته ام روی تخت و بغض دارم
این روزها مثل آدمهای دیوانه ای شده ام که هیچ حرکت و رفتاری را ارادی انجام نمی دهم
روزها رفتارهای عجیب و غریب از خودم نشان می دهم
و شب ها از پشیمانی کارهایم خوابم نمی برد
شب ها مدام حسرت می خورم

خدایا این روزها را زودتر تمام کن
آدم باورش نمی شود که بدنش چقدر عجیب و غریب کار می کند و چه عظمتی است
خوابم نمی برد
بغض دارم
نشسته ام اینجا
و هیچ چیز آرامم نمی کند