یه پست قدیمی که جا مونده
این روزا خیلی حرف داشتم برای زدن
خیلی اتفاق ها افتاد و منم خیلی حس ها داشتم
نمی دونم چرا ننوشتم
شاید به خاطر اینکه همشون غمناک بودن و نشون می دادن که من از زندگی دل پری دارم
به خودم اجازه ندادم که بنویسم
اما حالا خوبم و دلم می خواد بگم همه ی حس هام رو
داشتم می گفتم اگه نتونی از ایران بری، حتما موندنت اینجا بهتر بوده، حتما بعدش یه اتفاقی می افته که برات بهتره از رفتن
صبا داشت مسخره ام میکرد که واقعا به این خزعبلات اعتقاد داری ؟
و من برای اولین دفعه برام مهم نبود که داره مسخره ام می کنه یا چی
من اعتقاد داشتم
بعدش همون روز
همون شب
وقتی داشتم فکر می کردم به این فکر کردم که واقعا اعتقاد دارم یا نه
یه کم ترسیدم
به خودم گفتم، یعنی اگه تو هم نتونی بری می تونی خودت رو گول بزنی که حتما برات بهتر بوده ؟
اصلا اگه نتونی بری می تونی تحمل کنی و دوباره رو پاهات وایسی ؟
به شک افتادم
...اما امروز صبح
حالا دوباره لبخند رو لبامه و می دونم که به چی اعتقاد دارم
می دونم که به قول نوشین دنیا که به آخر نمی رسه
مگه نوشین واینستاد ؟ مگه اون خیلی محکم رو پاهای خودش واینستاد؟
حالا ما هشت سال بزرگتریم و خیلی قوی تر
هر اتفاقی که بیفته که بخواد به زمین بزنتمون یه راه دیگه پیدا می کنیم برای بلند شدن
آزاده داره می ره امشب
ما پریروز دور هم جمع شدیم
مثل همیشه دیوونه بازی در آوردیم و خندیدیم
و امشب آزاده می ره و من براش خوشحالم
خیلی خوشحال
میگم 6 سال و می خندم
اما آزاده محکم و قوی می گه 6 سال و من بهش افتخار می کنم که این همه از آینده اش مطمئنه
از اینکه چی کار می خواد بکنه
